مادر شهید یگان ویژه محمدعرفان رمضان گفت: اگر بگویم تنها آرزویی که در دلم دارم این است فقط دوست دارم یک بار دیگر او را ببینم، صدای "مامان" گفتنش را بشنوم، می‌گفت: می‌آیم تمام آرزوهایت را برآورده کنم.

شهید محمدعرفان رمضانی شهید دفاع از وطن

قلبم فروریخته بود، وجودم آشوب بود، هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، تمام بدنم می‌لرزید؛ اما خودم را به بی‌خیالی می‌زدم، حتی اگر اعماق وجودم فریاد می‌کشید که اتفاقی در راه است. مگر می‌شود حس مادری اشتباه کند؟مادر شهید محمدعرفان رمضانی بعد از شهادت فرزندش در جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران ماجرای دردناکِ آخرین دیدار را روایت می‌کند‌؛ سه ماه مانده بود تا سربازی‌اش به پایان برسد. محمدعرفانم، مهندس برق آینده‌داری که برنامه‌های بزرگی در سر داشت. قرار بود بعد از خدمتش وارد کار حرفه‌ای شود و به من گفته بود: "مادر، تو دیگر نباید سر کار بروی." این جمله‌اش، رویای مشترک‌مان بود.

ماجرای دردناک آخرین دیدار

زری عزیزی مادر شهید محمدعرفان رمضانی با صدایی که از دل داغدارش برمی‌خاست برایمان می‌گوید: "پسرم نترس و شجاع بود، ذره‌ای ترس در وجودش نبود. هرچه از اخلاق خوبش بگویم، کم گفتم." آخرین دیدارمان جمعه روز عید قربان بود، آنقدر به هم وابسته بودیم که روزی چند بار تلفنی با هم حرف می‌زدیم.وی بیان می‌کند: آخرین مکالمه‌مان صبح دوشنبه دوم تیرماه بود، داشتم به محل کارم می‌رفتم در خیابان بودم که محمدعرفانم زنگ زد، خیلی با هم حرف زدیم، برایم مسخره‌بازی درآورد. کلاً کارهایش پر از سوپرایز بود؛ آمدن‌ها و رفتن‌هایش همیشه غافلگیرکننده بود.

پسرم معجزه زندگیم بود

همان روز ساعت دو بعدازظهر داشتم نماز می‌خواندم که تلفن زنگ خورد، از ستاد فرماندهی فراجا تماس گرفتند و درباره محمدعرفان گفتند، آن لحظه، نمی‌توانستم حس و حالم را وصف کنم. همان لحظه، همسرم به سمت تهران راهی شد.مادر این شهید اضافه می‌کند، از خوبی‌هایش چیزی نمی‌توانم بگویم، همین داغش برایمان سخت است؛ پسرم برایم معجزه بود.همان روز یعنی دوم تیرماه، روزی که زندگی‌ام متوقف شد وقتی از سر کار برگشتم، همه می‌دانستند جز من. خانواده‌ها پچ‌پچ می‌کردند. انگار دنیا برایم پر از سکوت شده بود.

خانم عزیزی تصریح می‌کند، سرگذشت پسرم شهادت بود، همین روزهای جنگ، وقتی حالش را می‌پرسیدم، می‌گفت: حالم خوب است، اما حس می‌کردم این را برای دلخوشی من می‌گفت.محمدعرفانم می‌گفت، مگر ترس دارد؟ من به خاطر مقام معظم رهبری می‌خواهم دفاع کنم.وی خاطرنشان می‌کند، درست است که عزادار شدم و دلتنگ فرزند عزیزتر از جانم هستم، اما خوشحالم که مادران دیگر مثل من عزادار نشدند، دلتنگم، دلتنگ تنها فرزندم. بعد از ۱۳ سال صاحب فرزند شدم.اگر بگویم تنها آرزویی که در دلم دارم این است فقط دوست دارم یک بار دیگر او را ببینم، صدای "مامان" گفتنش را بشنوم، می‌گفت: می‌آیم تمام آرزوهایت را برآورده کنم.

حضور ابدی؛ در خانه و دل مادر

این مادر شهید یادآور می‌شود، محمدعرفانم عصای دستم بود. خداوند خودش به من هدیه کرد و خودش از من گرفت و همان زمان شهادت گفتم خدایا شکرت...آخرین عکسش را با لباس نظامی قاب کرده‌ام و در اتاقش گذاشته‌ام، هر روز مثل همیشه می‌روم سر کشوی لباسش، لباس‌هایش را نوازش می‌کنم، وقتی برای خودم چای می‌ریزم، برای پسرم هم می‌ریزم. اصلاً نبودنش را حس نمی‌کنم.خانم عزیزی با بیان اینکه خوشحالم پسرم روی مرا سفید کرد، می‌گوید، دشمن این را بداند، ما مادران دهه شصتی اغتشاش دیدیم، مشکلات و جنگ دیدیم ولی هیچ‌گاه شکست نمی‌خوریم و پای انقلاب‌مان خواهیم بود.روی صحبتم با دشمنان است؛ به خیالتان فرزندان ما را شهید کردید، با مادران زینبی ما چه می‌کنید؟! فرزندم یک نفر بود ولی هر وقت رهبرم فرمان دهد خودم هم می‌روم، اگر ده تا فرزند هم داشتم در راه اسلام و شهدا فدا می‌کردم.

شهادتش باعث افتخارم بود

خانم عزیزی بیان می‌کند، همیشه می‌گویم: عرفان جان، پسر عزیزدلم، بلند شو صبحانه بخوریم، چند کلمه حرف بزنیم اصلاً جایش را خالی نمی‌کنم؛ چون "مامان" گفتن‌هایش زیر گوشم است.وی با تاکید بر اینکه شهادتش باعث افتخارم بود، همیشه می‌گویم: "خدا مرا مغرور نکند."، اظهار می‌کند، محمدطاها حسن زاده از احمدچاله‌پی لاله‌آباد بابل پس از کسب مقام دوم استانی و راهیابی به انتخابی تیم ملی تکواندو در شهر محمودآباد بلافاصله بعد از اتمام مسابقات به منزل‌مان آمد و مدالش را اهدا کرد؛ بالاترین از این افتخار مگر داریم...

برای سلامتی رزمندگان چله بستم

مراسم تشییع پیکر فرزندم، جمعیت زیادی جمع شدند. همه به من احترام گذاشتند. همین برایم مهم بود.شاید یک درصد ناراحتم ولی ۹۹ درصد خوشحالم؛ چراکه نام پسرم به خوبی یاد می‌شود و هیچ وقت فراموش‌شدنی نیست.این مادر شهید بیان می‌کند، همان ابتدای جنگ تحمیلی، برای سلامتی تمام رزمندگان و سربازان چله بستم، اول محرم چله‌ام تمام شد و محمدعرفانم شهید شد.تا به امروز پسرم را در خواب ندیدم اما زمان تدفین پسرم بر بالینش رفتم. یک دل سیر پسرم را دیدم و همسرم هم مداحی کرد.

خون شهدا پایمال نشود

خانم عزیزی خاطرنشان می‌کند، درست است فرزندم شهید شد، اما گویی کسی دلم را آرام می‌کند. عکس‌ها و خنده‌هایش، لبخندهایش را می‌بینم، مرا قوی می‌کند.اگر امروز در برابر مردم دنیا بودم، از طرف فرزندم می‌گفتم: هیچ وقت خون شهدا پایمال نمی‌شود؛ چون محمدعرفانم همین را می‌خواست. فقط دلم می‌خواهد خون شهدا پایمال نشود، گوش به فرمان رهبر باشند.

نگاهش و خنده‌هایش دلم را قرص کرد، دشمنان فکر نکنند ما ضعیف هستیم، در خلوتم برای پسرم گریه می‌کنم، شب و روز ندارم ولی پسرم را با افتخار تقدیم نظام کردم.وی می‌گوید، خیلی دوست دارم دیدار رهبری برویم، جان رهبر، یعنی می‌شود مقابلت زانو بزنم؟"

صحبت‌های پایانی این مادر شهید جمله‌ای بود که از دلش برآمد و می‌خواست بر سنگ مزار فرزند عزیزتر از جانش بنویسد: دلم تنگ است برای کسی که نمی‌شود او را خواست و او را داشت، فقط می‌شود برای او سخت دلتنگ شد....

به گزارش فارس، از این مادران زینبی کم نداریم؛ در سرزمینی که صدای مظلومیت با طنین ایثار آمیخته است، مادران زینبی چون خانم عزیزی نه فقط سنگ صبور خانه‌های داغ‌دیده بلکه نگهبانان پرچم مقاومت‌ هستند؛ آنها با قلب‌هایی پر از داغ و دستانی پر از دعا، روایتِ صبر را در تاریخ جاودانه کردند. آنها تنها مادر نیستند با آغوشی پر از عشق فرزندشان را راهی نبرد می‌کنند این مادران صدای ماندگار وطن‌اند. شهید محمدعرفان رمضان درپی حمله ناجوانمردانه و خصمانه رژیم غاصب صهیونیستی به خاک پاک جمهوری اسلامی ایران دوم تیرماه به شهادت رسید و پیکر مطهر این شهید مدافع امنیت در گلزار شهدای روستای بالا احمد چاله پی بخش لاله آباد بابل خاکسپاری شدند.