خلاصه تفسیر سوره طور (المیزان)
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
سوره طور، آيات 1 تا 10
وَالطُّورِ
وَكِتَابٍ مَّسْطُورٍ
فِي رَقٍّ مَّنشُورٍ
وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ
وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ
وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ
إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ
مَا لَهُ مِن دَافِعٍ
يَوْمَ تَمُورُ السَّمَاء مَوْرًا
وَتَسِيرُ الْجِبَالُ سَيْرًا
بيان آيات
غرض اين سوره تهديد و انذار كسانى است كه هر آيتى را تكذيب نموده و همواره با حق عناد مىورزند. مىخواهد اينگونه كفار را به عذابى كه براى روز قيامتشان آماده كرده بيم دهد و به همين منظور با سوگندهايى غليظ، از وقوع چنين عذابى و تحقق آن در قيامت خبر مىدهد
و مىفرمايد: عذاب آن روز، ايشان را رها نخواهد كرد تا بر آنان واقع شود، و هيچ گريزى از آن ندارند.
سپس پارهاى از صفات آن عذاب و آن ويل را كه عذابى است عمومى و جداناشدنى بيان مىكند، و در مقابل، قسمتى از نعمتهاى اهل نعيم آن روز را كه همان متقين هستند شرح مىدهد، همانهايى كه در دنيا در ميان اهل خود به شفقت رفتار مىكردند، و خدا را به ايمان مىخواندند، و به يكتايى مىستودند.
و آنگاه شروع مىكند به توبيخ مكذبين، كه نسبتهاى ناروايى به رسول خدا (ص) و به قرآن و دين حقى كه بر آن جناب نازل شده مىدادند.
و در پايان، سوره را با تكرار همان تهديدها ختم نموده، رسول گرامى خود را دستور مىدهد به اين كه پروردگار خود را تسبيح گويد. و اين سوره شهادت سياق آياتش، در مكه نازل شده است.
)وَ الطُّورِ( 1
بعضى از مفسرين گفتهاند: (طور) به معناى مطلق كوه است، و هركوهى را طور مىگويند، و ليكن است عمالش در آن كوهى كه موسى (ع) با خداى تعالى سخن گفت غلبه يافته، و در آيه مورد بحث هم مناسبتر آن است كه همان كوه منظور باشد، چون سوگند همواره به چيزى مىخورند نوعى قداست داشته باشد، و از ميان كوهها اين كوه است خداى تعالى مقدسش دانسته، و پر بركتش ساخته است، همچنان كه در آيه (و طور سينين) نيز به آن سوگند ياد كرده و در آيه (و ناديناه من جانب الطّور الايمن) از آن نام برده، و در آيه (فاخلع نعليك انّك بالواد المقدّس طوى) آن را وادى مقدس خوانده، و در آيه (نودى من شاطىء الواد الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة) آن را بقعهاى مبارك دانسته كه در كرانه دست راست وادى، قرار دارد.
بعضى هم گفتهاند: (مراد مطلق كوهها است و خدا به همه كوهها سوگند ياد كرده از اين جهت كه در كوهها انواع نعمتها را قرار داده و درباره آنها فرموده: (و جعل فيها رواسى من فوقها و بارك فيها - خداوند در زمين و بر بالاى آن كوههايى پا بر جا قرار داده و بركتها در آن نهاده است).
اقوال مختلف در معناى (رقّ) و مراد از كتابى كه مسطور و در رقى منشور است.
)وَ كِتَابٍ مَسْطُورِ * فِى رِقِّ مَنْشُورِ( 2 و 3
بعضى گفتهاند: كلمه (رقّ) به معناى مطلق چيزهايى است كه در آن چيزى نوشته شود، مانند كاغذ.
بعضى ديگر گفتهاند: به معناى ورق است.
و بعضى گفتهاند: به معناى خصوص ورقهايى است كه از پوست حيوانات درست مىكردند.
و كلمه نشر كه مصدر كلمه (منشور) است به معناى گستردن و متفرق كردن است.
و مراد از (كتابى كه مسطور و در رقى منشور است) به گفته بعضى، لوح محفوظ(1) است كه خدا تمامى حوادث عالم را آنچه بوده و هست و خواهد بود در آن نوشته، و ملائكه آسمان، آن را مىخوانند (و اجراء مىكنند).
بعضى هم گفته اند: مراد از آن قرآن كريم(2) است كه خدا آن را در لوح محفوظ نوشته است.
و بعضى گفته اند: تورات(3) است كه در سابق در كاغذهاى پوستى نوشته مىشد، و هر وقت مىخواستند آن را بخوانند لوله كاغذ را باز مىكردند
و مىخواندند.
و به نظر ما مناسبتر با آيه قبلى آن است كه بگوييم: منظور از آن همان قول اخير (تورات) است.
مقصود از بيت معمور و بحر مسجور
)وَ الْبَيْتِ اْلمَعْمُورِ( 4
بعضى گفتهاند: مراد از (بيت معمور)، كعبه مشرفه است، چون كعبه اولين خانهاى بود كه براى عبادت مردم بنا شد، و همواره از اولين روز بنايش تا كنون آباد و معمور بوده است، همچنان كه قرآن كريم دربارهاش مىفرمايد: (انّ اوّل بيت وضع للنّاس للّذى ببكّة مباركا و هدى للعالمين).
ولى، در روايات وارده، آمده كه (بيت معمور) خانهاى است در آسمان، برابر كعبه كه محل زيارت ملائكه است.
و اگر كلمه (كتاب) در اين آيه نكره و بدون الف و لام آمده براى اين است كه اشاره كند به اين كه چنين كتابى بىنياز از تعريف است، و اين قسم نكره آوردن، خود نوعى تعريف و مستلزم آن است.
)وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ( 5
منظور از (سقف بر افراشته)، آسمان است.
)وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ( 6
راغب در مفردات مىگويد: كلمه (سجر) كه مسجور از آن گرفته شده معناى شعلهور كردن و تيزكردن آتش است.
ولى صاحب مجمع البيان گفته: (مسجور به معناى مملو است، مثلا وقتى گفته مىشود: (سجّرت التّنّور)، معنايش اين است كه من تنور را پر از آتش كردم).
و آيه شريفه به هر دو معنا تفسير شده، مؤيد معناى اول آيه (و اذا البحار سجّرت) است، و در حديث آمده كه در روز قيامت درياها آتشى افروخته مىشوند.
بعضى هم گفتهاند: مراد از (بحر مسجور) دريايى است كه آبش خشك شده و در بسترش آتش افروخته مىشود.
)إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ * مَا لَهُ مِنْ دَافِعٍ( 7 و 8
اين آيه، جواب سوگند سابق است، و مراد از عذابى كه از واقع شدنش خبر مىدهد عذاب روز قيامت است، همان عذابى كه كفار تكذيبكننده آيات خداى را، به آن تهديد مىكرد، همچنان كه آيه بعدى هم به آن اشاره مىكند و مىفرمايد: روزى كه آسمان به سرعت به حركت در مىآيد، و جمله (ما له من دافع) دلالت دارد بر اين كه اين عذاب از امورى است كه قضايش رانده شده و گريزى از وقوعش نيست، همچنان كه در جاى ديگر، همين معنا آمده مىفرمايد: (و انّ السّاعة اتية لا ريب فيها و انّ اللّه يبعث من فى القبور).
(عذاب ربّك) - اگر عذاب را به رب رسول خدا (ص) نسبت داده و فرموده است (عذاب پروردگارت)، با اين مىتوانست بفرمايد: (عذاب اللّه - عذاب خدا) براى آن است رسول خدا (ص) را عليه آنهايى كه دعوتش را تكذيب كردند تأييد نمايد و آن جناب را دلگرم كند كه پروردگارش در چنين روزى خوارش نمىسازد، و بىياورش نمىگذارد. همچنان كه همين مضمون را در جاى ديگر آورده مىفرمايد: (يوم لا يخزى اللّه النّبىّ و الّذين امنوا معه).
)يَوْمَ تَمُورُ السَّمَاءُ مَوْرًا * وَتَسِيرُ الْجِبَالُ سَيْرًا( 9 و 10
كلمه (يوم) ظرف است براى جمله (انّ عذاب ربك لواقع)، مىفرمايد عذاب مذكور در چنين روزى و در چنين ظرفى محقق مىشود.
معناى جمله (تمور السماء...) در وصف روز قيامت
و كلمه (مور) - به طورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى تردد و آمد و رفت چيزى چون دود است، همچنان كه دود در فضا مىپيچد و آمد
و شد مىكند تا از بين برود.
راغب هم قريب به اين معنى را بيان كرده و گفته: (به معناى جريان سريع است).
به هر حال در اين آيه شريفه، اشارهاى است به درهم پيچيده شدن عالم آسمانها كه در آيه شريفه (اذا السّماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت) و آيه شريفه (يوم نطوى السّماء كطىّ السّجل للكتب) و آيه (و السّموات مطويّات بيمينه) نيز آمد استه.
همچنان كه جمله (و تسير الجبال سيرا) اشاره است به آن زلزله عظيمى كه قبل از قيام قيامت در زمين رخ مىدهد، و قرآن كريم در چند جا از آن ياد كرده، مانند آيه شريفه (اذا رجّت الارض رجّا * و بسّت الجبال بسّا * فكانت هباء منبثّا) و آيه (و سيّرت الجبال فكانت سرابا).
بحث روايتى
(رواياتى درباره مراد از طور، بيت معمور و.... كه بدانها قسم ياد شده است)
در تفسير قمى در ذيل آيه (و الطّور * و كتاب مسطور) مىگويد: طور كوهى است در طور سيناء. (و به گفته وى معلوم مىشود در سيناء سرزمينى است به نام طور كه كوه طور در آن واقع شده است).
و در مجمع البيان در ذيل آيه (و البيت المعمور) به نقل از ابن عباس و مجاهد مىگويد: بيت معمور خانهاى است در آسمان چهارم، و درست مقابل كعبه، و از بس ملائكه براى عبادت در آن آمد و شد دارند هميشه معمور و آباد است. و از اميرالمؤمنين (ع) هم روايت شده فرموده: در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مىشوند، و چون بر مىگردند ديگر تا ابد آنجا را زيارت نمىكنند.
مؤلف: اين مطلب را كه بيت معمور خانهاى است در آسمان كه ملائكه پيرامون آن طواف مىكنند، در روايات شيعه و سنى هر دو آمده، اما روايات در تعيين محل خانه مذكور اختلاف دارند، در بيشتر آنها آمده كه در آسمان چهارم واقع است. و در بعضى آمده كه در آسمان اول است.
و بعضى ديگر محل آن را آسمان هفتم دانسته است.
و نيز صاحب مجمع البيان از على (ع) نقل كرده كه در تفسير آيه (والسّقف المرفوع) فرموده: سقف مرفوع، همان آسمان است.
و در تفسير قمى از امام (ع) نقل كرده كه فرمود: سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، درياها است، كه در روز قيامت افروخته مىشود.
و در مجمع البيان در معناى بحر مسجور گفته: يعنى دريايى مملو - نقل از قتاده. و بعضى گفتهاند: يعنى افروخته و سرخ شده مانند تنور - نقل از مجاهد و ضحاك واخفش و ابن زيد. بعضى هم گفتهاند: درياها در روز قيامت آتش مىشود و چون آهن سرخ مىگردد، آنگاه همه را به هم راه داده
و به آتش دوزخ راه مىدهند.
بيان آيات
اين آيات نشانه كسانى را كه اين عذاب بر سرشان مىآيد بيان مىكند، عذابى كه در آن و در وقوعش هيچ شكى نمىتوان كرد، و حال آن اشخاص را در آن روز بيان مىكند، و غرض اصلى اين سوره همين است - همچنان كه قبلا هم خاطر نشان كرديم - اما اينكه در اين ميان نامى هم از متقين مىبرد و شرح حالى از آنان بيان مىكند از باب تطفل است، و مىخواهد انذار و تهديد كفار را تأكيد كند.
)فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ( 11
اين جمله تفريع و نتيجهگيرى از آيات قبل است كه از وقوع حتمى عذاب قيامت سخن مىگفت، مىفرمايد: وقتى مطلب از اين قرار بود، و هيچ مفرى از وقوع عذاب نبود، پس واى به حال كسى كه اين عذاب برسرش آيد مسلم آنها دروغگويانند يعنى واى به حال كسى كه آيات خداى را تكذيب مىكند، كه قدر متيقن از جهنميان، همينها هستند. پس، اين جمله به دلالت التزامى دلالت دارد بر اين كه معذبهاى روز قيامت مكذبين در دنيا هستند، و به دلالت مطابقى دلالت دارد بر اين كه حال آن روزشان واويلاست. (به عبارت سادهتر اين كه آيه شريفه صريحا نمىفرمايد مكذبين داخل آتش مىشوند، ليكن چيزى درباره آنان مىگويد كه لازمهاش دخول در آتش است، و آن اين است كه واى به حال مكذبين).
ممكن هم هست تقدير كلام را اينطور بگيريم كه وقتى مسلم شد كه عذاب واقعشدنى است، و مسلم نخست شامل حال مكذبين مىشود، چون آنان هستند كه به خدا كفر مىورزند و روز قيامت را تكذيب مىكنند، پس واى به حال ايشان از آن روز، در نتيجه جملهاى كه دلالت مىكند بر عذاب مكذبين جمله (عذاب ربّك) است، براى اينكه عذاب خدا كسى را مىگيرد كه خدا او را دعوت كند، و او اجابت ننمايد و دعوتش را تكذيب كند.
)الَّذِينَ هُمْ فِي خَوْضٍ يَلْعَبُونَ( 12
كلمه (خوض) به معناى دخول در سخن باطل است. راغب مىگويد: خوض عبارت است از ورود در آب و عبور كردن در آن، ولى به طور استعاره در ورود در امور و كارها نيز استعمال مىشود، و بيشتر مواردى كه در قرآن استعمال شده در مورد امورى است كه شروع در آن مذموم است. و اگر كلمه مذكور را در آيه شريفه بدون الف و لام و با تنوين تنكير (خوض) آورده، براى اين است كه بفهماند اين كلمه صفتى دارد كه حذف شده
و تقدير آن (خوضى عجيب) است.
و از آنجايى كه اشتغال به سخن باطل نتيجه حق نمىدهد، و به جز نتايج خيالى كه قوه و هم آن را براى خوضكننده زينت مىدهد و مىآرايد فايدهاى ندارد. لذا چنين خوضى را لعب و بازيچه خواند، چون عملى بازيچه باشد آن عملى است كه غير از آثار خيالى اثرى ندارد.
و معناى جمله اين است كه: (آنهايى كه به طور مستمر در خوضى عجيب بازى مىكنند، و سرگرم مجادله در آيات خدا و انكار آن و استهزاى به آن هستند، وَيل بر آنان باد).
)يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ دَعًّا( 13
كلمه (دع) - با تشديد عين - به معناى دفع و پرت كردن به شدت است، و ظاهرا كلمه (يوم) بيان باشد براى كلمه (يومئذ).
)هَذِهِ النَّارُ الَّتِي كُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ( 14
يعنى به ايشان گفته مىشود: اين همان آتشى است كه به آن تكذيب مىكرديد، كه البته منظور از تكذيب آتش، تكذيب خبرهايى است كه
رسول خدا (ص) به وحى الهى از وجود آن خبر مىداده و مىفرموده: به زودى مجرمين با آن آتش معذب مىشوند.
و خلاصه، معناى آيه اين است كه: مىبينيد مصداق همان آتشى است انبياء از وجودش خبر مى دادند، و شما تكذيبشان مىكرديد، (و يا آن آتش را تكذيب مىكرديد).
)أَفَسِحْرٌ هَذَا أَمْ أَنْتُمْ لَا تُبْصِرُونَ( 15
اين جمله، تفريع و نتيجهگيرى از آيه قبل است، و استفهام در آن استفهام انكارى است، استفهامى است به منظور تفريع و سرزنش آنان، و معنايش اين است كه: وقتى اين آتش همان آتش است كه تكذيبش مىكرديد، پس ديگر اين خبرى كه قرآن مىدهد نمىتواند سحر باشد، همچنان كه شما پنداشتهايد و اخبار انبياء را سحر خوانديد. و نيز نمىتواند امرى موهوم و خرافى باشد، آنطور كه شما بدان تفوّه (سخن گفتن، لب به سخن باز کردن) مىكرديد و به زبان مىآورديد، بلكه امرى است روشن و عيان، پس آيه شريفه در معناى آيه (و يوم يعرض الّذين كفروا على النّار اليس هذا بالحقّ) خواهد بود.
و به بيانى كه گذشت و معنايى كه براى آيه كرديم روشن شد كه كلمه (ام) در جمله (ام انتم لا تبصرون) ام متصله است و اين كه بعضىگفتهاند:
(ام منقطعه و به معناى (لكن) است) خالى از بعد نيست
عذاب مكذبان عين عمل آنها است و چه صبر كنند و چه بىتابى از آنان جدا شدنى نيست
)اصْلَوْهَا فَاصْبِرُوا أَوْ لَا تَصْبِرُوا سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ( 16
ماده (صلى) - به فتحه صاد و سكون لام - كه مصدر (اصلوا) و امر از آن است، به معناى چشيدن و تحمل كردن حرارت آتش است، و در نتيجه معناى جمله (اصلوها) اين است كه: (بچشيد آن را) بچشيد و تحمل كنيد حرارت آتش دوزخ را.
و جمله (فاصبروا او لا تصبروا) به خاطر اين كه فاى تفريع بر سرش در آمده نتيجهاى است كه از دستور (بچشيد حرارت آتش) را گرفته، و اگر اين نتيجه را با ترديد بين امر و نهى بيان كرده، و فرموده: (صبر بكنيد و يا نكنيد) خواسته است به طور كنايه بفهماند صبر كردن و نكردن شما يكسان است. و به همين جهت دنبال اين جمله به طور صريح فرموده: (سواء عليكم)، يعنى اين چشيدن آتش برايتان حتمى است و از شما جداشدنى نيست، چه صبر بكنيد و چه نكنيد، نه اين كه صبر كردن، عذاب را از شما بر مىدارد و يا حداقل آن را تخفيف مىدهد، و نه اين كه بىصبرى و جزع و فزع سودى به حالتان دارد.
و جمله (سواء عليكم) خبرى است براى مبتدايى تقديرى، و تقدير كلام (هما سواء عليكم - آن دو بر شما يكسانند) مىباشد، و اگر كلمه (سواء) را مفرد آورد، با اين كه در كلام دو چيز بودند كه با هم يكسان بودند، يكى صبر و يكى بىصبرى، از اين جهت است كه كلمه (سواء) در اصل مصدر است، و مصدر همه جا مفرد مىآيد.
و جمله (انّما تجزون ما كنتم تعملون)، در مقام تعليل براى لازم بودن عذاب مذكور، و يكسان بودن صبر و جزع است، و معنايش اين است كه: اين كه گفتيم اين عذاب برايتان حتمى است، و از شما جداشدنى نيست، براى اين بود كه ما اين عذاب را از جاى ديگر نياوردهايم، بلكه عين عمل خود شما است، همان كارهايى است كه مىكرديد، و معقول نيست ميان عمل و صاحب عمل سلب نسبت شود، و همواره اين نسبت برقرار است، يعنى الى الابد اين عمل، عمل آن عامل است، پس به همين جهت اگر در ظرف قيامت عمل صورت آتش جلوه كند، تا ابد به جان عامل خود مىافتد، و اگر هم بگوييم تقدير كلام (انّما تجزون جزاء ما كنتم تعملون) است، باز هم اين ملازمه صحيح است، و معنايش اين است كه ما از جايى ديگر آتش نياوردهايم، و اين آتش جزاى اعمال شما و آثار همان كارهايى است كه مىكرديد.
)إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَعِيمٍ( 17
كلمه (جنت) به معناى بستانى است كه درختان، آن را پوشانده باشد، (چون از ماده (جن) گرفته شده كه به معناى ستر است)، و كلمه نعيم معناى نعمت بسيار است.
و معناى آيه اين است كه: مردم با تقوا و آنها كه در زندگى از خدا پروا دارند در روز قيامت در بستان ها سكونت مىكنند، و نعمتى فراوان بر آنان احاطه دارد.
معناى اينكه در وصف متقين بهشتى فرمود: (فاكهين بما آتاهم ربّهم...)
)فَاكِهِينَ بِمَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَاهُمْ رَبُّهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ( 18
كلمه (فاكهه) كه (فاكهين) از آن گرفته شده، به معناى مطلق ميوه است.
و بعضى گفتهاند: به معناى همه ميوهها، به جز انگور و انار است، وقتى گفته مىشود (فلان تفكه و يا فلان فكه) هم معنايش اين است كه ميوه را به يكديگر دادند، و هم اين است كه آن را تناول كرد، و در آيه شريفه به هر دو معنا تفسير شده است.
بعضى گفتهاند: يعنى اهل بهشت با يكديگر درباره نعمتهايى كه خداى تعالى به ايشان داده با هم گفتگو مىكنند.
و بعضى ديگر معنا كردهاند به اين كه: ميوه و فاكهههايى را كه خدا به ايشان داده، مىگيرند.
بعضى هم گفتهاند: معنايش اين است كه: از آن احسانها كه پروردگارشان به ايشان مىكند، لذت مىبرند. و برگشت اين معنا به همان معناى اول است.
بعضى هم گفتهاند: معنايش اين است كه: از آن چه خدا به ايشان داده، شگفتى مىكنند. كه شايد برگشت اين هم به معناى دوم باشد.
و اگر كلمه (ربّهم) را در جملهاى كوتاه دوباره آورد، براى او بفهماند پروردگارشان به ايشان عنايتى دارد.
)كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ( 19
يعنى به ايشان گفته مىشود بخوريد و بنوشيد، خوردنى و نوشيدنى گوارا، كه در حقيقت كلمه (هنيئا) صفت است كه در جاى مفعول مطلق نشسته، و يا مفعول به است. و جمله (بما كنتم تعملون) يا متعلق به جمله (كلوا و اشربوا)، و يا به كلمه (هنيئا).
)مُتَّكِئِينَ عَلَى سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَزَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عِينٍ( 20
كلمه (متّكئين) جمع اسم فاعل از باب افتعال است كه مصدر آن اتكاء مىباشد، و (اتكاء) به معناى تكيه دادن به پشتى و يا مثل آن است. و كلمه (سرر) جمع سرير است، (كه به معناى تخت و به اصطلاح امروز مبل است). و كلمه (مصفوفة) از ماده (صف) است، كه به معناى رديف قرار گرفتن چند نفر در يك خط است، (مانند صف لشكر و يا صف نماز)؛ پس معناى مصفوفه اين است كه: اهل بهشت به يكديگر وصلند و اتصال دارند.
و معناى آيه اين است كه: ايشان بر پشتىها و بالشها تكيه دارند، در حالى كه بر روى مبلهاى رديف هم، قرار گرفته باشند.
(و زوّجناهم بحور عين) - منظور از (تزويج) قرين شدن دو نفر باهمند.
و معناى جمله اين است كه: ما ايشان را قرين حورالعين كرديم، نه اين ميان آنان عقد زناشويى برقرار ساختيم، به دليل اين كه فرموده: (بحور عين) و تزويج را با حرف (باء) متعدى كرده و اگر منظور از تزويج نكاح به عقد بود احتياج به حرف باء نبود، همچنان كه در جاى ديگر قرآن بدون حرف مذكور مفعول خود را گرفته از آن جمله آيه (زوجناكها) است، كه - به طورى كه گفتهاند - معنايش اين است كه ما زينب را ازدواج تو در آورديم.
)وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ( 21
بعضى گفتهاند: فرق ميان (اتباع) و (لحوق) با اين كه در هر دو تقدم و تأخر هست، - اين است كه در اتباع بايد تابع و متبوع هر دو در مورد اتباع مشترك باشند، هر جا كه متبوع مىرود و هركارى كه او مىكند تابع هم برود و بكند، آن وقت است كه مىگوييم فلانى از فلان كس تبعيت كرد، به خلاف لحوق كه لازم نيست در كار و راه ملحوق، شركت داشته باشد.
توضيح آيه: (و الّذين آمنوا و اتّبعتهم ذريّتهم بايمان الحقنابهم ذريّتهم...) و چند وجه در معناى آن
كلمه (التناهم) از ماده (لوت) است كه به معناى نقص است، ماضى ثلاثى مجردش (لات) و باب افعالش (الات) مىشود؛ پس معناى (ما التناهم) اين است كه ما با الحاق ذريه مؤمنين به مؤمنين، چيزى از عمل خود آنان ناقص نمىكنيم.
و از ظاهر آيه شريفه بر مىآيد كه در مقام منت نهادن است، خداى سبحان بر مؤمنين منت مىگذارد كه به زودى ذريه ايشان را - البته آنهايى را كه در ايمان از پدران خود پيروى كردند - به خود آنان ملحق مىكند.
و بدين وسيله چشم پدران را روشن مىسازد، و همين معنا خود قرينهاى است بر اين كه تنوين در كلمه (بايمان) براى اين است كه بر نوعى غيرمشخص از ايمان دلالت كند، نه براى تعظيم ايمان.
در نتيجه معناى آيه اين مىشود كه: ما از ميان ذريههاى مؤمنين، آنهايى را در ايمان به خدا به نوعى از پدران پيروى كنند به پدرانشان ملحق
مىكنيم، هر چند كه ايمانشان به درجه ايمان پدرانشان نرسد. چون اگر تنها آن ذريهاى را به پدران مؤمن ملحق كند كه ايمانشان يا مساوى و يا كاملتر از ايمان پدران باشد، ديگر منت نهادن معنا ندارد.
از سوى ديگر، از اين كه اتباع در ايمان را مطلق و بيقيد آورد، و همواره كلام مطلق منصرف به فرد روشنش مىشود، ناگزير بايد بگوييم منظور از اتباع، اتباع فرزندان بالغ است، چون خردسالانى كه هنوز به حد تكليف نرسيدهاند، ايمانشان هنوز ايمان صحيح نشده، پس قهرا مراد از ذريه، فرزندان كبيرند كه مكلف به ايمان هستند. بنابر اين، آيه شريفه، شامل صغار از اولاد كه قبل از بلوغ از دنيا مىروند نمىشود، و اين منافات ندارد با اين كه اولاد صغار مؤمنين هم شرعا محكوم به ايمان باشند.
مگر اين كه بگوييم: نكره آمدن ايمان عموميت را مىرساند، و معنا چنين مىشود: ذريه ايشان در ايمان، كه از پدران خود پيروى كردهاند، حال چه اين كه آن ايمان، ايمان واقعى باشد، يا ايمان به حسب حكم شرع باشد.
مطلب ديگر اين كه سياق امتنان، قرينه است بر اين كه ضمير جمع در جمله (ما التناهم) و در (من عملهم) به (الّذين امنوا) بر مىگردد، همچنان كه دو ضمير در (اتبعتهم) و در (ذرّيّتهم) به ايشان بر مىگردد، چون وقتى فرمود: (ما اينان را به آنان ملحق مىكنيم)، جاى اين توهم بود كه نكند خدا مىخواهد از پاداش پدران كم نموده به فرزندان بدهد، لذا با جمله (و ما التناهم من عملهم من شىء) خواست اين توهم را دفع كند و بفرمايد: كم كردن از پاداش پدران با امتنان منافات دارد، و معلوم است كه آنچه با امتنان منافات دارد اين است كه از ثواب پدران كم كند نه از ثواب فرزندان. پس اين بهترين دليل است كه دو ضمير (ما التناهم) و (من عملهم) هم به همان پدران مؤمن بر مىگردد.
پس حاصل كلام اين شد كه: جمله (والّذين امنوا...) جملهاى استينافى كه خداى تعالى در آن بر مؤمنين منت مىگذارد كه به زودى اولادشان را كه به نوعى از ايمان، پدران خود را پيروى كردهاند به پدران ملحق مىكند، هر چند كه ايمان فرزندان به درجه ايمان پدران نرسيده باشد. و اين كار را بدان جهت مىكند كه پدران خشنود گشته چشمشان روشن شود، و در عين حال از پاداش پدران چيزى كم نمىكند، و از ثواب پدران چيزى به فرزندان نمىدهد، كه مزاحم حق پدران نباشد، و خدا خودش بهتر مىداند كه چه جور بدهد.
و در معناى آيه مورد بحث، اقوال ديگرى هست كه هيچ يك خالى از سخافت و سستى نيست.
مثل اين قول كه بعضى گفتهاند: جمله (و الّذين امنوا) عطف است بر كلمه (حور عين)، و معنايش اين است كه: ما مؤمنين را با دو طايفه تزويج
مىكنيم يكى با حورالعين تا از عروسى با آنان لذت ببرند، و دوم با (الّذين امنوا) تا از رفاقت و همنشينى با آنان بهرهمند شوند.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از كلمه (ذرّيّة) تنها اولاد صغار است.
و بعضى گفته اند: ضمير در جمله (ما التناهم) و در (من عملهم) ذريه بر مىگردد، و معنايش اين است كه: ما با ملحق كردن ذريه پدران چيزى از عمل ذريه كم نمىكنيم، بلكه اعمال ذريه را تمام و كامل به او مىدهيم، چه خير باشد و چه شر، آنگاه ملحق به پدرش مىكنيم.
معناى جمله (كل امرىء بما كسب رهين) و جمع آن با آيه (كلّ نفس بما كسبت رهينة الّا اصحاب اليمين)
(كلّ امرىء بما كسب رهين) - اين جمله به طورى كه از سياق بر مىآيد تعليل است براى جمله (و ما التناهم من عملهم من شىء)، و كلمه (رهن) و (رهين) و (مرهون) به طورى كه راغب گفته هر سه معناى آن چيزى است كه به عنوان وثيقه و گرو به كسى مىدهى و از او چيزى قرض مىكنى. راغب مىگويد: و چون هرجا اين كلمه به چشم بخورد تصورى از معناى حبس و نگهدارى به ذهن مىرسد، لذا اين كلمه را در حبس هرچيزى نيز استعمال كردند، هرچند كه ربطى به وثيقه نداشته باشد.
و چه بسا همين معناى استعارى در آيه مورد بحث، منظور باشد، و خود انسان رهنى باشد محفوظ و حبس شده نزد خداى سبحان در مقابل عملى كه از نيك و بد كرده، تا جزاى آن را كه يا ثواب است و يا عقاب به او بدهد، و اگر از عمل او چيزى كم كرده باشد و تمامى اعمالش را جزا نداده باشد، قهرا خود انسان وثيقه و گرو همه اعمالش نمىشود، بلكه گرو بعضى از اعمالش مىشود، و بعضى ديگر از اعمالش را ديگران، يعنى همان ذريهاى كه به او ملحق شده تملك كرده است.
و اين كه در جاى ديگر فرموده: (كلّ نفس بما كسبت رهينة الّا اصحاب اليمين) به طورى كه از سياق بر مىآيد و به شهادت دو آيه بعدش مىفرمايد: (فى جنّات يتسائلون عن المجرمين) مراد اينكه هركس در گرو عذاب روز قيامت است.
بعضى هم گفتهاند: مراد از اين كه فرمود هركس بدانچه كرده رهين است، اين است كه: در گرو عمل زشت خويش است، همچنان كه آيه سوره مدثر هم به همين دلالت مىكرد، چون اصحاب يمين را استثناء مىنمود، و آيه مورد بحث، جمله معترضهاى است از صفات اهل عذاب كه در بين صفات اهل بهشت قرار گرفته است.
زمخشرى، آيه مورد بحث را حمل بر نوعى استعاره و مجازگويى كرده، و به اين وسيله تنافى بين آيه مورد بحث مىفرمايد: (هركس در گرو اعمال خويش است، چه نيك باشد و چه بد). و آيه سوره مدثر كه مىفرمايد: (هركس در گرو اعمال بد خويش است برداشته و گفته: گويا نفس عبد نزد خدا در گرو اعمال صالحى است كه از او خواسته، همچنان كه يك انسان، كارگر خود را گرو مىگيرد تا عملى كه از او خواسته تمام كند، اگر تمام كرد رهايش مىكند، خدا هم تمامى بندگان را چه نيكان و چه بدان را گرو مىگيرد، اگر آنچه از ايشان خواسته بود انجام داده بودند، رهاشان
مىكند، وگرنه، شكنجهاش مىدهد.
ولى خواننده محترم توجه دارد صرف اين بيان نمىتواند اتصال جمله (كلّ امرى ء بما كسب رهين) را به ما قبلش توجيه كند.
بيان تفضيلى پارهاى از لذات و نعمت هاى اهل بهشت
)وَأَمْدَدْنَاهُمْ بِفَاكِهَةٍ وَلَحْمٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ( 22
اين آيه پارهاى از لذات و نعمتهاى اهل بهشت را كه به طور اجمال در آيه قبلى نام آنها را برد و فرمود: (كلوا و اشربوا هنيئا...) بطور تفصيل بيان مىكند.
و كلمه (امداد) به معناى آوردن چيزى است به طور دائم و پشت سر هم، كه البته هم در خير استعمال مىشود، مانند آيه مورد بحث مىفرمايد: پشت سر هم و لا ينقطع ميوه و گوشت از هر نوعش كه بخواهند برايشان مىفرستيم، و هم در شر و عذاب استعمال مىشود، مانند آيه شريفه (و نمدّ له من العذاب مدّا).
و معناى آيه اين است كه: ما اهل بهشت را به ميوه و هرگوشتى كه ميل داشته باشند روزى مى دهيم، يك روزى پشت سر هم و ساعت به ساعت
و لا ينقطع.
)يَتَنَازَعُونَ فِيهَا كَأْسًا لَا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ( 23
(تنازع در كأس) به معناى به يكديگر تعارف نمودن و اجتماع كردن بر تناول آن است، و كأس به معناى قدح است، كه البته وقتى به قدح كأس گفته مىشود كه در آن شراب باشد. و مراد از (لغو)، سخن لغوى است كه از شرابخواران دنيا سر مىزند. و (تأثيم) به معناى آن است كه شخصى را گناهكار كنى، كه اين نيز از آثار شرابهاى دنيا است كه شرابخوار را گناهكار مىكند. و همين كه فرمود: (در آن قدحها لغو و تاثيم نيست)، قرينه است بر اين كه منظور از كأس كه بر سر آن تنازع مىكنند قدح شراب است، اما شرابى كه آثار زشت شراب دنيا را ندارد.
)وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمَانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ( 24
مراد از (طواف كردن غلمان در پيرامون بهشتيان) آمد و شد آنان براى خدمت است. بعضى از مفسرين گفتهاند: اين كه به طور نكره فرمود: (غلمان لهم - غلمانى كه دارند) و نفرمود: (غلمانهم - غلمانشان)، براى اين است كه شنونده توهم نكند مراد از آن غلمان، همان خدمتكارانى هستند كه در دنيا داشتند، و بفهماند كه غلمان نيز مانند حور از مخلوقات بهشتيند، كه از شدت زيبايى و صفا و حسن مانند لولواى هستند كه از ترس دستبرد اجانب در گنجينهاش جاى مىدهند.
)وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ( 25
يعنى به يكديگر روى مىآورند و هر يك از ديگرى مىپرسند در دنيا چه حالى داشته و چه عملى او را به سوى بهشت و نعيم الهى كشانيده؟
معناى اينكه بهشتيان مىگويند: (ما در خانوادهمان مشفق بوديم)
)قَالُوا إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِي أَهْلِنَا مُشْفِقِينَ( 26
راغب مىگويد: (اشفاق) به معناى عنايتى آميخته با ترس است، چون مشفق نسبت به كسى كه به او اشفاق دارد هم محبت دارد و هم مىترسد مبادا بلايى متوجه او گردد، و اين كلمه در قرآن آمده، مىفرمايد: (و هم من السّاعة مشفقون - ايشان از قيامت بيمناكند) پس اين كلمه هروقت با حرف (من) متعدى شود معناى ترس در آن روشنتر از محبت است، و اگر با حرف (فى) متعدى گردد معناى عنايت و محبت در آن روشنتر از ترس به ذهن مىرسد، همچنان كه در قرآن فرموده: (انّا كنّا قبل فى اهلنا مشفقين).
پس معناى آيه چنين مىشود كه: ما در دنيا نسبت به خانواده خود اشفاق داشتيم، هم آنان را دوست مىداشتيم و به سعادت و نجاتشان از مهالك
و ضلالتها عنايت داشتيم، و هم از اين كه مبادا گرفتار مهالك شوند، مىترسيديم و به همين منظور به بهترين وجهى با آنان معاشرت مىكرديم،
و نصيحت و دعوت به سوى حق را از ايشان دريغ نمىداشتيم.
)فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ( 27
كلمه (مَنَّ) به طورى كه راغب گفته: به معناى انعام كردن به نعمت پرارج و گرانمايه است. و اين منت اگر با عمل انجام گيرد از كارهاى نيك است، و اگر با زبان انجام شود از كارهاى زشت خواهد بود، مگر از خداى تعالى كه منت نهادن قولى او هم نيكو است، كه در آيه شريفه (يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أنْ أَسْلَمُوا قل لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عليکم أَنْ هَداکم لِلْإيمان إنْ کنتم صادقين) هم از منت نهادن مردم سخن رفته، و هم از منت نهادن خدا.
و منت نهادن خدا بر اهل بهشت اين است كه ايشان را با داخل شدن در بهشت سعادتمند كرد، و با نگهدارى از عذاب (سموم) مشمول رحمت خود قرار داد. و كلمه سموم به طورى كه طبرسى در مجمع البيان گفته معناى حرارتى است كه تا داخل سوراخهاى رگ بدن فرو مىرود، و بدن از آن متألم مىگردد، و ريح سموم را هم از همين جهت سموم گفتهاند.
)إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِيمُ( 28
اين آيه شريفه، جمله (فمنّ اللّه علينا) را تعليل مىكند، و در آن اهل بهشت به يكديگر مىگويند: اين كه خداوند بر ما منت نهاد، براى اين بود كه ما در دنيا همواره او را مىخوانديم، و جمله (انّه هو البرّ الرّحيم) هم تعليل را تعليل مىكند كه مىگويند: و اگر همواره او را مىخوانديم بدين جهت بود كه او پروردگارى نيكوكار و مهربان بود.
اين آيه با دو آيه قبلش، اين معنا را مى فهماند كه اهل بهشت در دنيا خداى را به يكتايى مىخواندند، يعنى تنها او را مىپرستيدند و تسليم امر او بودند، و نسبت به خانواده خود دلسوز بودند و آنها را به حق نزديك و از باطل دور مىكردند، و همين علت شد كه خدا بر آن منت نهد و از عذاب سموم حفظشان كند، و علت كه چنين مىكردند اين بود كه خداى تعالى نيكوكار و مهربان بود و به هركس كه او را مىخواند احسان و رحم
مىكرد.
پس آيات سه گانه در معناى آيات شريفه (انّ الانسان لفى خسر * الّا الذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر) است چون آيات نيز اهل بهشت را منحصرا كسانى مىداند كه به خدا ايمان دارند و اعمال نيك مىكنند، و ديگران را به حق و به خويشتندارى در انجام فرامين حق سفارش مىكنند.
و كلمه (برّ) - به فتحه باء - يكى از اسماى حسناى خداى تعالى است، و از بر - به كسره باء - گرفته شده، كه به معناى احسان است. و بعضى از مفسرين آن را به لطف تفسير كردهاند.
بحث روايتى
رواياتى در ذيل آيه: (الحقنا بهم ذريّتهم) درباره ملحق گشتن فرزندان مؤمنين به ايشان در قيامت
در كافى به سند خود از ابن بكير از امام صادق (ع) روايت كرده كه در تفسير آيه (و الّذين امنوا و اتّبعتهم ذريّتهم بايمان الحقنا بهم ذريّتهم) فرمود: مربوط به آن فرزندانى است كه در عمل صالح نتوانستند به پايه پدران برسند، خداى تعالى براى اين كه چشم پدران روشن شود آن فرزندان را به پدران ملحق مىسازد.
مؤلف: اين روايت را صاحب كتاب توحيد هم به سند خود از ابوبكر حضرمى از آن جناب نقل كرده است.
و در تفسير قمى است كه پدرم از سليمان ديلمى از ابو بصير از امام صادق (ع) برايم حديث كرد كه آن جناب فرمود: اطفال شيعيان ما نيز از مؤمنين هستند، فاطمه (س) آنان را تربيت مىكند، و اين كه خداى تعالى فرمود: (الحقنا بهم ذريّتهم) معنايش اين است كه: روز قيامت آن اطفال را به سوى پدران خود هدايت مىكند.
مؤلف: و در مجمع البيان ذيل اين حديث را - البته بدون ذكر سند - از آن جناب نقل كرده و در كتاب توحيد به سند خود از ابوبصير روايت آورده كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: وقتى طفلى از اطفال مؤمنين از دنيا مىرود، يك منادى در ملكوت آسمانها و زمين ندا در مىدهد كه: آگاه باشيد فلانى پسر فلان شخص از دنيا رفت، آنگاه وارسى مىكنند، اگر قبل از آن طفل پدر و مادرش و يا يكى از آن دو و يا بعضى از خويشاوندان طفل قبلا مرده بودند، طفل را به او مىسپارند تا تغذيهاش كند، وگرنه، او را به دست فاطمه (س) مىدهند تا او غذايش دهد، تا پدر و مادرش و يا يكى از آن دو و يا يكى ديگر از بستگانش كه از مؤمنين باشد از راه برسد، آن وقت فاطمه (س) طفل را به او مىسپارد.
و در فقيه است كه در روايت حسن بن محبوب، از على، از حلبى، از امام صادق (ع) آمده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى ابراهيم و ساره را به كفالت اطفال مؤمنين مأمور كرده تا ايشان را در قصرى از در نگهدارى نموده و از درختى كه در بهشت است و لولههايى مانند سر پستان گاو دارد غذا دهند، و چون روز قيامت شود لباس نو در تن ايشان كنند، و به بوى خوش معطر ساخته به عنوان هديه نزد پدرانشان بفرستند، پس اين اطفال با پدرانشان در بهشت پادشاهانند، و اين همان معنايى است كه آيه شريفه (والّذين امنوا و اتّبعتهم ذريّتهم بايمان الحقنا بهم ذرّيتهم) درصدد بيان آن است.
و در مجمع البيان است كه زاذان از على (ع) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (ص) فرمود: مؤمنين با فرزندانشان در بهشتند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود.
و در الدر المنثور است كه بزاز و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه او بدون ذكر واسطه از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى ذريه مؤمن را آن قدر بالا مى برد تا به درجه پدرش برسد، هر چند كه در عمل به پايه پدر نباشد، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (و اّلذين امنوا و اتّبعتهم ذرّيتهم بايمان الحقنا بهم ذرّيتهم و ما التناهم من عملهم من شىء)، آنگاه فرمود: يعنى و هر چه به فرزندان بدهيم از سهم پدران كم
نمىكنيم. و نيز در آن كتاب است كه طبرانى و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: وقتى آدمى داخل بهشت
مىشود از پدر و مادر خود سراغ مىگيرد، و از ذريه و فرزندان خود پرسش مىكند. به او مىگويند: آنها به درجه تو نرسيدند، و عمل تو را نداشتند. مىگويد: پروردگارا من اگر عمل كردم به نيت خودم و آنان عمل كردم، آن وقت دستور مىرسد: ايشان را هم به وى ملحق كنند، آن وقت ابن عباس اين آيه را تلاوت كرد: (والّذين امنوا و اتّبعتهم ذرّيتهم بايمان...).
مؤلف: اين آيه پدرانى را كه در حديث نامشان برده شده شامل نمىشود، چون تنها مىفرمايد: ذريه مؤمنين را به ايشان ملحق مىكنيم، و براى شامل شدن پدران مناسبتر آن بود كه ابن عباس دعاى ملائكه را بخواند كه گفتند: (ربّنا و ادخلهم جنّات عدن الّتى وعدتهم و من صلح من ابائهم و ازواجهم و ذرّياتهم).
و در تفسير قمى در ذيل جمله (لا لغو فيها و لا تاثيم)، مىگويد: امام (ع) فرمود: در بهشت غناء و فحش نيست، مؤمن شراب مىنوشد ولى گناه نمىكند.
و در ذيل جمله (و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون) فرمود: يعنى در بهشت اين سوال را مىكنند.
آيات 29 تا 44 سوره طور
فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ
أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَّتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ
قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُتَرَبِّصِينَ
أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُم بِهَذَا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ
أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لّا يُؤْمِنُونَ
فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِن كَانُوا صَادِقِينَ
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ
أَمْ خَلَقُوا السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بَل لّا يُوقِنُونَ
أَمْ عِندَهُمْ خَزَائِنُ رَبِّكَ أَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ
أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ فَلْيَأْتِ مُسْتَمِعُهُم بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ
أَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ
أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْرًا فَهُم مِّن مَّغْرَمٍ مُّثْقَلُونَ
أَمْ عِندَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ
أَمْ يُرِيدُونَ كَيْدًا فَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ
أَمْ لَهُمْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
وَإِن يَرَوْا كِسْفًا مِّنَ السَّمَاء سَاقِطًا يَقُولُوا سَحَابٌ مَّرْكُومٌ
ترجمه آيات
پس (حال كه جهنمى و بهشتى چنين در پى دارند) تو به دعوت خود ادامه بده، چون تو هر تذكرى مى دهى به حق است، و آنطور كه تكذيب گران به تو نسبت مى دهند و كاهن و مجنونت مى خوانند نيستى (29)
و يا مى گويند شاعرى است كه اميدواريم و منتظريم مرگش برسد بگو: منتظر باشيد،كه من هم با شما از منتظران (31)
(با اين تهمت ها كه نمى توانند حق را باطل سازند، پس مدركشان چيست) آيا عقلشان اينطور حكم مى كند؟ (كه عقل هم هرگز حق را با اباطيل باطل نمى كند) يا اينها مردمى سركش و ياغى هستند (32)
و يا مى گويند: اين قرآن را به دروغ به خدايش نسبت مى دهد (همه اينها بهانه است، علت صلى اين است كه) اينان ايمان ندارند (33)
خوب، اگر به اين قرآن ايمان نمى آورند در صورتى كه درست مى گويند خودشان سخ نى نظير آن را بياورند (34)
(نه، اينطور سوال مى كنيم كه) آيا اين تكذيب گر ان از چيز ديگرى خلق شده اند غير آن چيزى كه ساير افراد بشر از آن پديد آمده اند؟ و يا آنكه خودشان خالقند؟ (35)
(باز هم طور ديگر سوال مى كنيم) آيا بر فرض كه خود خالق خويشند، آيا آسمان ها و زمين را هم ايشان آفريده اند؟ نه، منشاء تكذيبشان اينها نيست، بلكه منشاء اين است كه داراى يقين نمى شوند (36)
(اين بار اينطور مى پرسيم كه) آيا خزانه هاى رحمت پروردگارت نزد ايشان است؟ كه به هر كس خواستند نبوت بدهند و يا نه، بلكه اصلا غالب بر خدا و خدا مغلوب ايشان است؟ (37)
يا آنها را نردبانى است (به سوى آسمان) كه بدان مى شنوند؟ (اگر چنين است) پس شنونده ايشان دليلى روشن بياورد (38)
و يا نه، بلكه از شدت بى عقلى پسران را از خود و دختران را از آن خدا مى دانند؟ (39)
و يا نه، بلكه تو از ايشان مزدى خواسته اى، و سنگينى پرداخت آن وادار تكذيبشان كرده؟ (40)
و يا نه، بلكه لوح محفوظ نزد ايشان است و از روى آن مى نويسند؟ (41)
و يا نه، بلكه نقشه اى دارند؟ اگر اين است كفار بدانند كه نقشه هايشان عليه خودشان نتيجه خواهد داد (42)
و يا نه، بلكه معبودى بغير خدا دارند خدا منزه از شركى است كه مى ورزند (43)
خوى تكذيبشان آن قدر قوى است كه حتى اگر قطعه اى از آسمان كه نشانه عذاب است ببينند مى گويند: چيزى نيست، ابرى متراكم است (44)
نفى عذرها و دستاويزهاى تكذيب كنندگان
بيان آيات
بعد از آنكه از عذاب روز قيامت خبر داد كه به زودى تكذيبكنندگان آيات خداى را خواهد گرفت، در حالى كه مردم متقى در بهشتها با چشمى روشن و دلى خرسند قرار دارند، اينك در اين آيات به رسول گراميش دستور مىدهد دعوت خود را همچنان ادامه دهد و تذكر خود را متوقف نسازد، و اشاره مىكند به اين آن جناب صلاحيت اقامه دعوت حقه را دارد، و اين تكذيبكنندگان در تكذيب او و رد دعوتش هيچ عذرى ندارند.
و آنچه را كه عذر براى آنان تصور مىشود همه را نفى كرده است. و آن عذرها، 16 عذر است كه بعضى از آنها مربوط به رسول خدا (ص) است، كه اگر موجه باشد معنايش اين است كه: آن جناب صلاحيت براى پيروى ندارد، عذرهايى است كه از قبول سخن او جلوگيرى مىكند، مانند اين كه آن جناب كاهن، يا جن زده يا شاعر و يا دروغپرداز بر خدا باشد، و يا خواسته باشد با دعوتش مردم را سرگرم كند. و قسمتى ديگر از آنها مربوط به خود تكذيبكنندگان است، مثل اين كه ايشان بدون خالق به وجود آمده باشند، و يا خود، خالق خويشتن باشند، و يا عقلشان حكم كند به اين كه بايد دعوت آن جناب را تكذيب كنند، و از اين قبيل عذرهايى ديگر، و آيات مورد بحث علاوه بر رد اين اعذار، كفار را بر تكذيبشان شديدا توبيخ مىكند.
)فَذَكِّرْ فَمَا أَنْتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ( 29
اين آيه، نتيجهاى است كه از اخبار مؤكد به وقوع عذاب الهى در روز قيامت، و از اين كه فرموده بود متقين از آن عذاب محفوظ و در جنات نعيم كاميابند، گرفته مىشود.
پس اين آيه شريفه در معناى اين است كه گفته شود: حال كه آن اخبار حق است، پس تو به كار تذكر دادن خود بپرداز و بدان كه تو به حق تذكر مىدهى و انذار مىكنى، و آنطور كه به تو نسبت مىدهند كاهن و مجنون نيستى.
و اين كه كاهن نبودنش را مقيد كرد به قيد (بنعمة ربّك)، خواست تا بر خصوص آن جناب منت گذارد.
و خلاصه، خواست بفرمايد كاهن نبودن و مجنون نبودن، اختصاص به تو ندارد، بيشتر مردم همينطورند، ولى در تو نعمت خاصى است كه
نمىگذارد در معرض چنين صفاتى قرار بگيرى.
و كوتاه سخن اين كه: كهانت و ديوانگى و امثال آن از تو محال است، بخلاف ساير مردم كه در معرض آن هستند.
)أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ( 30
كلمه (ام)، (منقطعه) و به معناى (بلكه) است، نه متصله و به معناى (و يا). و كلمه (تربّص) به معناى انتظار است.
در مجمع البيان مىگويد: تربص به معناى انتظار مخصوص است، و آنكه فلان چيزى كه مورد تربص ما است دچار انقلاب و دگرگونى شده، حالش به حالى مخالف، برگردد، و كلمه (منون) و نيز كلمه (منية)، هر دو به معناى مرگ است، و كلمه (ريب) به معناى قلق و اضطراب است، و در نتيجه «ريب المنون» به معناى اضطراب مرگ است.
و حاصل معنا اين است كه: بلكه مىگويند او يعنى رسول خدا (ص) شاعر است و ما منتظر مرگ او هستيم، تا بعد از مردنش يادش از دلها برود و اسم و رسمش فراموش شود، و ما از دست او راحت شويم.
)قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ( 31
در اين آيه، رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه به ايشان بگو: همانطور كه خود براى خود پسنديدهايد، منتظر باشيد. و اين امرى است تهديدى و مىرساند كه در اين ميان آيندهاى هست كه جا دارد منتظر وقوعش باشند. و من نيز مثل شما منتظر آن هستم، اما آنكه مىآيد، عليه شما و به نفع من است، و آن عبارت است از هلاكت شما و وقوع عذاب بر شما.
)أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلَامُهُمْ بِهَذَا( 32
كلمه (احلام) جمع (حلم) است كه به معناى عقل است، و كلمه (ام) در اينجا منقطعه است، و استفهامى در تقدير است، و اشاره (هذا) به سخنانى است كه به رسول خدا (ص) مى گفتند و منتظرش بودند.
و معنايش اين است كه: بلكه آيا عقول خود آنان به ايشان دستور مىدهد چنين چيزى را بگويند و منتظر مرگ خود باشند؟ كدام عقلى حق را رد مىكند و به اينگونه اباطيل اجازه مىدهد آن را دفع كند؟!
)أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ (
يعنى، نه، عقل ايشان چنين دستورى نمىدهد، بلكه داعى آنان در سخنان اين است كه ايشان مردمى طاغى هستند.
)أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ( 33
در مجمع البيان مىگويد: كلمه (تَقَوّل) به معناى اين است كه آدمى بخواهد چيزى را به زحمت بگويد، و تنها در مورد دروغگويى استعمال
مىشود، چون دروغگو مىخواهد به زحمت، باطل را به صورت حق جلوه دهد، و به اين منظور خود را به زحمت مىاندازد.
و معناى آيه اين است كه بلكه مىگويند: قرآن، ساخته و پرداخته خود او است، كه به دروغ به خدا نسبت مىدهد و به او افتراء مىبندد، نه، بلكه از آنجا كه ايمان ندارند قرآن را با چنين سخنانى منسوب مىدارند.
)فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ( 34
اين جمله، پاسخ از سخن ايشان است كه مىگفتند: (تقوله)، مىفرمايد: اگر اين قرآن، كلام رسول خدا (ص) بود، بايد كلامى بشرى و نظير ساير كلامها مى بود، و ساير كلامها مثل آن بودند، در نتيجه بايد ساير مردم هم بتوانند سخنى مثل آن بياورند، و ما در سابق - در تفسير آيه 23 سوره بقره - بحثى پيرامون اعجاز قرآن گذرانديم، و در آنجا مفصل صحبت كرديم.
ممكن هم هست آيه شريفه را رد همه مطالب گذشته كفار بگيريم مىگفتند رسول خدا (ص) مجنون يا شاعر است، يا مىگفتند: اين سخنان را خود او درست كرده و به خدا نسبت مىدهد، و آن وقت بگوييم آيه شريفه در رد اين سخنان مىگويد، عجز بشر از آوردن مثل آن اجازه نمىدهد كه قرآن كلام غير خدا باشد. ولى ظهور آيه در آنچه به نظر ما رسيد بيشتر است.
)أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ( 35
اين كه در اين آيه كلمه (شىء) بدون الف و لام و به اصطلاح، نكره آمده، به تقدير صفتى است كه مناسب با مقام باشد، مثلا بگوييم تقدير كلام اينطور است: (و يا ايشان از غير آن چيزى كه ديگران از آن خلق شدهاند، خلق شدهاند).
و معناى آيه چنين است: بلكه مىپرسيم: آيا اين تكذيبكنندگان از غير آن چيزى كه ساير افراد بشر از آن آفريده شدهاند، خلق شدهاند؟ و در نتيجه ساير افراد بشر صلاحيت دارند كه خدا، رسولانى به سويشان بفرستد و آن رسولان به سوى حق دعوتشان بكنند و ايشان با عبوديت خدا به كمال مطلوب خود برسند، و اما اين تكذيبكنندگان، به خاطر اين كه خلقتشان از چيزى ديگر است اصلا تكليفى ندارند، و امر و نهيى متوجهشان نمى شود و ثواب و عقابى در كارشان نيست؟
چند وجه در معناى آيه: (ام خلقوا من غير شى ء...)
1- آيا اين مكذبين، بدون خالقى خلق شدهاند و بدون مقدرى اين چنين تقديرى بديع و محيرالعقول به خود گرفتهاند تا احتياجى به خالق
و مدبرى كه امورشان را تدبير كند نداشته باشند؟
2- آيا اين تكذيب كنندگان، بدون مبداء حياتى و مثل جمادات خلق شدهاند تا امر و نهى و تكليفى متوجهشان نباشد؟
3- آيا اينان بدون علت و پديد آورندهاى، و بدون غرض و هدفى، و بدون ثواب و عقابى خلق شدهاند كه به سخنان قرآن گوش نمىدهند؟
4- آيا اينان به باطل خلق شدهاند تا حساب و كتاب و امر و نهيى در كارشان نباشد؟
اين وجوهى بود كه در معناى آيه ذكر كردهاند، ولى وجهى كه ما آورديم هم به لفظ آيه نزديكتر است، و هم عمومىتر است، چون
تكذيبكنندگان، نسبت به عموم بشر بافتهاى جدا تافته، فرض مىشوند.
(ام هم الخالقون) - و يا اين كه خودشان خود را آفريدهاند؟ و در نتيجه مخلوق خداى سبحان نيستند تا خدا به تربيت آنان پرداخته با اوامر و نواهى خود، امورشان را تدبير كند؟
)أَمْ خَلَقُوا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بَلْ لَا يُوقِنُونَ( 36
يعنى نه، بلكه اينطور مىپرسيم كه: مگر اين آقايان همه عالم را آفريدهاند؟
و در نتيجه خودشان ارباب و آلهه عالم هستند، و در نتيجه شأنشان اجل از اين شده كه كس ديگرى را بندگى كنند و زير بار تكاليف عبوديت بروند، نه، هيچ يك از اينها نيست، بلكه تنها مرضشان اين است كه مردمى بىيقين هستند.
)أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَبِّكَ أَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ( 37
يعنى نه، باز هم طور ديگر مىپرسيم، و آن اين است كه مىگوييم: نكند خزانههاى پروردگار تو نزد ايشان است كه هركسى را كه ايشان پيغمبر كنند پيغمبر است، و چون تو را پيغمبر نمىدانند تو پيغمبر نيستى؟!
(ام هم المصيطرون) - اصل كلمه (مصيطرون) از سيطره - با سين - است، چيزى كه هست گاهى سين آن را به صاد قلب مىكنند و (سيطره) به معناى غلبه و قهر است، و معناى جمله اين است كه: نه، اين بار مىگوييم نكند اين تكذيبكنندگان بر خدا هم غالبند، و آن چنان بر او سيطره دارند كه اگر او نبوت و رسالت به تو روزى كرده مىتوانند آن را از تو سلب كنند؟
)أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ فَلْيَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ(38
كلمه (سُلَّمٌ) به معناى نردبان چند پله است كه به وسيله آن به بام و يا هر نقطهاى بلند، بالا مىروند. و كلمه (استماع) در اينجا متضمن معناى صعود هم هست، و كلمه (سلطان) به معناى حجت و برهان است.
و معناى آيه اين است كه: نه، بلكه مىگوييم نكند اينان نزد خود نردبانى دارند كه با آن به آسمان صعود مىكنند، و با صعود خود، وحى آسمان را مىشنوند، آنچه به خودشان وحى مىشود مىگيرند و آنچه به تو و ديگران وحى شده رد مىكنند و نمىپذيرند، پس اگر چنين نردبانى دارند، بگو آن شخصى كه با آن نردبان بالا آمده و مدعى شنيدن وحى است، دليل خود را بياورد.
)أَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ( 39
بعضى گفتهاند: منظور از اين جمله اثبات بىعقلى ايشان است كه همان چيزى را كه از خدا نفى مىكردند به او نسبت مىدهند.
)أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ( 40
راغب مىگويد: كلمه (غُرْم) - به ضمه غين و سكون راء - ضرر و خسارتى است كه انسان بدون اين كه جنايت و يا خيانتى مرتكب شده باشد، از مال خود بپردازد (در نتيجه كلمه مغرم به معناى چنين كسى خواهد بود). و كلمه (اثقال) - به كسر همزه - مصدر باب افعال است كه اسم مفعول آن (مثقل) و جمع اين كلمه (مثقلون) مىآيد و اثقال به معناى تحميل ثقل، و كنايه است از مشقت.
و معناى آيه اين است كه: نه، بلكه مىپرسيم نكند تو از ايشان دستمزدى در مقابل تبليغ رسالتت مطالبه كردهاى، و ايشان براى تحمل اين خسارتى بدون جرم بايد بپردازند به زحمت افتادهاند؟
معناى آيه: (ام عندهم الغيب فهم يكتبون) و (ام يريدون كيدا)
)أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ( 41
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از (غيب)، لوح محفوظ(1) است، كه همه غيبها در - آن نوشته شده، و معنايش اين است كه: نه، بلكه مىگوييم نكند لوح محفوظ نزد ايشان باشد، و از آن نسخهبردارى نموده به مردم خبر مىدهند، و از آن جمله اين حرفهايى است كه به تو مىزنند؟
و خلاصه شاعر و يا مجنون بودن تو هم از غيبهايى است كه هيچ ترديدى در آن نيست.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از غيب، علم غيب(2)، و مراد از (كتابت)، اثبات است، و معناى جمله اين است كه: نه، بلكه مىگوييم نكند علم غيب نزد ايشان باشد، و آنچه را مىدانند به عنوان شرع براى مردم اثبات مىكنند، و بر مردم واجب است كه ايشان را در آنچه اثبات كردهاند اطاعت كنند.
و بعضى ديگر گفتهاند: معناى جمله (يكتبون) (يحكمون) است، يعنى بدانچه از غيب مىدانند حكم مىكنند.
)أَمْ يُرِيدُونَ كَيْدًا فَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ( 42
كلمه (كيد) به طورى كه راغب مىگويد: به معناى نوعى حيلهگرى است. ولى صاحب مجمع البيان آن را به مكر معنا كرده است. بعضى ديگر
گفتهاند: كيد به معناى هرعملى است كه مايه خشم پنهانى گردد.
از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد از كيد مكذبين، مكرى است كه با رسول خدا (ص) مىكردند، و نسبتهايى است كه به آن جناب مىدادند، از قبيل: كهانت، جنون، شاعر بودن، و تقوّل، تا به وسيله مردم را از روى آوردن به وى روگردان كنند، و از او دور سازند، و اين وسيله دعوتش باطل
و بىاثر و نورش خاموش شود، و اين كيد (با همه ماهرانه بودنش) كيد به خودشان بود، چون در مرحله اول خود را از سعادت ابدى و از افتادن به راه حق محروم مىسازند، بلكه مىتوان گفت: (هرچند پيش خود خيال مىكنند كه عليه آن جناب نقشه مىريزند ولى خبر ندارند كه) اين خداست كه به دست خودشان توفيق را از ايشان سلب نموده، دارد مهر بر دل هايشان مىزند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كيدى كه در اين آيه آمده، خصوص آن عملى است كه در دارالنّدوة انجام دادند، و مراد از (الّذين كفروا) هم كه از آنان به مكذبين تعبير فرموده، همان افراد دارالنّدوةاند كه خدا كيدشان را درست عليه خود آنان به جريان انداخت، و در جنگ بدر به كشتنشان داد.
و بنا به گفته اين مفسر، آيه شريفه يكى از پيشگوييهاى قرآن مىشود، چون سوره طور خيلى قبل از جنگ بدر نازل شده، ولى چه كنيم كه از سياق آيات دور است.
)أَمْ لَهُمْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ( 43
نه، بلكه مىگوييم: نكند معبودى به غير از خدا سراغ دارند - سبحان اللّه - خدا منزه است از آنچه مشركين برايش درست مىكنند، چون اگر غير از خدا معبودى ديگر مىداشتند بايد همان معبود، خالق و مدبر ايشان باشد، و ديگر احتياجى به خداى سبحان نداشته باشند، تا چه رسد به اين محتاج به پذيرفتن دعوت رسول او باشند، و بايد آلهه آنان عذابى را خدا مكذبين را با آن تهديد كرده و رسولش بدان انذار كرده از ايشان دفع كنند.
و جمله (سبحان اللّه عمّا يشركون)، تنزيه خداى تعالى است از اين كه شريكى برايش باشد، آن چنان كه مشركين ادعا مىكنند، و كلمه (ما) در جمله (ما يشركون)، مصدريه است، و به جمله چنين معنا مىدهد: خداى تعالى منزه از شرك ايشان است.
مثالى براى بيان ميزان عناد كفار و اصرارشان بر تكذيب دعوت حق
)وَإِنْ يَرَوْا كِسْفًا مِنَ السَّمَاءِ سَاقِطًا يَقُولُوا سَحَابٌ مَرْكُومٌ( 44
كلمه (كسف) - به كسره كاف و سكون سين - به معناى قطعه است، و كلمه (مركوم) به معناى غليظ و متراكم است كه روى هم افتاده باشد.
و معناى آيه اين است كه: كفرى كه دارند و اصرارى كه بر تكذيب دعوت حقه مى ورزند، به حدى رسيده كه اگر قطعهاى از آسمان را ببينند كه دارد بر سرشان فرود مىآيد مىگويند: نه، اين آسمان نيست، بلكه ابرى است غليظ و روى هم افتاده، به هيچ وجه نشانه عذاب نيست. بنابر اين، آيه مورد بحث نظير آيه (وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَيْهِم بَابًا مِّنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ) خواهد بود.
آيات 45 تا 49 سوره طور
فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ
يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا وَلا هُمْ يُنصَرُونَ
وَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا عَذَابًا دُونَ ذَلِكَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حِينَ تَقُومُ
وَمِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَإِدْبَارَ النُّجُومِ
ترجمه آيات
حال كه با هيچ برهانى به راه نمى آيند رهايشان كن، تا روز خود را ديدار كنند، روزى كه در آن هلاك مى شوند (45)
روزى كه نقشه آنان دردى از ايشان را دوا نخواهد كرد، و نه كسى را دارند ياريشان كند (46)
و به درستى براى كسانى كه ظلم كردند عذابى جلوتر از عذاب قيامت هست، و ليكن بيشترشان نمى دانند (47)
و تو در برابر حكم پروردگارت صبر كن، كه تو در تحت نظر مايى و پروردگارت را هنگامى كه بر مى خيزى با حمدش تسبيح گوى (48)
و (همچنين) پاره اى از شب و هنگام صبح كه ستارگان پنهان مى شوند (49)
بيان آيات
اين آيات، سوره را ختم مىكند، و در آن رسول خدا (ص) رادستور مىدهد كه مكذبين را به حال خودشان واگذارد و متعرض ايشان نشود، و در برابر حكم پروردگار خود صبر كند و او را با حمد تسبيح گويد. و در عين حال در بين اين مطالب مكذبين را تهديد مىكند به همان عذابى كه در آغاز سوره با آن تهديد مىكرد، و آن عبارت بود از عذابى واقع كه دافعى برايش نيست، و در اين آيات، يك تهديد ديگر هم بر آن تهديد اضافه كرده براى ستمكاران.
)فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ( 45
كلمه (ذرهم) امر است، و معناى (اتركهم) را مىدهد، يعنى رهايشان كن، و فعل مذكور فعلى است كه از ميان همه مشتقاتى كه يك ماده دارد - يعنى ماضى، مضارع، امر، نهى، جحد، نفى، استفهام و اسم فاعل و اسم مفعول - تنها مضارع و امر دارد، و بقيه را ندارد، و كلمه (يصعقون)، مجهول مضارع از مصدر (اصعاق) به معناى ميراندن است.
بعضى هم گفتهاند: ثلاثى مجرد آن يعنى (صعق) نيز معناى ميراندن را مىدهد، و كلمه مورد بحث از همين ثلاثى مجرد است.
توضيحى درباره تهديد مكذبين در آيه: (فذرهم حتّى يلاقوا يومهم الّذى فيه يصعقون)
خداى سبحان بعد از آنكه مكذبين دعوتش را به عذابى واقع و بدون شك انذار كرد، و تمامى عذرهايى كه مىآورند و يا ممكن بود آنها را بهانه قرار دهند رد نمود، و نيز بعد از آنكه به رسول گراميش فرمود: اينان در اصرار بر باطل به حدى رسيدهاند كه اگر آيت حق را به چشم ببينند باز هم
مىكنند، اينك در اين آيه به آن جناب دستور مىدهد رهايشان كند و به حال خودشان وابگذارد، و اين خود به طور كنايه تهديدى است به اين اگر به همين حال بمانند عذاب شاملشان خواهد شد.
و مراد از يومى كه در آن يوم هلاك مىشوند، روز نفخه صور است كه تمامى موجودات زنده در آسمانها و زمين مىميرند، و خود يكى از
علامتهاى قيامت است، همچنان كه در جايى ديگر فرموده: (و نفخ فى الصّور فصعق من فى السّموات و من فى الارض).
مؤيد اين معنا آيه بعدى است كه مىفرمايد: )يَوْمَ لَا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ(روزى كه كيدشان كارى برايشان نمىسازد و هيچكس هم ندارند كه ياريشان كند) چون به درد نخوردن كيد، و نيز ياور نداشتن از خواص روز قيامت است كه در آن روز تمامى سببها از كار
مىافتند، و امر در آن روز تنها به دست خدا است.
بعضى از مفسرين به اين آيه اشكال كردهاند كه در روز نفخه صور كسانى مىميرند كه زنده باشند، و مكذبين معاصر رسول خدا (ص) آن روز زنده نيستند تا بميرند.
جواب اين اشكال اين است كه:
1- در آن روز همه زندگان در زمين و در عالم برزخ مىميرند، و اين مكذبين در آن روز اگر روى زمين زنده نيستند در عالم برزخ زنده هستند.
2- علاوه بر اين ممكن است ضمير در (يصعقون) را به زندگان آن روز برگردانيم و تهديد را عبارت بدانيم از عذابى كه در همين دنيا بر سرشان آمد.
بعضى هم گفتهاند: (مراد از اين روز، روز بدر است)، ولى اين احتمال بعيد است.
بعضى ديگر گفتهاند: (مراد از آن، روز مرگ است).
اين نيز درست نيست، زيرا با سياق آيه كه ظاهر است در تهديد به همان عذابى كه در اول سوره تهديد كرده بود كه همان عذاب روز قيامت باشد نمىسازد، و نمىتوانيم بگوييم مراد از آن عذاب روز مرگ است.
)وَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا عَذَابًا دُونَ ذَلِكَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ( 47
بعيد نيست كه مراد از (عذاب غير از آن عذاب)، عذاب قبر باشد و جمله (و لكن اكثرهم لا يعلمون) اشعارى دارد به اين كه در بين كفار و مكذبين كسانى بودهاند كه به حقانيت دعوت اسلام و به اين كه ستمكاران عذاب دارند، آگاه بودند، و ليكن در عين آگاهى، بر كفر و تكذيب خود اصرار
مىورزيدند، اين بود نظر ما درباره عذاب ديگر.
بعضى هم گفتهاند: مراد از آن عذاب روز بدر است؛ و ليكن ذيل آيه كه مىفرمايد: بيشترشان نمىدانند آنطور كه بايد با اين تفسير سازگار نيست؛ (براى اين كه از كفار هيچكس نمىدانست جنگ بدرى پيش مىآيد و فلانى و فلانى كشته مىشوند).
امر به پيامبر (ص) به صبر (و اصبر لحكم ربّك) و تأكيد آن به اينكه فرمود: (فانّك باعيننا)
)وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حِينَ تَقُومُ( 48
اين آيه عطف است به جمله (فذرهم) و از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد از حكم، حكم خداى تعالى درباره مكذبين است كه ايشان را مهلت داد و بر دلهايشان مهر نهاد، و حكم خداى تعالى درباره رسول خدا (ص) كه مأمورش كرده مردم را به سوى حق دعوت كند، دعوتى مستلزم تحمل اذيتها و آزارها است در راه خدا، پس مراد از اين كه فرمود: (فانّك باعيننا) اين است كه: تو زير نظر ما هستى، ما تو را مىبينيم به طورى هيچ چيزى از حالت بر ما پوشيده نيست و ما از تو غافل نيستيم. پس اين كه دستور به صبر را با چنين بيانى تعليل كرده، در حقيقت آن دستور را تأكيد و آن خطاب را تشديد مىكند.
بعضى هم گفتهاند: (مراد از جمله (فانّك باعيننا) اين است كه تو در حفظ و حراست مايى؛ چون كلمه (عين چشم) به طور مجاز و كنايه در حفظ استعمال مىشود).
ولى بعيد نيست كه معناى قبلى با سياق مناسبتر باشد (چون از زمينه كلام بر مىآيد كه اذيت و آزار حتمى و قهرى است، و به همين جهت فرموده: (صبر كن) و اگر خداى تعالى او را از اذيت دشمن حفظ مىكرد، ديگر امر صبر آنطور كه بايد معنا نمىداشت).
وجود متعدد در معناى آيه: (و سبّح بحمد ربّك حين تقوم و من اللّيل فسبّحه و ادبار النّجوم)
)وَمِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَإِدْبَارَ النُّجُومِ( 49
حرف (باء) در جمله (بحمد ربّك) باء مصاحبت است، و آيه را چننن معنا مى دهد: و پروردگارت را تسبيح گوى، و او را منزه بدار، اما در حالى تسبيحت مقارن با حمد خدا باشد.
و مراد از جمله (حين تقوم) - به قول بعضى - هنگام برخاستن از خوابست. و بعضى ديگر گفته اند: منظور برخاستن از خواب قيلوله، يعنى خواب قبل از ظهر است، و در نتيجه منظور از تسبيح در هنگامى كه از خواب برمىخيزى، نماز ظهر(1) خواهد بود. بعضى ديگر گفتهاند: مراد از قيام در آيه، برخاستن از مجلس است، بعضى گفتهاند: مراد مطلق برخاستن است. و بعضى ديگر گفتهاند: مراد برخاستن براى نماز واجب(2) است. بعضى هم گفتهاند: مراد از آن برخاستن براى هرنماز(3) است. بعضى ديگر گفتهاند: مراد از آن، دو ركعت نافله نماز صبح(4) است كه قبل از نماز آن را مىخوانند. و اين هفت قول است كه مرحوم طبرسى آن را نقل كرده است.
(ومن اللّيل فسبّحه) - يعنى در پارهاى از شب، پروردگار خود را تسبيح گوى. و مراد از اين تسبيح، نماز شب(1) است. و بعضى هم گفتهاند: مراد از آن نماز مغرب و عشاء(2) است.
(و ادبار النّجوم) - بعضى گفتهاند: مراد از اين جمله، وقت ادبار نجوم است، و آن هنگامى است كه ستارگان در اثر روشنى صبح از نظر ناپديد مىشوند، و مراد از تسبيح در اين هنگام دو ركعت نماز مستحبى است كه قبل از نماز صبح خوانده مىشود(1). بعضى گفتهاند: مراد از آن، خود نماز صبح(2) است. بعضى ديگر گفتهاند: مراد اين است كه صبح و شام و بدون غفلت خداى تعالى را تسبيح گويد(3).
بحث روايتى
رواياتى درباره مراد از آيه: (و سبّح بحمد ربّك حين تقوم...): در تفسير قمى در ذيل جمله (و سبّح بحمد ربّك حين تقوم) آمده كه امام فرمود: منظور از آن، تسبيح در نماز شب، و منظور از جمله (فسبّحه) خود نماز شب است.
مؤلف: اين معنا در مجمع البيان از زراره و حمران و محمدبن مسلم از امام باقر و از امام صادق (ع) روايت شده است.
و نيز در همان كتاب به سند خود از حضرت رضا (ع) روايت كرده كه فرمود: منظور از ادبار سجود، چهار ركعت نافلهاى است كه بعد از نماز مغرب خوانده مىشود، و منظور از ادبار نجوم دو ركعت نافلهاى است كه قبل از نماز صبح خوانده مىشود.
مؤلف: ذيل اين روايت در مجمع البيان از امام باقر و امام صادق (ع) آمده و قمى هم آن را به سند خود از زراره از امام باقر (ع) آورده است.
و از طرق اهل سنت هم در عدهاى از روايات آمده كه: رسول خدا (ص) هر وقت از جاى خود بر مىخاست خدا را حمد و تسبيح مىكرد
و مىفرمود: اين كفاره مجلس است، ليكن تفسير بودن معنا براى آيه خيلى روشن نيست.
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی