اقسام وجوه و نظائر
هر یک از وجوه و نظائر گاه در کلمات افرادی هستند و گاه در جمله بندی های کلامی ، که برای هر یک از چهار دسته شواهد بسیاری در قرآن یافت می شود . برای هر یک به ترتیب نمونه هایی می توان آورد :

1 . وجوه محتملات معانی در کلمات افرادی ، مانند :

امت : که در قرآن به سه معنا آمده ، چنان چه یاد آور شدیم .

برهان : در آیه و لقد همت به و هم بها لو لا ان رای برهان ربه(10). این برهان خدایی کدام است که یوسف را از قصد فحشا باز داشت ؟ در پاسخ این سؤال ، هفت وجه گفته اند :

یک : حکم قطعی الهی در تحریم زنا ، که عقوبت دنیوی و اخروی دارد .

دو : آنچه را که خداوند به انبیا داده از مکارم اخلاق و صفات عالیه ، که از هر گونه آلودگی بپرهیزند .

سه : مقام نبوت که مانع ارتکاب فحشا و منکر است که از مقام حکمت انبیا سر چشمه گرفته .

چهار : زلیخا در آن هنگام پارچه ای بر چهره بتی که در کنار اتاق بود افکند تا جلوی او مرتکب فحشا نگردد و این عمل هشداری بود برای یوسف تا خود را از دید خداوند دور نبیند .

پنج : در سقف خانه نوشته ای پدیدار گشت و زشتی و پلیدی عمل زنا را برای یوسف روشن تر ساخت .

شش : حضرت یعقوب را در گوشه اتاق ، مجسم دید که انگشت به دندان گرفته به یوسف یاد آور می شود تا دامن نبوت را لکه دار نکند .

هفت : ایمان راسخ و مقام عصمت حضرت یوسف از پیش مانع هر گونه دست یازیدن به آلودگی ها بوده است(11).

در این وجوه محتمله تنها وجه اخیر با مقام شامخ عصمت سازگار است و برخی

از این وجوه با مقام منیع نبوت سازش ندارد .

2 . وجوه محتمله در رابطه با جمله های کلامی ، مانند آیه یا ایها الذین آمنوااستجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم . و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون(12). این آیه مؤمنین را بر آن می دارد تا دعوت خدا و رسول را با جان و دل بپذیرند زیرا در این پذیرفتن ، سعادت حیات و ارزش زندگی را در می یابند . آنگاه تهدید کرده که در صورت نپذیرفتن ، دچار فاجعه ای بس بزرگ و خطرناک می شوند که آن حایل شدن خدا بین آنان و قلب های شان است و سرانجام بازگشت همه به سوی خدا است .

جمله و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه از جمله عبارت هایی است که مورد گفتگو قرار گرفته ، درباره آن سخن بسیار گفته اند . وجوه محتمله در تفسیر و تاویل آن تا شش گفتار رسیده است .

اشاعره ( پیروان مکتب ابوالحسن اشعری ) این آیه را دستاویز قرار داده گمان برده اند که مقصود سلب اختیار مردم در انتخاب راه حق و باطل است ، زیرا خداوند میان انسان و خواسته او حایل است ، هر آنچه او بخواهد می شود ، نه خود انسان .

فخر رازی - که اشعری است - در ذیل آیه می گوید : « کافری که خداوند ایمان او را نخواهد ، نمی تواند ایمان بیاورد و مؤمنی که خداوند کفر او را نخواسته ، نمی تواند کفر ورزد » . آنگاه اضافه می کند : « با برهان عقلی این مطلب را ثابت کرده ایم ، زیرا حالات قلب که همان عقاید و اراده و خواسته او است ، همگی از اختیار او بیرون است ، زیرا فاعل و گرداننده این حالات صرفا خداوند است و در دست او است » (13).

ولی اهل تحقیق در این زمینه گفته هایی دارند که ذیلا نقل می گردد :

1 . یکی از سنن الهی آن است که گاه میان انسان و خواسته او حایلی به وجود می آید و شرایط ، خلاف خواسته او را بر وی تحمیل می کند .

« خدا کشتی آن جا که خواهد برد

و گر ناخدا جامه بر تن درد » .

هر انسانی باید این احتمال را بدهد که در زندگی وی گاه نقطه عطفی به وجودمی آید و او را از مسیری که انتخاب کرده منحرف می سازد . لذا نباید مؤمن به ایمان

خود غره شود و عجب او را فرا گیرد و نیز نباید تبه کار از رحمت الهی مایوس گردد .

انسان ، چه مؤمن و چه گنه کار ، باید میانه خوف و رجاء ، طی منزل نماید و این حالت انسان را پیوسته در حالت تعادل نگاه می دارد .

2 . خداوند بر همه چیز سلطه دارد و از خود انسان بر او بیشتر مسلط است ، هرگز نباید مغرور گردد که هر چه می خواهد می تواند انجام دهد ، بلکه تا اراده خدا در کار نباشد و اذن او نباشد ، هیچ کاری انجام نمی پذیرد .

3 . خداوند میان انسان و خواسته های او به وسیله مرگ حایل می گردد .

4 . خداوند از هر چیز نسبت به انسان نزدیک تر است و نحن اقرب الیه من حبل الورید(14)، و ما از شاهرگ او به او نزدیک تریم » .

5 . حایل شدن خدا میان انسان و قلب او ، کنایه از فراموش کردن خود است . انسانی که خدا را فراموش کرده در واقع خویشتن را فراموش کرده ، زیرا انسانیت را فراموش کرده است . جامعه ای که خدا در آن حاکم نباشد و او را حاضر و ناظر نداند ، انسانیت از آن جامعه رخت بر می بندد و بر آن جامعه انسانیت حکومت نمی کند ، نسوا الله فانساهم انفسهم(15)، خدا را فراموش کردند و او آنان را دچار خود فراموشی کرد » (16).

6 . کنایه از مجموع این معانی است ، چنان چه علامه طباطبایی اختیارفرموده اند(17).

3 . نظائر در کلمات افرادی ، مانند قلب و فؤاد که هر دو لفظ معنای دل دارند و مقصود شخصیت واقعی و باطنی انسان است . مانند این دو آیه :

نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین(18)، روح الامین [ جبرئیل ] ، آن را بردلت نازل کرد تا از [ جمله هشدار ] دهندگان باشی» .

کذلک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلا(19)، این گونه [ ما آن را به تدریج نازل کردیم ] تا قلبت را به وسیله آن استوار گردانیم ، و آن را به آرامی خواندیم » .

همچنین قلب و عقل و لب ، هر سه یک معنا دارند : نیروی ادراک و اندیشیدن .

چنانچه در آیات زیر است :

ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید(20)، قطعا در این [ عقوبت ها ] برای هر صاحب دل و [ اندیشه ] و حق نیوشی که خود به گواهی ایستد ، عبرتی است .

و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر(21)، و گویند : اگر شنیده [ و پذیرفته ] بودیم یا تعقل [ و درک ] کرده بودیم ، در [ میان ] دوزخیان نبودیم.

ان فی ذلک لذکری لاولی الالباب(22)، قطعا در این [ گونه دگرگونی ] ها برای صاحبان خرد عبرتی است » . همچنین علم و عقل و رای و ابصر و نظر و فهم و فقه و فکر وایقن و تذکر و وعی تمامی این الفاظ معنای آگاه شدن و دانستن را می دهد . چنانکه در این آیات آمده است :

و قل رب زدنی علما(23)، و بگو : پروردگارا ! بر دانشم بیفزای » . یفصل الآیات لقوم یعلمون(24)، نشانه ها را برای گروهی که می دانند به روشنی بیان می کند » . ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون(25)، بی گمان در این [ امور ] برای مردمی که آگاهند دلایل [ روشنی ] است » . انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا(26)، آنان [ عذاب ] را دور می دانند و [ ما ] نزدیکش می دانیم» . و ابصرهم فسوف یبصرون(27)، و آنان را بنگر که به زودی با دیده بصیرت بنگرند [ آگاه خواهند شد ]» . « ا فلم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذین من قبلهم(28)، آیا در زمین سیر و سفر نمی کنند تا به سرانجام پیشینیان آگاهی یابند ؟ » .

ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما(29)، پس آن [ داوری ] را به سلیمان فهماندیم [ آگاه ساختیم ] و به هر یک [ از داود و سلیمان ] حکمت و دانش عطا کردیم » . و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی(30)، و از زبانم گره به گشای [ تا ] سخنم را بفهمند » .

ان فی ذلک لآیة لقوم یتفکرون(31)، به راستی در این [ زندگی زنبوران ] برای مردمی که می اندیشند نشانه [ قدرت الهی ] است . قد بینا الآیات لقوم یوقنون(32)، ما نشانه ها را برای گروهی که یقین [ و آگاهی ] دارند روشن گردانیده ایم » . انما یتذکر اولواالالباب(33)، تنها خردمندانند که می دانند. لنجعلها لکم تذکرة و تعیها اذن واعیة(34)، تا آن را مایه اندرزتان گردانیم و گوش نگه دارنده اندرز آن را فرا گیرد .

4 . نظائر در جمله های ترکیبی مانند : طبع الله علی قلوبهم ، ختم الله علی قلوبهم ، قلوبهم فی غلف ، صرف الله قلوبهم ، اعینهم فی غطاء ، و علی ابصارهم غشاوة ، ازاغ الله قلوبهم ، فی قلوبهم مرض ... و غیره که تمامی این تعابیر یک معنا را می رساند :

کج اندیشی و کج بینی و کج روی که بر خلاف فطرت انجام گرفته است . ذیلا نمونه هایی ذکر می گردد :

طبع : و طبع الله علی قلوبهم فهم لا یعلمون(35)، و خدا بر دل هایشان [ وازدگان ازجنگ ] مهر نهاد ، در نتیجه آنان نمی فهمند . اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئک هم الغافلون(36)، آنان ( کافران ) کسانی اند که خدا بر دل ها و گوش ودیدگانشان مهر نهاده و آنان خود غافلانند . اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم و اتبعوا اهواءهم(37)، اینان [ منافقان ] همانها هستند که خدا بر دل های شان مهر نهاده است و از هوس های خود پیروی کرده اند . و طبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون(38)، و بردل های شان مهر زده شده است ، در نتیجه قدرت درک ندارند .

ختم : ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة(39)، خداوند بردل های آنان و بر شنوایی ایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده ای است ( یعنی آنان را در کج بینی و کج اندیشی قرار داده است ) .

ا فرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه(40)، پس آیا دیدی کسی را که هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و بر گوش و دل او مهر زده . . . قل ارایتم ان اخذ الله سمعکم و ابصارکم و ختم علی قلوبکم(41)، بگو : به نظر شما اگر خدا شنوایی و دیدگانتان را بگیرد و بر دل هایتان مهر نهد . ..

غلف : و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم فقلیلا ما یؤمنون(42)، و گفتند : دل های ما در پوشش است [ درک نمی کند ، چنین نیست ] بلکه به کیفر کفرشان لعنتشان کرده است . پس آنآنکه ایمان نمی آورند چه اندک شماره اند. و قولهم قلوبنا غلف بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یؤمنون الا قلیلا(43)، و گفتارشان که دل های ما در پوشش است ، بلکه خدا به خاطر کفرشان بر دل های آنان مهر زده است و در نتیجه جزشماری اندک ایمان نمی آورند.

صرف : صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا یفقهون(44)، خدا دل هایشان را [ از درک حقایق ] برگرداند . زیرا آنان گروهی هستند که نمی فهمند . ساصرف عن آیاتی الذین یتکبرون فی الارض . .(45)، به زودی کسانی را که در زمین به ناحق تکبر می ورزند از آیاتم روی گردان سازم ( یعنی قدرت درک را از آنان سلب کند ) .

غطاء : الذین کانت اعینهم فی غطاء عن ذکری(46)، همان کسانی که چشمانشان [ بصیرت ] از یاد من در پرده بوده » . لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید(47)، [ به او می گویند : ] واقعا که از این [ حال ] سخت در غفلت بودی .و [ لی ] ما پرده ات را [ از جلوی چشمانت ] برداشتیم و دیده ات امروز تیز است .

غشاء : و علی ابصارهم غشاوة . .(48)، و بر دیدگانشان پرده ای است . . . و جعل علی بصره غشاوة(49)، و بر دیده اش پرده نهاده است .

زیغ : فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم و الله لا یهدی القوم الفاسقین(50)، پس چون [ قوم موسی از حق ] برگشتند خدا دل های شان را برگردانید و خدا مردم نافرمان را هدایت نمی کند . ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة(51)، پروردگارا ! پس ازآنکه ما را هدایت کردی دل هایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خودرحمتی بر ما ارزانی دار . فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة(52)، اما کسانی که در دلهایشان انحراف [ کج روی ] است برای فتنه جویی و طلب تاویل آن [ به دل خواه خود ] از متشابه آن پیروی می کنند» .

مرض : فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ...(53)، در دلهایشان مرضی است [ که درک ندارند ] و خدا بر مرضشان افزود ...فتری الذین فی قلوبهم مرض(54)، می بینی کسانی را که در دل هایشان بیماری است . و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجساالی رجسهم ...(55)، و اما کسانی که در دلهایشان بیماری [ کج بینی و بی خردی ] است پلیدی بر پلیدی شان افزود ... » . ا فی قلوبهم مرض ام ارتابوا . . (56)، آیا در دلهایشان مرضی است یا در تردید هستند ... » . لیجعل ما یلقی الشیطان فتنة للذین فی قلوبهم مرض(57)، تا آنچه را شیطان القا می کند ، برای کسانی که در دلهایشان بیماری است آزمایشی گرداند » .

تمامی این تعابیر حاکی از یک حقیقت است و آن انحراف در فکر و اندیشه وعقیده است ، که بر اثر عناد و لجاج و اصرار بر جهالت بر ایشان حاصل گردیده است و از آن دست بردار نیستند . لذا همه این تعابیر بر آنان صادق است : طبع علی قلبه .

صفحه 329

ختم قلبه . قلوبهم غلف . صرف قلبه . قلبه فی غطاء . فی غشاء . زاغ قلبه . مرض قلبه . اضله الله علی علم .

10 . یوسف 12 : 24 .11 . ر . ک : تفسیر فخر رازی ، ج 18 ، ص 120 - 119 . مجمع البیان ، ج 5 ، ص 225 .12 . انفال 8 : 24 .13 . ر . ک : فخر رازی ، تفسیر کبیر ، ج 15 ، ص 148 - 147 .14 . ق 50 : 16 .15 . حشر 59 : 19 .16 . این معنا از دقت بیشتری برخوردار است و با سیاق آیه بهتر سازگار می باشد . در جای خود ( التمهید ج 3 ، ص 245 ) همین معنا را ترجیح داده ایم .17 . ر . ک : التمهید ، ج 3 ، ص 256 - 239 .18 . شعراء 26 : 194 - 193 .19 . فرقان 25 : 32 .20 . ق 50 : 37 .21 . ملک 67 : 10 .22 . زمر 39 : 21 .23 . طه 20 : 114 .24 . یونس 10 : 5 .25 . رعد 13 : 4 .26 . معارج 70 : 7 - 6 .27 . صافات 37 : 175 .28 . یوسف 12 : 109 .29 . انبیا 21 : 79 .30 . طه 20 : 27 - 28 .31 . نحل 16 : 69 .32 . بقره 2 : 118 .33 . رعد 13 : 19 .34 . حاقه 69 : 12 .35 . توبه 9 : 93 .36 . نحل 16 : 108 .37 . محمد 47 : 16 .38 . توبه 9 : 87 .39 . بقره 2 : 7 .40 . جاثیه 45 : 23 .41 . انعام 6 : 46 .42 . بقره 2 : 88 .43 . نساء 4 : 155 .44 . توبه 9 : 127 .45 . اعراف 7 : 146 .46 . کهف 18 : 101 .47 . ق 50 : 22 .48 . بقره 2 : 7 .49 . جاثیه 45 : 23 .50 . صف 61 : 5 .51 . آل عمران 3 : 8 .52 . آل عمران 3 : 7 .53 . بقره 2 : 10 .54 . مائده 5 : 52 .55 . توبه 9 : 125 .56 . نور 24 : 50 .57 . حج 22 : 53 .