وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْء مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْص مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ 
و لنبلونکم بشى ء من الخوف و الجوع، و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات )، بعد از آنکه در آيه قبل، مؤمنان را امر فرمود تا از صبر و نماز کمک بگيرند، و نيز نهى فرمود از اينکه کشتگان راه خدا را مرده بخوانند و آنان را زنده معرفى کرد، اينک در اين آيه علت آن امر و آن نهى را بيان ميکند و توضيح ميدهد که چرا ايشان را به آن خطابها، مخاطب کرد.

و آن علت اين است که بزودى ايشان را به بوته آزمايشى مى برد که رسيدنشان به معالى برايشان فراهم نمى شود و زندگى شرافتمندانه شان صافى نمى شود و به دين حنيف نمى رسند، مگر به آن آزمايش، و آن عبارت است از جنگ و قتل که يگانه راه پيروزى در آن اين است که خود را در اين دو قلعه محکم، يعنى صبر و نماز متحصن کنند و از اين دو نيرو مدد بگيرند، و علاوه بر آن دو نيرو، يک نيروى سوم هم داشته باشند و آن طرز فکر صحيح است که هيچ قومى داراى اين فکر نشدند، مگر آنکه به هدفشان هر چه هم بلند بوده رسيده اند و نهايت درجه کمال خود را يافته اند، در جنگ، نيروى خارق العاده اى يافته و عرصه جنگ برايشان چون حجله عروس محبوب گشت و آن طرز فکر اين است: که ايمان داشته باشند به اينکه کشتگان ايشان مرده و نابود شده نيستند و هر کوششى که با جان و مال خود ميکنند، باطل و هدر نيست، اگر دشمن را بکشند، خود را به حياتى رسانده اند که ديگر دشمن با ظلم و جور خود بر آنان حکومت نمى کند و اگر خود کشته شوند،

به زندگى واقعى رسيده اند و بار ظلم و جور بر آنان تحکم ندارد، پس در هر دو صورت موفق و پيروزند.

خداى تعالى در آيه مورد بحث به عموم شدائدى که ممکن است مسلمانان در راه مبارزه با باطل گرفتارش شوند، اشاره نموده و آن عبارت است از خوف و گرسنگى و نقص اموال و جان ه، و اما کلمه (ثمرات )، ظاهرا مراد به آن اولاد باشد، چون نقص فرزندان و کم شدن مردان و جوانان با جنگ مناسبتر است تا نقص ميوه هاى درختان.

و اى بسا از مفسرين که گفته باشند: مراد به کلمه (ثمرات )، ميوه درختان خرما است، و مراد به اموال، غير اين يک مال است، يعنى چهارپايان از شتر و گوسفند.

صابران چه کسانى هستند؟ 

(و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون ) در اين باره صابران را دوباره نام برد تا اولا بشارتشان دهد و ثانيا راه صبر را و اينکه چه صبرى، صبر جميل است يادشان دهد، و ثالثا آن علت واقعى که صبر را بر آدمى واجب مى سازد بيان کند، و آن اين است که ما ملک خدائيم و مالک حق دارد هر گونه تصرفى در ملک خود بکند، و رابعا پاداش عموم صابران را که عبارت است از درود خدا و رحمت و راه يافتن، معرفى نمايد.

لذا رسول گرامى خود را دستور ميدهد: نخست ايشان را بشارت دهد، ولى متعلق بشارت را ذکر نميکند، تا با همين ذکر نکردن به عظمت آن اشاره کرده باشد و بفهماند: همينکه اين بشارت از ناحيه خداست، جز خير و جميل نيست، و اين خير و جميل را رب العزه ضمانت کرده است.

و سپس بيان ميکند: که صابران کيانند؟ آنهايند که هنگام مصيبت چنين و چنان ميگويند.

صبر در برابر مصيبت ها نتيجه ايمان به مالکيت مطلق خداوند بر تمام هستى است

و مصيبت عبارت است از هر واقعه اى که آدمى با آن روبرو شود، چه خير و چه شر، ولکن جز در وقايع مکروه و ناراحت کننده استعمال نمى شود، و معلوم است که مراد به گفتن (انا لله ) الخ، صرف تلفظ به اين الفاظ و بدون توجه به معناى آن نيست و حتى با گفتن و صرف توجه به معنا هم نيست بلکه بايد به حقيقت معنايش ايمان داشت باينکه آدمى مملوک خداست و مالکيت خدا به حقيقت ملک است، و اين که دوباره بازگشتش به سوى مالکش مى باشد اينجاست که بهترين صبر تحقق پيدا مى کند، آن صبرى که ريشه و منشاء هر جزع و تاءسفى را در دل مى سوزاند و قطع مى کند، و چرک غفلت را از صفحه دل ميشويد.

توضيح اينکه: وجود انسان و تمامى موجوداتى که تابع وجود آدمى هستند، چه قواى او و چه افعالش، همه قائم به ذات خداى عزيزى هستند که انسان را آفريده و ايجاد کرده، پس قوام ذات آدمى به اوست و همواره محتاج او، در همه احوالش به اوست، و در حدوثش ‍ و بقاءش، مستقل از او نيست.

و چون چنين است، رب او و مالک او هر گونه تصرفى که بخواهد در او ميکند و خود او هيچگونه اختيار و مالکيتى ندارد و به هيچ وجه مستقل از مالک خود نيست، مالک حقيقى وجودش و قوايش و افعالش.

و اگر هم هستى او را و نيز قوا و افعال او را به خود او نسبت ميدهند، مثلا مى گويند فلانى وجود دارد قوا و افعالى دارد، چشم و گوش ‍ دارد، و يا اعمالى چون راه رفتن و سخن گفتن و خوردن و نوشيدن دارد، همين نسبت نيز به اذن مالک حقيقى اوست که اگر مالک حقيقيش چنين اجازه اى نداده بود، همه اين نسبتها دروغ بود، زيرا او و هيچ موجودى ديگر مالک چيزى نيستند، و هيچيک از اين نسبت ها را ندارند، براى اينکه گفتيم: به هيچ وجه استقلالى از خود ندارند، هر چه دارند ملک اوست.

(چيزى که هست آدمى تا در اين نشئه زندگى مى کند، که ضرورت زندگى اجتماعى ناگزيرش کرده ملکى اعتبارى براى خود درست کند و خدا هم اين اعتبار را معتبر شمرده و اين نيز باعث شده که رفته رفته امر بر او مشتبه گردد و خود را مالک واقعى ملکش بپندارد لذا خداى سبحان در آيه: (لمن الملک اليوم لله الواحد القهار)، (ملک امروز از آن کيست ؟ از آن خداست، واحد قهار). مى فرمايد: بزودى اعتبار نامبرده لغو خواهد شد و اشياء به حال قبل از اذن خدا برميگردند، و روزى خواهد رسيد که ديگر ملکى نماند، مگر براى خدا و بس، آنوقت است که آدمى با همه آن چيزها که ملک خود مى پنداشت، بسوى خداى سبحان برميگردد.