تفسیر آیه 6 و 7 سوره صف (ترجمه تفسیر المیزان)

وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُبِينٌ ﴿٦﴾

و [یاد کن] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم، تورات را که پیش از من بوده، تصدیق می کنم، و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش «احمد» است، مژده می دهم. پس هنگامی که [احمد] دلایل روشن برای آنان آورد، گفتند: این جادویی است آشکار!


وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَهُوَ يُدْعَى إِلَى الْإِسْلَامِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿٧﴾

و ستمکارتر از کسی که بر خدا دروغ می بندد، در حالی که به اسلام دعوت می شود کیست؟ و خدا مردم ستمکار را هدایت نمی کند.


" وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ" در آغاز كلام گفتيم كه اين آيه و آيه قبلى‏اش و سه آيه بعدش در مقام اين است كه رسالت و نبوت رسول خدا (ص) را كه نزد مردم با ايمان مسلم است، براى سايرين مسجل سازد و بفهماند كه آن جناب را با هدايت و دين حق فرستاده تا بر همه اديان غلبه‏اش دهد، هر چند كه كافران از اهل كتاب را خوش نيايد، و نيز دينى كه او آورده نورى ساطع از طرف خداى تعالى است، و مشركين مى‏خواهند آن را با دهنهايشان خاموش كنند، در حالى كه خدا نور خود را تمام مى‏كند، هر چند كه مشركين را خوش نيايد.

پس بر مؤمنين است كه او را با اينكه مى ‏دانند فرستاده خدا به سويشان است، آزار ندهند، بلكه يارى‏اش كنند، و در راه پروردگارشان و براى احياى دين او و نشر كلمه توحيد جهاد كنند.

از اينجا معلوم مى ‏شود كه جمله" وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ ..." به منزله مقدمه و زمينه‏چينى است براى مطلب بعدى كه مى‏فرمايد: رسول خدا (ص) فرستاده‏اى است مبشر كه عيسى (ع) به آمدنش بشارت داده، و او كسى است كه خداى تعالى او را به هدايت و دين حق گسيل داشته، و دين او نورى است كه مردم با آن راه سعادت را مى‏يابند.
و اين مطلبى كه قرآن كريم از عيسى (ع) حكايت كرده، كه فرمود" اى بنى اسرائيل من فرستاده خدا به سوى شمايم، و تورات را كه قبل از من نازل شده تصديق دارم، و من اين بشارت را آورده‏ام، كه بعد از من رسولى مى‏آيد به نام احمد"، خلاصه دعوتى است كه آن جناب داشته. نخست با جمله" إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ" اصل دعوت خود را اعلام داشته، اشاره مى‏كند به اينكه هيچ شانى و پستى و امتيازى به جز اين ندارد، كه حامل رسالتى از طرف خدا به سوى ايشان است، و آن گاه متن رسالت خود را شرح مى‏دهد تا رسالت خود را ابلاغ كرده باشد، مى‏گويد:" مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ ..."، هم نبوت و كتاب قبل از خودم را تصديق مى‏كنم و هم از نبوت بعد از خود خبر مى‏دهم.
پس اينكه گفت" مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ" اين معنا را بيان مى‏كند كه دعوتش مغاير با دين تورات، و مناقض با شريعت آن دين نيست، بلكه آن را تصديق دارد، و احكامش را نسخ نمى‏كند، مگر اندكى را. و تازه نسخ، معنايش مناقضت نيست، بلكه معنايش اين است كه از سرآمد عمر منسوخ خبر مى‏دهد، و خلاصه مى‏گويد فلان حكم تورات                        
از همان روز اول نزول تورات عمرش تا امروز بود، نه اينكه بگويد اين حكم هميشگى تورات را من باطل مى‏كنم، و به همين جهت بود كه در گفتار خود (در سوره آل عمران) هم فرمود:
" مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ" «1» و به حكم آيه" قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ" «2» از ميان مسائلى كه مورد اختلاف بنى اسرائيل بود تنها پاره‏اى را بيان كرد.
" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ"- اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسالت آن جناب اشاره دارد، هم چنان كه جمله" مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ" به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت.

 [توضيح اينكه مفهوم بشارت دادن عيسى (عليه السلام) به آمدن پيامبر اسلام (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) اين است كه دين اسلام اتم و اكمل است‏]

و اين را هم مى‏دانيم كه بشارت عبارت است از خبرى كه شنونده از شنيدنش خوشحال گردد، و معلوم است كه چنين خبرى چيزى جز از خيرى كه بشنونده برسد و عايد او شود، نمى‏تواند باشد، و خيرى كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مى‏رود اين است كه با بعثتش باب رحمت الهى به روى انسانها باز شود، و در نتيجه سعادت دنيا و عقبايشان به وسيله عقائد حقه، و يا اعمال صالح، و يا هر دو تامين گردد. و بشارت به آمدن پيامبرى بعد از پيامبرى ديگر- با در نظر گرفتن اينكه پيغمبر سابق دعوتش پذيرفته شده، و جا افتاده، و با در نظر داشتن وحدت دعوت دينى در همه انبياء- وقتى تصور دارد و داراى خاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتى پيشرفته‏تر، و دينى كامل‏تر آورده باشد، دينى كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر، و شرايع عادلانه‏تر براى جامعه، و نسبت به سعادت بشر در دنيا و آخرت فراگيرتر باشد، و گرنه انسانها از آمدن پيامبر دوم چيز زائدى عايدشان نمى‏شود، و از بشارت آمدنش خرسند نمى‏گردند.
با اين بيان روشن گرديد كه جمله" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي" هر چند از اين نكته خبرى نداده، اما معنايش مى‏فهماند كه آنچه پيامبر احمد (ص) مى‏آورد پيشرفته‏تر و كاملتر از دينى است كه تورات متضمن آن است، و آنچه عيسى (ع) بدان مبعوث شده در حقيقت واسطه‏اى است بين دو دعوت.
در نتيجه كلام عيسى بن مريم را اين طور بايد معنا كرد:" إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً ..."، من فرستاده‏اى هستم از ناحيه خداى تعالى به سوى شما تا شما را به سوى‏ شريعت تورات و منهاج آن دعوت كنم" وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ": و بعضى از آنچه را كه بر شما حرام شده برايتان حلال كنم، و اين همان شريعتى است كه خداى تعالى به دست من برايتان آورده، و به زودى آن را با بعثت پيامبرى به نام احمد (ص) كه بعد از من خواهد آمد تكميل مى‏كند.
از نظر اعتبار عقلى هم مطلب از اين قرار است، چون اگر در معارف الهى كه اسلام بدان دعوت مى‏كند، دقت كنيم خواهيم ديد كه از شريعت‏هاى آسمانى ديگر كه قبل از اسلام بوده دقيق‏تر و كاملتر است، مخصوصا توحيدى كه اسلام بدان مى‏خواند- و يكى از اصول عقائد اسلام است، و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده، و بازگشت همه معارف حقيقى بدانست- توحيدى است بسيار دقيق كه ما در مباحث سابق اين كتاب پاره‏اى مطالب در باره آن گذرانديم.
و همچنين شرايع و قوانين عملى اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچكترين حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسان گرفته تا بزرگترين آن را در نظر گرفته، و همه را تعديل نموده، و از افراط و تفريط در يك يك آنها جلوگيرى نموده، و براى هر يك حدى معين فرموده، و در عين حال تمامى اعمال بشر را بر اساس سعادت پايه‏ريزى كرده و بر اساس توحيد تنظيم فرموده است.
آيه شريفه" الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ" «1» نيز به همين نكته اشاره نموده است و نظير اين آيه آيات ديگرى است كه در توصيف قرآن آمده.
و اين جمله، يعنى" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي" هر چند تصريح به بشارت كرده، الا اينكه دلالت ندارد بر اينكه در كتاب عيسى (ع) وجود داشته، اما آيه سوره اعراف كه در چند سطر قبل نقل و ترجمه شد، از اين ابهام پرده برداشت، و فرمود" يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ". و همچنين آيه 39 سوره فتح كه در وصف رسول خدا فرموده" ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ" بر اين معنا دلالت دارد.

 [معروف بودن پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) به نام احمد]

جمله" اسمه احمد" با كمك سياق دلالت دارد بر اينكه اين تعبير را عيسى (ع) از رسول خدا (ص) كرده. و نيز دلالت دارد بر اينكه اهل تورات و انجيل آن جناب را به اين نام و نيز به نام" محمد" مى‏شناختند، و اين دلالت روشن است، و خفايى در آن نيست.
حسان بن ثابت هم كه گفته است:

         صلى الاله و من يحف بعرشه             و الطيبون على المبارك احمد «1»

نيز مؤيد اين معنا است.

و همچنين شعر ابو طالب كه مى‏گويد:

         و قالوا لاحمد أنت امرء             خلوف اللسان ضعيف السبب‏

         ألا ان أحمد قد جاءهم             بحق و لم ياتهم بالكذب «2»

دلالت دارد بر اين كه در آن روز آن جناب را به نام احمد مى‏شناختند.

و نيز در هنگامى كه مى‏خواست از دنيا برود، به برادرانش عباس، و حمزه، و فرزندانش جعفر، و على چنين وصيت كرد:
         كونوا فدى لكم امى و ما ولدت             فى نصر أحمد دون الناس أتراسا «3»

و نيز شعر ديگر ابو طالب كه در آن رسول خدا (ص) را به نام محمد نام برده:

         أ لم تعلموا أنا وجدنا محمدا             نبيا كموسى خط فى أول الكتب «4»

و از اين يك بيت شعر استفاده مى‏شود كه مردم مكه نيز بشارت آمدن آن جناب را در كتب آسمانى كه در آن ايام نزد اهل كتاب بوده ديده‏اند.
و نيز مؤيد ديگر گفتار ما اين است كه جمعى از اهل كتاب از يهود و نصارى و در بين آنان علمايى از ايشان مانند عبد اللَّه بن سلام و غير او به آن جناب ايمان آوردند، چون آيات‏ قرآنى را كه متعرض بشارت به آمدن رسول اسلام است شنيده بودند، و شنيده بودند كه قرآن مى‏گويد نام اين پيامبر در تورات و انجيل آمده، در نتيجه آن آيات را قبول نموده، در مقام تكذيبش برنيامدند، چون شكى برايشان باقى نماند، به دليل اينكه سخنى كه حاكى از شك و ترديدشان باشد نگفته‏اند. و اما اينكه انجيل‏هاى امروز خالى از بشارت عيسى است، و اثرى از آنچه قرآن صريحا بيان داشته در آنها نمى‏بينيم، هيچ ضررى به حال ما ندارد، براى اينكه وضع قرآن- كه معجزه‏اى است باقى- روشن، و وضع انجيل‏ها هم روشن است، و ما در باره سند اين انجيل‏ها و اعتبارش در جلد سوم اين كتاب بحث كرديم.
" فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ"- ضمير در كلمه" جاء" به كلمه" احمد" برمى‏گردد. و ضمير" هم" به بنى اسرائيل، و يا به ايشان و غير ايشان برمى‏گردد. و مراد از كلمه" بينات" بشارت و معجزه قرآن و ساير معجزات نبوت است.
و معناى جمله اين است كه: چون احمد كه كتب آسمانى بشارت آمدنش را داده بود مبعوث شد، و براى بنى اسرائيل و يا براى آنان و سايرين معجزاتى روشن آورد كه يكى از آنها همان بشارت عيسى (ع) بود، گفتند: اين سحرى است آشكار. البته جمله" قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ" به صورت" هذا ساحر مبين" نيز قرائت شده.
بعضى از مفسرين «1» گفته‏اند: ضمير در" جاء" به عيسى (ع) برمى‏گردد. و ليكن اين معنا با سياق آيه سازگار نيست.
 [وجه اينكه رد كننده دعوت به اسلام" ظالمترين" است‏]

" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعى‏ إِلَى الْإِسْلامِ ..." استفهام در اين آيه شريفه انكارى است، مى‏خواهد سخن كفار را كه مى‏گفتند" هذا سِحْرٌ مُبِينٌ" رد كند، چون معناى آن اين بود كه محمد رسول نيست، و دينى كه به عنوان دين خدا تبليغ مى‏كند، دين خداى تعالى نيست.

و مراد از" اسلام" آن دينى است كه رسول اسلام بشر را به سويش دعوت مى‏فرمود، چون اساس اين دين تسليم شدن در برابر فرامينى است كه او مى‏خواهد و امر مى‏كند از قبيل عقايد و اعمال. و بدون ترديد مقتضاى ربوبيت و الوهيت خداى تعالى هم همين است كه بندگانش در برابر فرامينش تسليم مطلق باشند، پس در نتيجه دينى كه اساسش اين تسليم است، بدون شك دين حق است كه عقل بر هر انسانى تدين بدان را واجب مى‏داند، پس‏
گفتن اينكه اين دين سحرى است آشكار، گفتارى است باطل، و افترايى است بر خدا.
و از همين جا روشن مى‏شود كه جمله ی "وَ هُوَ يُدْعى‏ إِلَى الْإِسْلامِ" در حقيقت استدلالى است بر بطلان سخن كفار، و اينكه سخن مزبور افترايى است بر خداى عز و جل.

و افتراء هم ظلمى است كه عقل در ظلم بودن آن هيچ ترديدى ندارد، و شرع هم از آن نهى كرده است، و معلوم است كه ظلم در مورد اشخاصى كه به ايشان ظلم مى‏شود از نظر اهميت مختلف مى‏شود، يك ظلم را اگر نسبت به يك فرد معمولى تصور كنيم، زشتى‏اش به مقدار آن نيست كه همان ظلم در باره خداى تعالى واقع شده باشد، بنا بر اين ظالم‏تر از كسى كه بر خدا افتراء ببندد وجود ندارد.

و معناى آيه اين است كه: هيچ شخصى ظالم‏تر از آن كس كه بر خدا دروغ مى‏بندد آن گاه كه دعوت مى‏شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد و در پاسخ دين اسلام را از خدا نفى مى‏كند، نيست، با اينكه دين اسلام جز اين كه بندگان تسليم خدا شوند چيزى نمى‏گويد، و حتى چنين دينى بدون شک دين خدا است، و خدا اين ستمكاران را و هيچ ستمكار ديگرى را هدايت نمى ‏كند.