لقب «باب المراد» حضرت امام جواد علیه السلام
امام جواد در آن زمان به «باب المراد» شهرت یافت؛ این در روایت ذکر نشده؛ اما چیزی است که در میان مردم رواج پیدا کرده بود. روزی کسی به امام جواد (ع) عرض کرد: به اندازه کرمتان به من چیزی دهید. حضرت فرمود: نمیتوانم. کرم امام جواد وصل به کرم خدا و بینهایت است؛ لذا نمیتواند بدهد. آن فرد عرضه کرد: به اندازه ظرف من بدهید. امام 200 دینار (200 مثقال طلا) به او داد.
باب کبیر بخشش امام جواد (ع)
وقتی امام رضا (ع) در مرو (خراسان) بودند، شنیدند خادمان امام جواد در مدینه ایشان را از درِ پشتی به خانه میبرند؛ چون جمعیت جلوی درِ اصلی خانه میایستاد. امام رضا (ع) از خراسان نامه نوشتند و فرمودند: فرزندم! شنیدم خادمان تو را از درِ پشت بیرون میبرند. این کار را نکن. تو را قسم میدهم به حقی که من به گردن تو دارم؛ از باب الکبیر، یعنی از درِ بزرگ، وارد و خارج شو و هرکسی چیزی خواست، به او بده و نگران چیزی نباش.
این فرمایش امام رضا (ع) امروز هم صادق است و امام جواد از باب کبیر و بخشش بر شیعیان وارد میشود و اگر چیزی بخواهد، حضرت او را رد نمیکند. شاید باورتان نشود؛ اما این مأمون بود که از امام جواد حرز خواست! حرز امام جواد از مشهورترین و معتبرترین حرزهاست. حرز یعنی دعا یا ذکری که همراه انسان برای محافظت باشد.
محکمترین حرزها، حرز امام جواد است؛ این حزر کوچکی است؛ اما حرز اصلی خیلی مفصلتر است و شرایط خاصی دارد. این حرز را مأمون خواست و امام جواد به او داد که به ما هم رسیده است. ممکن است سؤال پیش بیاید که چرا امام به او این حرز را داده؟ یعنی امام میخواستند او محفوظ بماند؟ نه. شاید مصلحت را امام اینطور دیدند.
طلب خالصانه
اباصلت که از یاران نزدیک امام رضا بوده است، میگوید: بعد از شهادت امام رضا (ع) به دستور مأمون زندانی شدم و یک سال در زندان بودم و به هر دری میزدم، خلاصی حاصل نمیشد. عاقبت، شبی که بسیار دلتنگ شده و به ستوه آمده بودم از زندان و دوری و تنهایی، متوسل شدم به محمد و آل محمد (ص) و حضرت جواد (ع) را به یاری طلبیدم.
هنوز لحظاتی از این توسل و استمداد و استخلاص نگذشته بود که حضرت جوادالائمه را در زندان، پیش روی خود دیدم. فرمود: «دلتنگ شدهای؟ نه؟» گفتم: «آری، یابن رسولالله!» فرمود: «برخیز»
زنجیر از پاهای من گشوده شد. امام دست مرا گرفت و با هم از میان درهای بسته و از مقابل چشمان باز، عبور کردیم. مأموران به روشنی ما را میدیدند، اما قدرت و توانی برای تحرک نمییافتند. وقتی از زندان و مأموران فاصله گرفتیم، امام فرمود: «دیگر دست آنها به تو نخواهد رسید و چشم تو در چشم مأمون نخواهد افتاد.» و چنین شد.
مأمون با فاصله کمی از دنیا رفت و من برای همیشه خلاص شدم. راستی! پیش از خداحافظی از امام پرسیدم: «چرا در تمام این یک سال به سراغ من نیامدید؟ در حالی که من شما را بسیار طلب کرده بودم.» امام در قالب این سؤال، پاسخ فرمود: «تو کی ما را به اخلاص طلب کردی و ما نیامدیم؟» چشم من باز شد. به خودم آمدم و به یک سال گذشتهام نگاه کردم.
دیدم که جز همان شب آخر در تمام یک سال گذشته، هرگز امام را به اخلاص طلب نکرده بودم. امام را میخواندم، اما چشم امیدم به دوستانی بود که در دربار مأمون داشتم. وقتی امیدم از همه بریده شد و تنها امام را ملجأ و پناه یافتم، امام ظهور کرد و پاسخ داد و دست گرفت.
(برگرفته از «آسمانیترین مهربانی» به قلم سید مهدی شجاعی)
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی