تفسیر آیه 24 سوره جاثیه وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَمَا لَهُمْ بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ

آنها گفتند: «چیزی جز همین زندگی دنیای ما در کار نیست؛ گروهی از ما می‌میرند و گروهی جای آنها را می‌گیرند؛ و جز طبیعت و روزگار ما را هلاک نمی‌کند!» آنان به این سخن که می‌گویند علمی ندارند، بلکه تنها حدس می‌زنند (و گمانی بی‌پایه دارند)!


تفسیر المیزان

" وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ ..." راغب گفته: كلمه" دهر" در اصل به معناى طول مدت عالم از اول پيدايش تا آخر انقراض آن بوده، و در آيه شريفه" هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ" «3» به همين معنا است، ولى بعد از آن هر مدت طولانى را هم دهر گفته‏اند. و معناى اين كلمه با معناى كلمه" زمان" فرق دارد، براى اينكه كلمه زمان هم به مدت بسيار اطلاق مى‏شود و هم به مدت اندك «4».

و آيه شريفه به طورى كه از سياقش استفاده مى‏شود- چون سياقش سياق احتجاج عليه وثنى مذهبان است كه صانع را قبول دارند ولى منكر معادند- بايد حكايت كلام مشركين باشد كه گفتيم منكر معادند، نه كلام دهرى مذهبان كه هم مبدأ را منكرند و هم معاد را و تمامى بود و نبود حوادث را كار دهر مى‏دانند، بخاطر اينكه در آيات قبل هيچ سخنى از دهريها به ميان نيامده بود تا بگوييم اين آيه هم مربوط به ايشان است.

پس ضمير" هى" در جمله" ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا" به" حيات" برمى‏گردد، و معنايش اين است كه: ما هيچ حياتى نداريم، مگر همين حيات دنيا، و ديگر ما وراى آن، حياتى نيست، پس آن حياتى كه دين الهى ادعا دارد كه بعد از مردن روزى زنده- مى‏شويم و حيات ديگرى را از سر مى‏گيريم به نام حيات آخرت، وجود ندارد. و اين خود قرينه‏اى است‏ كه اين احتمال را تاييد مى‏كند كه مراد از جمله" نَمُوتُ وَ نَحْيا" جمله" يموت بعضنا و يحيا بعضنا الآخر" باشد، يعنى همواره بعضى مى‏ميريم و بعض ديگر زنده مى‏مانيم، بزرگسالان مى‏ميرند و نوباوگان جاى آنها را مى‏گيرند و به اين وسيله بقاء نسل انسانى استمرار مى‏يابد.

اين احتمال را جمله" وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ" نيز تا اندازه‏اى تاييد مى‏كند، براى اينكه اشعار به استمرار دارد.

بنا بر اين، معناى آيه چنين مى‏شود: مشركين گفتند حياتى نيست مگر همين حيات دنيايى ما كه با آن در دنيا زندگى مى‏كنيم، پس لا يزال بعضى از ما يعنى سالخوردگان مى‏ميرند، و بعضى ديگر يعنى اخلاف و نسلهاى جديد زنده مى‏مانند، و ما را جز دهر و روزگار كسى هلاك نمى‏كند، اين گذشت زمان است كه هر نوى را كهنه، و هر سالمى را فاسد، و هر زنده‏اى را آماده مرگ مى‏سازد، پس مساله مرگ عبارت از انتقال از خانه‏اى به خانه ديگر كه منتهى به بعث و بازگشت به سوى خدا باشد نيست.

و چه بسا كه اين كلام، گفتار بعضى از جاهلان و عوام از وثنيت عرب باشد، و گر نه- با عقيده وثنيت سازگار نيست، چون عقيده‏اى كه در بين وثنى‏ها دائر است عقيده تناسخ است، و آن اين است كه وقتى انسان (البته انسان تكامل نيافته) مى‏ميرد، جانش به كالبدى منتقل مى‏شود كه در حال خلقت است، حال اگر جانى كه از بدن قبلى جدا شده در آن بدن سعادتى كسب كرده بوده، منتقل به بدنى جديد مى‏شود، و در آن بدن متنعم و سعادتمند مى‏گردد، و اگر در بدن اول شقاوت كسب كرده باشد، به بدنى متعلق مى‏شود كه در آن معذب باشد، تا كيفر عمل خود را ببيند، و همچنين از اين بدن به بدنى ديگر. و اين وثنى‏ها منكر استناد مرگ به وساطت ملائكه نيستند، آنها نيز قائلند كه مرگ هم مانند زندگى به وساطت ملائكه انجام مى‏شود.

و به همين جهت كه گفتيم اعتقاد به تناسخ در بين وثنى‏ها دائر بوده است. بعضى از مفسرين «1» گفته‏اند: مراد آيه، همان تناسخ وثنى‏ها است، و معنايش اين است كه: وثنى‏ها مى‏گويند زندگى همين زندگى دنيايى ما است، و ما تا ابد از دنيا بيرون نمى‏شويم، و اگر در دنيا مى‏ميريم بعد از مردن به بدنى ديگر متعلق مى‏شويم، و همچنين بعد از مردن آن بدن باز به بدنى ديگر مى‏رويم، و ما را نابود نمى‏كند مگر دهر.

و اين تفسير بد نيست، و ليكن با گفتارى كه در ذيل از ايشان نقل مى‏كند كه‏ گفته‏اند" وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ" نمى‏سازد، چون بنا بر قول به تناسخ ديگر هلاكتى در كار نيست، مگر اينكه آن را چنين توجيه كنيم كه مرادشان از هلاك كردن دهر اين است كه دهر وسيله‏اى است كه فرشته موكل بر مرگ از آن استفاده نموده، هر كسى را بخواهد به آن وسيله مى‏ميراند.

و نيز اشكال ديگرى كه در اين توجيه است اين است كه با حجتى كه بعدا از ايشان نقل كرده كه گفته‏اند" ائْتُوا بِآبائِنا إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ" نمى‏سازد، چون ظاهر اين كلام اين است كه گويندگان آن معتقد بوده‏اند كه پدرانشان به كلى معدوم شده‏اند، و ذواتشان باطل گشته.

البته در معناى آيه وجوه ديگرى نيز آورده‏اند كه قابل اعتناء نيست، مثل اينكه بعضى «1» از ايشان گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: ما قبل از اينكه روح در كالبدمان دميده شود مردگانى بوديم، و سپس هنگامى كه روح در كالبد ما دميده شد زنده شديم. و اين آيه همان را مى‏گويد كه آيه" وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ" «2» آن را خاطرنشان مى‏سازد.

و بعضى «3» ديگر گفته‏ اند: مراد از" حيات" بقاء نسل است كه مجازا آن را حيات خوانده، و معنايش اين است كه ما مى‏ميريم و نسل ما باقى مى‏ماند- و وجوهى ديگر از اين قبيل.

" وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ"- يعنى اينكه گفته‏اند" ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا" كه منظورشان از آن انكار معاد بود، سخنى است بدون علم، و تنها پندارى است كه پنداشته‏اند، به دليل اينكه هيچ دليلى بر نفى معاد ندارند با اينكه ادله بسيارى بر ثبوت آن هست.

ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 266