تفسیر آیه 26 سوره یوسف: قال هى رودتنى عن نفسى و شهد شاهد من اهلها ان كان قميصه (تفسیر المیزان)
تفسیر آیه 26 سوره یوسف: قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ (تفسیر المیزان)
(یوسف) گفت: «او مرا با اصرار به سوی خود دعوت کرد!» و در این هنگام، شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد که: «اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده، آن آن راست میگوید، و او از دروغگویان است.
" قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي" يوسف (ع) وقتى عزيز را پشت در ديد ابتداى به سخن نكرد، براى اينكه رعايت ادب را كرده باشد، و نيز جلو زليخا را از اينكه او را تقصير كار و مجرم قلمداد كند بگيرد، ولى وقتى ديد او وى را متهم به قصد سوء كرد ناچار شد حقيقت را بگويد كه:" او نسبت به من قصد سوء كرد". در اين كلام دلالت است بر قصر- البته قصر قلب- و تقديرش چنين است:" من او را به سوء قصد نكردم بلكه او اين معنا را مىخواست و به همين منظور قصد سوء مرا كرد".
و اين گفتار يوسف- كه هيچ تاكيدى از قبيل قسم و امثال قسم در آن به كار نبرده- دلالت مى كند بر سكون نفس و اطمينان خاطرش و اينكه وى به هيچ وجه خود را نباخته و چون مىخواسته از خود دفاع نمايد و خود را مبرا كند هيچ تملق نكرده، و اين بدان جهت بوده كه در خود كمترين و كوچكترين خلاف و عمل زشتى سراغ نداشت، و از زليخا هم نمىترسيد و از آن تهمتى هم كه به وى زده بود باكى نداشت، چون او در آغاز اين جريان با گفتن "مَعاذَ اللَّهِ" خود را به خدا سپرده بود و اطمينان داشت كه خدا حفظش مىكند.
" وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ ... وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ ..." از آنجايى كه" شهادت" به معناى گفتن است، لذا جمله" إِنْ كانَ قَمِيصُهُ ..." نسبت به آن به منزله مقول قول است و ديگر حاجتى نيست كه قبل از جمله مذكور قول در تقدير گرفته شود. بعضى گفتهاند كه مقام اقتضاء دارد كه ماده قول در آن به كار رود، ولى از آنجايى كه قول اهل زليخا خاصيت شهادت را داشته از اين جهت از آن، تعبير به شهادت شده.
و اين شاهد، با گفتار خود به دليلى اشاره كرده كه مشكل اين اختلاف حل و گره آن باز مىشود و آن اين است كه اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده زليخا راست مىگويد و يوسف از دروغگويان است، چون در اينكه از يوسف و زليخا يكى راستگو و يكى دروغگو بوده حرفى نيست، و پاره شدن پيراهن يوسف از جلو دلالت مىكرد بر اينكه او و زليخا روبروى هم مشاجره كردهاند، و قهرا تقصير به گردن يوسف مىبود، ولى اگر پيراهن وى از پشت سر پاره شده باشد قهرا زليخا او را تعقيب كرده و او در حال فرار بوده، و او خواسته وى را به سوى خود بكشد، پيراهن او را دريده، پس تقصير به گردن زليخا مىافتد، و اين خود خيلى روشن است.
[شاهدى كه براى روشن شدن حقيقت ارائه طريق كرد چه كسى بوده و چرا از او به" شاهد" تعبير شده نه به" قائل"]
و اما اينكه اين شاهد چه كسى بوده مفسرين در باره آن اختلاف كردهاند: بعضى «1» گفتهاند كه وى مردى حكيم بوده كه در پاسخ عزيز كه مشكل خود را با او در ميان نهاده چنين حكم كرده است (نقل از حسن و قتاده و عكرمه). بعضى «2» ديگر گفتهاند پسر عموى زليخا بوده كه با عزيز در پشت در قرار داشتند. بعضى «3» ديگر گفتهاند او از جنس جن و بشر نبوده، بلكه خلقى از خلايق خدا بوده (نقل از مجاهد). ولى اين وجوه مردود است، براى اينكه قرآن صراحت دارد بر اينكه" او از اهل زليخا" بوده است.
و از طرق اهل بيت (ع) و بعضى طرق اهل سنت نقل شده كه شاهد نامبرده، كودكى در گهواره و از كسان زليخا بوده، و به زودى رواياتش در بحث روايتى آينده خواهد آمد ان شاء اللَّه تعالى.
آنچه جاى تامل و دقت است اين است كه آنچه اين شاهد به عنوان شهادت آورد بيانى بود عقلى، و دليلى بود فكرى، كه نتيجهاى را مىدهد به نفع يكى از دو طرف و به ضرر طرف ديگر و چنين چيزى را عرفا شهادت نمىگويند، زيرا شهادت عبارت است از بيانى كه مستند به حس و يا نزديك به حس باشد و هيچ استنادى به فكر و عقل گوينده نداشته باشد، هم چنان كه در آيه" شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ" و در آيه" قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ" «5» در آيه اولى شهادت آنها مستند به حس و در دومى مستند به قريب به حس است. آرى حكم به صدق رسالت هر چند فى نفسه مستند به فكر و تعقل است، و ليكن منظور از شهادت در اين آيه چيزى است كه مستند به آن نيست، و آن اداى حقى است كه نسبت به حقانيت آن، علم و قطع دارند و در اداى آن، ملاحظه اينكه ناشى از تفكر و تعقل باشند ندارند، و لذا مىبينيم همين شهادت در جاهاى ديگرى از آن به قول تعبير مىشود، (و مىگويند فلانى قائل و يا معتقد به فلان رأى است، يعنى نسبت به آن يقين دارد. خلاصه كلام اينكه، چرا در آيه مورد بحث با اينكه بيان، بيانى عقلى و دليلى فكرى بود اداى آن را شهادت ناميد؟ جوابش را ممكن است اينطور بدهيم) كه بعيد نيست به غير از گفتار آن گوينده به اينكه" شَهِدَ شاهِدٌ" اشاره به اين باشد كه كلام مذكور بدون فكر و تعقل از آن گوينده صادر شد، و چون مستند به تفكر و تعقل نبود، اطلاق شهادت بر آن صحيح است بلكه اصلا شهادت است، نه قول، چون عرفا بيانى را قول مىگويند كه مبتنى بر تامل و تفكر باشد.
اين جواب بوسيله آن رواياتى كه مىگويند" گوينده اين كلام كودكى بود در گهواره" تاييد مى شود، چون كودك اگر از باب معجزه به زبان آيد، و خداوند به وسيله او ادعاى يوسف را تاييد كند. خود آن كودك در گفتارش فكر و تامل اعمال نمىكند، و چنين كلامى بيان شهادت است، نه قول.
ترجمه تفسير الميزان، ج11، ص: 194
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی