وَ لَقَدْ اَمُرُّ عَلَي اللئيمِ يَسُبُّنِي فَمَضَيتُ ثَمَّةَ قُلْتُ لا يَعْنِيني

قال السجاد علیه السلام:

و لقد امر علی اللئیم یسبنی ---- فمضیت ثمه قلت لا یعنینی

من بر بعضی اشخاص پست ناکس عبور می‌کنم (مرور می‌کنم) او فحش می‌دهد، [با خود] می‌گویم مقصود او من نبودم.

تغافل یعنی شخصی چیزی را می‎داند و از آن آگاهی دارد. ولی از روی مصلحت، خود را غافل و بی‎خبر نشان می‎دهد و به گونه‎ای برخورد می‎کند که طرف مقابل تصوّر می‎کند که او از موضوع بی‎خبر است.
تغافل و نادیده گرفتن

معنای تغافل و فرق آن با غفلت

تغافل یعنی شخصی چیزی را می‎داند و از آن آگاهی دارد. ولی از روی مصلحت، خود را غافل و بی‎خبر نشان می‎دهد و به گونه‎ای برخورد می‎کند که طرف مقابل تصوّر می‎کند که او از موضوع بی‎خبر است. برای توضیح بیش‎تر، شما را با چند مثال زیر در موارد مختلف آشناتر می‎کنیم:

مثال اول: فرض کنید در خانواده‎ای فرهنگ اسلامی حاکم است و همه افراد آن نماز‎خوان و با ایمان هستند. یکی از بچه‎های آن خانواده بدون اجازه پدر و مادر، مخفیانه پولی از جیب پدر یا کیف مادر برمی‎دارد و بستنی می‎خرد.

اگر پدر یا مادر از این کار ناشایسته فرزند اطّلاع یابد و در حضور جمع خانواده یا در حضور دیگران به او بگوید: «ای بچّه‌ی دزدِ بدجنس!» و او را کتک بزنند، چنین برخوردی، صحیح نیست؛ بلکه موجب می‎شود که انحراف او بیش‎تر شود. در این جا برخورد دومی وجود دارد که از آن به عنوان «اصل تغافل» یاد می‎شود و آن در این مورد به این معنا است که پدر یا مادر خود را به نادانی بزنند و دزدی بچّه را نادیده بگیرند. و از راه غیرمستقیم به تربیت او بپردازند؛ مثلاً بگویند: خوردن مال حرام، روح انسان را پلید و اخلاق را فاسد می‎کند و انسان را به بیراهه‎ها می‎کشاند و...

مثال دوم: در اداره‎ای، کارمندی رشوه می‎گیرد. رئیس اداره از آن اطّلاع می‎یابد، در چنین موردی اگر رئیس، کارمندان را جمع کند و در حضور جمع به او تندی کند و داد و فریاد بر سر او بکشد و آبروی او را ببرد و شخصیّت او را خرد کند، او به جای اصلاح شدن، بدتر خواهد شد. اگر آن رئیس از اصل اخلاقی تغافل استفاده کند و به طور غیرمستقیم، با استدلال و موعظه، آن کارمند رشوه‎خوار را راهنمایی کند، قطعاً اثر مثبت و به‎سزایی خواهد داشت.

مثال سوم: در مدرسه، خانم مدیر لغزشی از یک دانش‎آموز دیده است؛ مثلاً آن دانش‎آموز خودکار همه‎کلاسی خود را برداشته و... اگر این خانم مدیر، در حضور شاگردان، به آن شاگرد تندی کند و او را دزد معرّفی نماید، روح لطیف او جریحه‎دار شده و آلوده می‎شود. در این جا باید خانم مدیر براساس اصل تغافل، خود را به بی‎اطّلاعی بزند. سپس در جای خلوت و به طور غیرمستقیم، با سخنانی منطقی و مناسب، شاگرد را نصیحت و هدایت نماید.

مثال چهارم: همه ما در جامعه به نحوی با افراد حسود، مغرض، بی‎بند و بار و بی‎دین مواجه می‎شویم. اگر بنا باشد در هر موضوعی، به ‎طور مستقیم وارد عمل گردیم، آسایش زندگی ما به هم می‎خورد و هر روز باید اعصابمان به هم بریزد. در صورتی که اگر اصل تغافل را رعایت کنیم و با صبر و تحمّل و سرپنجه تدبیر، قضایا را غیرمستقیم حل کنیم، هم آرامش و آسایش خود را حفظ کرده‎ایم و هم به‎ طور غیرمستقیم، با موعظه و استدلال، طرف مقابل را به اشتباه خود آگاه نموده و به اصلاح او پرداخته‎ایم. در غیر این صورت باید بسیاری از دوستان خود را از دست بدهیم، و دشمنان بسیاری برای خود بتراشیم.

اصل تغافل در این‎گونه موارد دست ما را می‎گیرد و از گردنه‎ های خطرناک نجات می‎دهد و یکی از ارکان مهم زندگی ما را که «روابط نیک اجتماعی» است، سامان می‎بخشد و از به هم پاشیدگی اجتماع و آثار شوم آن حفظ می‎نماید.

پشت سر پیامبر اکرم(ص) بسیار حرف زدند و نسبت‎های ناروایی مانند: مجنون، ساحر، ابتر و دروغگو به او دادند، ولی آنان وقتی به محضرش می‎آمدند و اظهار چاکری می‎کردند، آن بزرگوار حرف‎های آنان را به رخشان نمی‎کشید و غیرمستقیم ارشادشان می‎نمود.

حضرت امیر مؤمنان علی(ع) روزی دید چند نفر از خوارج در کوفه، به او فحش و ناسزا می‎گویند، آن بزرگوار با کمال بزرگواری از کنار آنان رد شد و فرمود: «منظورشان من نیستم». و این شعر را به آن حضرت نسبت می‎دهند که فرمود: [هرچند در برخی از منابع این سخن، به امام سجاد ع نسبت داده شده است]

وَ لَقَدْ أمُرُّ عَلَی اللَّئیمِ یَسُبُّنِی

فَمَضَیْتُ ثَمَّۀَ قُلْتُ لا یَغْنِینی؛

همانا از کنار پست فطرتی عبور کردم که به من ناسزا می‎گفت، از آن جا گذشتم و گفتم منظور او من نبود.

بین تغافل و غفلت، فرق است. غفلت خصلت ناپسندی است که از آن به شدّت نهی شده است. غفلت نوعی بی‎تفاوتی، سستی و مستی است و انسان را از یاد خدا دور می‎سازد و در پرتگاه انحراف و سقوط قرار می‎دهد.

امیر مؤمنان علی(ع) فرمود:

اَلْغَفْلَۀُ أضَرُّ اْلاَعْداءِ ؛ غفلت، زیان بخش ترین دشمنان است.

اَلْغَفْلَۀُ شِیمَۀُ النَّوْکَی؛ غفلت، خوی افراد احمق و بی‎شعور است.

اَلْغَفْلَۀُ ضَلالَۀٌ ؛ غفلت یک نوع گمراهی است.[١]

در حدیث قدسی، خداوند به پیامبر اکرم(ص) فرمود:

مَنْ یَغْفَلُ عَنِّی لا اُبالِی بِأیِّ وادٍ هَلَکَ ؛[٢]

کسی که از من غافل باشد، باکی ندارم که او در کدامین وادی به هلاکت برسد.

هرگاه فرزند انسان سیگار کشید، نباید با غفلت از او بگذری، باید بدانی که سیگار مقدمه اعتیاد است. اگر سیگار کشید بگویی به من چه؟ و معتاد شد بگویی عیبی ندارد، سرانجام به انحراف‎های دیگر دچار می‎شود و شما پدر و مادر که غفلت کرده‎اید، موجب بدبختی فرزند دلبند خود شده‎اید و سرنوشت شومی برای خود و فرزندتان رقم زده‎اید.

مرز بینِ غفلت و تغافل در بعضی از موارد، بسیار باریک است: تغافل، خود را به غفلت زدن در موارد خاص و از روی مصلحت است، ولی غفلت یک نوع بی‎خبری و بی‎تفاوتی و سرگرمی به امور واهی می‎باشد که انسان را از مسائل اصلی، غافل می‎سازد.

گفتار امامان(ع) در ارزش تغافل

در گفتار امامان معصوم(ع)، با تعبیرات گوناگون به ارزش بسیار تغافل تصریح شده است. در این جا برای نمونه به ذکر چند مورد می‎پردازیم:

امیر مؤمنان علی(ع) فرمود:

١ـ أشْرَفُ أخْلاقِ الْکَرِیمِ کَثْرَۀُ تَغافُلِه عَمَّا یَعْلَمُ ؛

ارجمندترین اخلاق یک شخص بزرگوار، آن است که نسبت به آنچه آگاهی دارد، تغافل داشته باشد.

٢ـ و نیز فرمود:

مَنْ لایَتَغافَلْ عَنْ کَثِیرٍ مِنَ اْلاُمُورِ تَنَغَّضَتْ عَیْشَتُهُ ؛[٣]

کسی که در بسیاری از امور تغافل نکند، آرامش و آسایش خود را به هم زده است.

٣ـ امام سجّاد(ع) فرمود:

إِنَّ صَلاحَ الدُّنْیا بِحَذافِیرِها فِی کَلِمَتَیْنِ، إِصْلاحِ شَأنِ الْمَعاشِ مِلْءُ مِکْیالٍ، ثُلثاهُ فِطِنَۀٌ و ثُلْثُهُ تَغافُلٌ ؛[٤]
همانا سامان یافتن همه امور دنیا در دو جمله است: اصلاح و تأمین معاش زندگی، هم‎چون پُری پیمانه‎ای است که دو سوم آن هوشمندی و یک سوم آن گذشت و چشم‎پوشی است.

٤ـ امیر مؤمنان علی(ع) فرمود:

نِصْفُ الْعاقِلِ اِحْتِمالٌ و نِصْفُهُ تَغافُلٌ ؛[٥]
نیمی از خردمندی، هوش‎مندی و نیمی دیگر چشم‎پوشی است.

نمونه‎ها

مرز بین تغافل و حلم نزدیک، بلکه تغافل شاخه‎ای از حلم و بردباری است. و بدون حلم نمی‎توان به تغافل دست یافت. از این رو، امیر مؤمنان علی(ع) در سخنی فرمود:

لا حِلْمَ کَالتَّغافُلِ ؛[٦]
هیچ حلمی هم‎چون تغافل (چشم‎پوشی) نیست.

باتوجه به این موضوع، به دو نمونه از تغافل و گذشت در زندگی امامان(ع)، و نتیجه‌ی درخشان آن اشاره می‎کنیم:

نمونه‌ی اوّل

روزی امام حسن مجتبی(ع) از کوچه‎های مدینه عبور می‎کرد. پیرمردی از اهالی شام (که تبلیغات معاویه او را نسبت به خاندان رسالت بدبین کرده بود.) هنگامی که آن حضرت را دید به آن حضرت ناسزا گفت. امام حسن(ع) گویی حرف‎های او را نشنیده است، با لبخند نزد او آمد و با برخوردی مهرآمیز، به او فرمود: «پیرمرد! گمانم غریبی. گویا اموری بر تو اشتباه شده است. اگر از ما درخواست رضایت کنی، از تو خشنود می‎شویم. اگر چیزی از ما بخواهی به تو عطا می‎کنیم. اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی می‎کنیم. اگر باربرداری از ما بخواهی، بار تو را برمی‎داریم. اگر گرسنه باشی، تو را سیر می‎نماییم. اگر برهنه باشی، تو را می‎پوشانیم، اگر نیازمند باشی، تو را بی‎نیاز می‎کنیم. اگر گریخته باشی، به تو پناه می‎دهیم. اگر حاجتی داری، آن را ادا می‎نماییم. اگر مرکب خود را به سوی خانه ما روانه سازی و تا هر وقت که بخواهی، مهمان ما باشی، برای تو بهتر خواهد بود؛ زیرا ما خانه‎ای آماده و وسیع، و ثروت بسیار داریم».

پیرمرد منقلب شد، گریه کرد و گفت: گواهی می‎دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستی. خداوند آگاه‎تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد. تو و پدرت مبغوض‎ترین افراد نزد من بودید. ولی اینک تو محبوب‎ترین انسان نزد من می‎باشی!

سپس پیرمرد به خانه امام حسن(ع) آمد و مهمان آن بزرگوار شد. پس از مدتی، پیرمرد در حالی که محبّت خاندان نبوّت در جای جای قلبش قرار گرفته بود، از محضر امام حسن(ع) مرخّص گردید.[٧]

نمونه‌ی دوم

در مدینه، شخصی از بستگان عمر بن خطّاب با امام صادق(ع) دشمنی می‎کرد و هماره با کمال گستاخی، از آن حضرت و خاندان رسالت بدگویی می‎نمود. چند نفر از یاران امام کاظم(ع) به آن حضرت عرض کردند: به ما اجازه بده تا او را نابود کنیم. امام کاظم(ع) آنان را به شدّت از این کار برحذر داشت و فرمود: «او کجاست؟» گفتند: در فلان مزرعه مشغول کشاورزی است. امام(ع) بر مرکب خود سوار شد و به سراغش رفت. وقتی به مزرعه‎اش رسید، او با ناراحتی فریاد زد: آهای! کِشت و کار ما را پایمال نکن.

امام کاظم(ع) هم‎چنان به طرف او رفت، وقتی به او رسید از گذشته‎ها چشم پوشید و به او «خسته نباشید» گفت. سپس با چهره‎ای خندان، احوال او را پرسید و فرمود: «تاکنون چقدر در این مزرعه خرج کرده‎ای؟» او گفت: صد دینار.

امام کاظم(ع) پرسید: «امید داری چقدر محصول برداری؟»

او پاسخ داد: علم غیب ندارم.

امام کاظم(ع) پرسید: «من می‎گویم امیدداری چقدر برداشت کنی؟»

او گفت: امیدوارم دویست دینار برداشت نمایم.

امام کاظم(ع) کیسه‎ای که محتوی سیصد دینار بود، به او داد و فرمود: «این را بگیر و خداوند آنچه را که امید برداشت از این مزرعه داری، به تو بدهد».

آن شخص گستاخ، در برابر چشم‎پوشی و حسن اخلاق امام کاظم(ع) آن‎چنان تحت تأثیر قرار گرفت که همان لحظه به عذرخواهی پرداخت و ملتمسانه از آن حضرت خواست که او را ببخشد. امام در حالی که با لبخند خود نشان می‎داد او را بخشیده است. از آن جا گذشت. چند روزی نگذشته بود که اصحاب امام کاظم(ع) دیدند آن مرد گستاخ در مسجد به محضر امام آمد و با کمال خوشرویی به امام نگریست و این آیه را تلاوت کرد.

(أللهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ)؛[٨]
خداوند آگاه‎تر است که رسالتش را در وجود چه کسی قرار دهد؟

برخورد آن مرد گستاخ و خشن. به طور کامل عوض شده بود. او بار دیگر امام را ستود و سؤالاتی کرد و امام پاسخ آن‎ها را داد.

امام کاظم(ع) هنگام بازگشت به خانه، به اصحاب فرمود: «این همان شخصی بود که شما از من اجازه می‎خواستید تا او را بکشید. اینک می‎پرسم کدام‎یک از این دو راه بهتر بود؟ آنچه شما می‎خواستید یا آنچه من انجام دادم؟! من با دادن اندکی پول کارش را سامان دادم و (با گذشت و تغافل و چشم‎پوشی) روح و روانش را اصلاح نمودم.»[٩]

پی‌نوشت‌ها

[١] - میزان الحکمه، ج ٧، ص ٢٥٨ـ٢٥٩.

[٢] - بحارالأنوار، ج ٧٧، ص ٢٩.

[٣] - غررالحکم، ج ٢، ص ٧١٧.

[٤] - مستدرک الوسائل، ج ٢، ص ٩٢. نظیر این مطلب با اندکی تفاوت. از امام باقر(ع) نیز نقل شده است. بحارالأنوار، ج ٤٦، ص ٢٨٩.

[٥] - غرر الحکم.

[٦] - میزان الحکمه، ج ٧، ص ٢٦٨.

[٧] - بحارالأنوار، ج ٤٣، ص ٣٤٤ و کشف‎الغمّه، ج ٢، ص ١٣٥.

[٨] - انعام (٦) آیه ١٢٤.

[٩] - اعلام الوری، ص ٢٩٦.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

محمّدتقی عبدوس ـ محمّد محمّدی اشتهاردی