تفسیر آیه 124 سوره بقره الأصفى في تفسيرالقرآن
تفسیر آیه 124 سوره بقره الأصفى في تفسيرالقرآن
الأصفى في تفسيرالقرآن، ج1، ص 64
[سوره البقرة (2): آيه 124]
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124)
قال: «هي الّتي تلقّاها آدم من ربّه فتاب عليه و هي قوله: يا ربّ أسألك بحقّ محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين»«1».
فَأَتَمَّهُنَّ قال: «يعني إلى القائم اثنى عشر إماما»«2».
و القمّي: هي ما ابتلاه به ممّا أراه في نومه من ذبح ولده فأتّمها إبراهيم بالعزم و التّسليم «3». قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.
قال: «لا يكون السّفيه إمام التّقيّ» «4».
قال: «فأبطلت هذه الآية إمامة كلّ ظالم إلى يوم القيامة و صارت في الصّفوة»«5»
پی نوشت:
(1 و 2) الخصال: 304- 305، الحديث: 84، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.
(3) القمّي 1: 59
(4) الكافي 1: 175، الحديث: 2، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.
(5) عيون أخبار الرّضا عليه السّلام 1: 217
تسنیم آيت الله جوادی آملی
در معنای «امام»، در آیه مورد بحث بین مفسران اختلاف است؛ از اینرو وجوهی که در این باره ارائه شده بررسی میشود:
یکم. نبوّت
بسیاری از مفسران، مراد از «امامت» را «نبوت» دانسته و «إماماً» را به «نبیّاً» تفسیر کردهاند 1 . راز چنین برداشتی این است که اینان بر اساس احتمالی خلاف ظاهر، ضمیر «أتمّ» را به خدای سبحان بازگردانده، آنگاه جمله ﴿قال إنّی جاعلک للنّاس إماماً﴾ را عطف تفسیری بر «أتمّ» گرفته و گفتهاند: نحوه اِتمام خداوند نسبت به آن کلمات منصوب ساختن ابراهیم(علیهالسلام) به مقام امامت(نبوّت) است؛ ﴿قال إنّی جاعلک للنّاس إماماً﴾. در نقد این سخن، میتوان به دو شاهد در خود آیه شریفه، که یکی نکتهای ادبی و دیگری قرینهای لفظی است، اشاره کرد: الف. جعل در این آیه شریفه، جعل تألیفی است، از اینرو «جاعل» که اسمفاعل است، ﴿إماماً﴾ را به عنوان مفعولدوم، نصب داده است، و اسمفاعل در صورتی عمل میکند که به معنای حال یا استقبال باشد، نه ماضی. با توجه به این نکته و بر اساس نظر مفسران مزبور، اگر معنای ﴿إنّی جاعلک للنّاس إماماً﴾ این باشد که «تو را از هماکنون یا در آینده پیامبر خواهم کرد»، مفهوم آن این خواهد بود که حضرت ابراهیم(علیهالسلام) پیش از این پیامبر نبوده است؛ در حالی که همین مکالمه وحیانی نشانه نبوّت اوست. ب. آنگاه که خدای سبحان به خلیل خود ابراهیم (علیهالسلام) فرمود: ﴿إنّی جاعلک للنّاس إماماً﴾، آن حضرت عرض کرد: ﴿ومن ذریّتی﴾؛ یعنی از فرزندان من نیز کسانی را به امامت برسان. از این درخواست حضرت ابراهیم(علیهالسلام) معلوم میشود که وی در آن هنگام دارای ذریّه بود یا آن را پیشبینی میکرد. این نکته نیز روشن است که آن حضرت، به عنایت الهی، در پیری و کهنسالی دارای فرزند و ذرّیّه شد؛ ﴿قالت یاویلتی ءألد وأنا عجوز وهذا بعلی شیخاً... ) 1 ﴿الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر إسمعیل وإسحق) 2 و قبل از آن نه تنها فاقد فرزند بود بلکه آن را پیشبینی هم نمیکرد و استعجاب میفرمود؛ بنابراین، مکالمه و درخواست مزبور، در زمان پیری حضرت ابراهیم، یعنی پس از آن بوده که وی سالیان زیادی از دوران نبوّت را گذرانده بود؛ در حالی که مفهوم آیه شریفه مورد بحث، بر اساس پندار مفسران مزبور، همانگونه که پیش از این بیان شد این خواهد بود که آن حضرت تا این زمان پیامبر نبوده است.
دوم. قُدوه و نمونه
گفته شده: امام به معنای قدوه، نمونه و پیشواست 1 . بر اساس این معنا، امام کسی است که جامعه انسانی بتواند همه عقاید، اخلاق و اعمال خود را بر اساس عقیده، خُلق و عمل او تنظیم کند. به عبارت دیگر، عقیده امام، امام عقاید، اخلاق او امام اخلاق و اعمال او امام اعمال مردم است. امام به معنای قدوه نیز آمده است، لیکن در خصوص آیه شریفه مورد بحث، این وجه ناصواب است؛ زیرا حضرت ابراهیم(علیهالسلام) سالیان متمادی پیش از این صحنه، یعنی از زمانی که وحی را دریافت و رسالت الهی را ایفا میکرد، نیز الگو و قدوه جامعه و مردم بوده است. باید توجه داشت که امامت به این معنا، اگرچه غیر از نبوت است، لیکن با آن ملازم بوده و از ویژگیهای نبوت عامّه است؛ بنابراین، امامت به معنای الگو و اسوه، ویژه حضرت ابراهیم(علیهالسلام)، آن هم در دوران پیری وی نیست، بلکه این معنا درباره همه پیامبران(علیهمالسلام) محقق بوده است؛ زیرا اگر کسی معصوم بود قول، فعل و تقریر او حجت است؛ از اینرو جامعه انسانی در همه شئون میتواند به او اقتدا کند. خدای سبحان در این باره فرمود: ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه به طور مطلق اطاعت شود؛ ﴿وما أرسلنا من رسول إلاّ لیطاع بإذن الله) 2 پس عقیده و خُلق و عمل هر پیامبری امام عقاید و اخلاق و اعمال دیگران است.
سوم. امامت بر پیامبران
امامت در این آیه شریفه، امامتی خاصّ و بدین معناست که حضرت ابراهیم(علیهالسلام) به امامتی فائق نایل شده که بر اساس آن، امام انبیا و ائمه(علیهمالسلام) است 1 . این نکته، از فرمان خدای سبحان به خاتم پیامبران(صلّی الله علیه وآله وسلّم) به تبعیت از آیین ابراهیم خلیل؛ ﴿اتّبع ملّة إبراهیم حنیفاً) 2 نیز استفاده میشود؛ زیرا از اینکه آن حضرت(صلّی الله علیه وآله وسلّم) به چنین تبعیتی مأمور بوده به خوبی برمیآید که به طریق اولی همه پیامبرانی که پس از حضرت ابراهیم آمدهاند، حتی پیامبران اولواالعزم، راهیان راه آن حضرت بودهاند؛ بنابراین، ابراهیم خلیل، امام همه پیامبران و امامان معصوم(علیهمالسلام) است؛ ازاینرو خدای سبحان فرمود: ﴿وجاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباکم وما جعل علیکم فی الدین من حرج ملّة أبیکم إبراهیم) 3 زیرا به شهادت آیه شریفه ﴿ثمّ أوحینا إلیک أن اتّبع ملة إبراهیم حنیفاً) 4 همه پیامبران(علیهمالسلام) مخاطبِ ﴿ملّة أبیکم إبراهیم﴾ هستند؛ چنانکه حضرت لوط(علیهالسلام) با اینکه پیامبر بود، در همان زمان به ابراهیم خلیل ایمان آورد و به او اقتدا کرد؛ ﴿فامن له لوط) 5 این وجه لطیف است، لیکن افزون بر نقدپذیری آنچه به عنوان مؤیّد بدان تمسّک شده، به دو قرینه داخلی و نیز اشکالی خارجی ناتمام است:
قرینه نخست اینکه خدای سبحان فرمود: ﴿إنّی جاعلک للنّاس إماماً﴾، یعنی «من تو را امام مردم قرار دادم»، نه امام پیامبران و رسولان. دوم اینکه حضرت ابراهیم همین امامت را برای ذرّیه خود درخواست کرد؛ ﴿ومن ذرّیّتی﴾ و خداوند هم به این خواسته نسبت به ذرّیه معصوم آن حضرت پاسخ مثبت داد؛ حال اینکه چنان وجهی، یعنی امامت بر همه پیامبران، نسبت به ذرّیه آن حضرت، متصور و صحیح نیست؛ زیرا از بهترین فرزندان وی حضرت خاتمالأنبیاء(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و حضرت خاتمالأوصیاء(ارواحنافداه) هستند؛ حال آنکه امام انبیا نبودهاند. پذیرش این وجه که مرادِ از آیه امامت بر پیامبران باشد، تنها در صورتی ممکن است که قائل به تفکیک شده و بگوییم: امامت، نسبت به حضرت ابراهیم، به معنای امامت او بر همه انبیا و ائمه(علیهمالسلام) است و نسبت به ذرّیه وی به معنای الگو و مانند آن است. این تفکیک عقلاً محال نیست، لیکن مخالف سیاق و ظهور لفظی آیه شریفه است؛ زیرا ظاهر آن این است که ابراهیم خلیلالرحمان همان امامتی را که خود بدان منصوب شد برای فرزندان و نوادگان منسوب خویش درخواست کرد. امامت، مفهومی جامع است که مصادیق فراوانی دارد؛ هر نبی، رسول، وصی یا خلیفهای امام است. حضرت ابراهیم همان قسم و سنخ از امامت را که مفهوم مزبور در ضمن آن برای خود وی محقق شد، برای ذرّیه خود درخواست کرده است. اشکالِ دیگر این تفکیک آن است که در صورت صحت چنین وجهی، که امامت ذرّیه حضرت ابراهیم از سنخی دیگر باشد راهی برای اثبات امامت موسی و عیسی(علیهماالسلام) بر پیامبران نمیماند؛ زیرا در قرآن کریم ذکری از امامت آن دو پیامبر اولواالعزم نیست و خدای سبحان تنها درباره اسحاق و برخی از فرزندان ابراهیم(علیهمالسلام) و بعضی از بنیسرائیل فرمود: ما آنان را ائمه قرار دادیم؛ ﴿ووهبنا له اسحق ویعقوب...٭ وجعلناهم أئمة... ) 1 ﴿...وجعلناه هدًی لبنیسرائیل٭ وجعلنا منهم أئمة... ) 2 حال آنکه بسیاری از پیامبران بنیسرائیل یا تابع موسی یا تابع عیسی(علیهماالسلام) بودهاند و مسئولیت مهم نبوت و نیز ترسیم سنّت و سیرت انبیای بنیسرائیل بر عهده این دو پیامبر بزرگ بوده است؛ اما قرآن کریم از آن دو به عنوان امام یاد نکرده است. غرض آنکه اصل امامت حضرت موسی (علیهالسلام) و عیسی (علیهالسلام) از اجابت دعای حضرت ابراهیم(علیهالسلام) محرز است لیکن امامت آنان بر پیامبران که از سنخ امامت حضرت خلیلالرحمان باشد براساس تفکیک مزبور قابل اثبات نیست. اشکال خارجی وجه مزبور این است که حضرت ابراهیم در وسط تاریخ است، نه آغاز آن؛ زیرا وی اگرچه به تعبیر قرآن کریم 3 پدر مسلمانان و نسبت به آیندگانِ خود امام است لیکن خودْ مأمومِ نوح(علیهالسلام) و از شیعیان وی است؛ ﴿وإنّ من شیعته لإبراهیم) 4 در قرآن کریم تصریح به امامت حضرت نوح نشده، لیکن ابراهیم(علیهالسلام) شیعه وی به شمار آمده و پیرو و مأموم را از آن جهت شیعه میگویند که تبعیت او از امام سبب شیوع امامت و فکر آن امام و رهبر متبوع میشود. این نکته، از سلام ویژه خدای سبحان بر حضرت نوح که با سلام بر پیامبران دیگر متفاوت است نیز استفاده میشود؛ زیرا سلام بر او با قید ﴿فیالعالمین﴾ آمده و این ویژه آن حضرت است؛ ﴿سلام علی نوح فیالعالمین) 1 استاد علامه طباطبایی(قدسسرّه) راز این سلام و درود جهانی بر آن حضرت را این دانسته که وی مبدأ همه شرایع، و کتاب آن حضرت نخستین کتاب آسمانی متضمّن شریعت است و پیش از او شریعتی نبوده است 2 . همچنین آن حضرت نخستین کسی است که برای دعوت به توحید و شرکزدایی، قیام کرده و نزدیک به هزار سال شدیدترین رنجها را در این راه متحمّل شده است. او در این ویژگی هیچ شریک و نظیری ندارد و ازاینرو از هر خیری که تا روز قیامت انسانها انجام دهند آن حضرت بهرهای دارد 3 ؛ بنابراین، اگر امامت به معنایی باشد که در این وجه آمده است، پس نوح(علیهالسلام) نیز امام انبیا و امتهاست؛ و باید از وی به این عنوان یاد شود؛ همانگونه که از او به عنوان «شیخالأنبیاء» یاد میشود؛ بر این اساس، امامتِ خودِ حضرت ابراهیم، به این لحاظ که وی از شیعیان نوح(علیهالسلام) است، نسبی است، نه نفسی. درباره مؤیّد وجه یاد شده؛ ﴿اتبع ملّة إبراهیم حنیفاً﴾ نیز باید گفت: پیامبر گرامی اسلام و نیز امامان معصوم پس از او(صلواتاللهوسلامهعلیهمأجمعین) تابع هیچ یک از پیامبران پیشین نبودهاند. توضیح اینکه، انسان گاه تابع یک پیامبر و گاه تابع دین وی است و خدای سبحان به رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) فرمان پیروی از ملّت و آیین ابراهیم را داد، نه پیروی از خود ابراهیم را؛ ﴿اتبع ملّة إبراهیم حنیفاً) 4 چنانکه در بیانی فراگیرتر، به آن حضرت(صلّی الله علیه وآله وسلّم) فرمان اقتدای به هدایت مشترکی داده که به همه پیامبران رسیده است؛ ﴿أُولئک الذین هدی الله فبهدیهم اقتده) 1 در این آیه شریفه نیز خداوند فرمان تأسی به هدایت پیامبران داده است، نه تأسی به خود آنان؛ پس سخن از تابع کسی بودن نیست، بلکه سخن از تبعیت از دینی است که بین همه پیامبران(علیهمالسلام) مشترک بوده است.
چهارم. زعامت سیاسیاجتماعی
وجه دیگر این است که امامت به معنای رهبری و زعامت سیاسیجتماعی و تشکیل حکومت برای تدبیر امور دینی و دنیوی مردم باشد 2 ؛ بنابراین، حضرت ابراهیم(علیهالسلام) تا آن هنگام دارای امامتِ به این معنا نبوده است. بر همین اساس، امینالاسلام طبرسی(قدسسرّه) نبوت و رسالت را غیر از امامتِ به معنای زعامت و رهبری دانسته، میگوید: «ممکن است خدای سبحان کسی را به پیامبری برگزیند، ولی به او فرمان امامت و رهبری ندهد» 3 یعنی او را مأمور ابلاغ احکام فقهی، حدود سیاسی و اجتماعی کند، نه اجرای آنها.
نقد تفسیر امامت به زعامت سیاسیاجتماعی
الف. عدم انفکاک پیامبری از زعامت
دلیل عقلی ضرورت نبوت و رسالت، که در سخنان امامان معصوم(علیهمالسلام) نیز به آن اشاره شده، این است که اوّلاً، انسان برای زندگی به اجتماع نیاز دارد. ثانیاً، بدون قانون، جلوگیری از هرجومرج در اجتماع و ساماندهی و سازماندهی آن ممکن نیست. ثالثاً، این قانون را باید خدای سبحان وضع کند. رابعاً، وجود نوشتاری قانون و قانون مدفون در کتاب مدوّن، مانع هرجومرج نخواهد بود. خامساً، جلوگیری از ستم و تجاوز، تنها با تبیین احکام و تبشیر و انذار، ممکن نیست. بر اساس این مقدّمات پنجگانه و مانند آن، از طرف خداوند، دینِ کاملْ تشریع و تبیین، و مسئول اجرای آن مشخص میشود. اگر دین در مسائل جزایی و مانند آن برنامه نداشته باشد یا چگونگی اجرای آنها را پیشبینی نکرده باشد، چنین دینی ناقص است. پیامبران(علیهمالسلام) مسئول اجرای احکاماند، نه صرف مبیّن احکام، و اجرای احکام بدون زعامت سیاسی اجتماعی بر مردم ممکن نیست. البته پیامبران گاه بر اثر مقاومت مستکبران و درگیری با زمامداران سرکشی همچون نمرود، فرعون و مانند آنان، یا بر اثر هدایتگریزی مردم زمان خود، به اجرای احکام موفق نشدهاند؛ مانند حضرت لوط(علیهالسلام) که تنها یک خانواده به وی ایمان آورد؛ ﴿إلّاءَال لوط إنّا لمنجّوهم أجمعین٭ إلاّ امرأته) 1 «فما وجدنا فیها غیر بیت من المسلمین» 2 حاصل اینکه هر نبوت و رسالتی با امامت فیالجمله به معنای زعامت سیاسی اجتماعی، همراه است؛ اگرچه مردم تنها در پارهای از مقاطع، توفیقِ بهرهوری از زعامت و رهبری پیامبران را داشتهاند؛ پس عقلاً پذیرفته نیست که پیامبری امام نباشد؛ یعنی از مردم و امور اجتماعی آنان برکنار بوده، در صورت اداره حکومت توسط خود مردم، دیگر او مسئول نباشد، و چنانچه مردم او را انتخاب کردند او بدون اینکه در این باره از سوی خداوند مأموریتی داشته باشد، وکیل مردم در اداره جامعه باشد. غرض آنکه سِمَت اجرایی نداشتن پیامبرْ مقبول نیست، ولی ممکن است مسئولیت سیاسیجتماعی وی بر اثر موانع خارجی به فعلیت نرسد. بر مطلب مزبور، شواهدی است که به برخی از آنها اشاره میشود:
1. قیام و اقدام عملی پیامبران علیه شرک و کفر
اگر وظیفه پیامبران(علیهمالسلام) تنها تبلیغ احکام بود و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر 1 و مسئولیت اجرای احکام نداشتند، دیگر به درگیری با مشرکان و اعلام بیزاری و انزجار از آنها نیازی نبود؛ حال اینکه پیامبران گاه به تنهایی و گاه به همراه پیروانشان از بتپرستی و مانند آن بیزاری میجستند که به مثابه موضعگیری سیاسی و قطعنامه در برابر دگراندیشان بدرفتار است؛ چنانکه حضرت ابراهیم(علیهالسلام) پس از ناامیدی از تأثیر استدلالهای علمی، در صحنه کارزار عملی دست به تبر برد. اگر کسی مسئول اجرای احکام نباشد نمیتواند دست به تبر برده، خود را در معرض سختترین کیفر از سوی مردم، یعنی خطر سوخته شدن، قرار دهد؛ ﴿قالوا حرّقوه وانصروا الهتکم) 2 قیام در برابر کفر و الحاد و ظلم و اقدام عملی به انگیزه برچیدن بساط تباهی و ستم و گسترش عدل، از مصادیق بارز زعامت سیاسیجتماعی است. البته همانطور که قبلاً بیان شد ممکن است با تمامیّت نصاب حجت، و انتصاب یکی از انبیا(علیهمالسلام) به امامت و زعامت سیاسیجتماعی، برخی از پیامبران دیگر فقط مسئول تبلیغ، و منصوب برای تبیین و تعلیم باشند.
2. دفاع مسلحانه پیامبران از دین
خدای سبحان در قرآن کریم افزون بر بیان سیره خاص برخی پیامبران، خطوط کلی و اوصاف مشترک انبیا(علیهمالسلام) را تبیین فرموده است؛ از جمله اینکه پیامبران را با دو نیروی فرهنگی و نظامی تجهیز کرده است: یکی کتاب، برای دعوت مردم به قسط، و دیگری آهن، برای جلوگیری از هرجومرج و برخورد با متجاوزان؛ ﴿لقد أرسلنا رُسلنا بالبیّنات وأنزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس بالقسط وأنزلنا الحدید فیه بأس شدید ومنافع للناس ولیعلم الله من ینصره ورسله بالغیب) 1 همه انبیا(علیهمالسلام) یا صاحب کتاب بودهاند یا حافظ آن. آهن نیز که در دست بعضی پیامبران به صورت شمشیر و در دست برخی دیگر همچون حضرت ابراهیم به صورت تبر بوده، برای حمایت از آن کتاب است. ذکر فرودآوردن آهن در همین آیه، و اینکه یاری دین خدا و رسولان او در کنار بیان اِنزال حدید آمده، مانع تصور وجوه دیگر درباره آن و گواه روشنی است بر اینکه مراد از این آهن، ابزار دفاع و جنگ است؛ چنانکه تعبیر ﴿أنزلنا الحدید فیه بأس شدید﴾ ترغیب به مقاومت، دفاع و جهاد است. البته آهن منافع صنعتی فراوانی نیز برای مردم دارد؛ ﴿ومنافع للناس﴾. لیکن بأس شدید آن در چهره دفاع از کیان دین و دفع متجاوزان به حریم آیین الهی ظهور دارد. آری نکته قبلی همچنان محفوظ است که با قیام برخی از انبیا به وظیفه امامت سیاسیجتماعی ممکن است پیامبر دیگری فقط مأمور تبلیغ و مسئول تعلیم کتاب و حکمت باشد و هرگز برخلاف خطوط کلی پیامبر مسئول حرکت نکند.
3. شهادت بسیاری از انبیا(علیهمالسلام) در نبردها
در آیاتی از قرآن کریم به درگیری و نبرد بسیاری از پیامبران با سران کفر و ستم و شادخواران زراندوز و نیز کشته شدن انبیا(علیهمالسلام) به دست طاغیان تبهکار، تصریح شده است؛ ﴿وکأیّن من نبی قاتل معه ربّیون کثیر) 1 ﴿قل فلم تقتلون أنبیاء الله من قبل) 2 ﴿...ویقتلون النبیّین بغیر الحق) 3 ﴿کلّما جاءهم رسول بما لاتهوی أنفسهم فریقاً کذّبوا وفریقاً یقتلون) 4 و.... اگر مسئولیت پیامبران(علیهمالسلام) اجرای احکام و قوانین الهی نمیبود و تنها به تبیین احکام و موعظه و همچنین به خودداری از شئون دنیایی و حکومت موظف بودند، کار آنها به درگیری و کشته شدن نمیانجامید. انبیا(علیهمالسلام) پس از رسیدن احتجاج و موعظه حسنه به حدّ نصاب، و نومیدی از تأثیر آن، برای دفاع از حریم دین و حفظ حقوق محرومان، دست به تبر یا شمشیر میبردند. شایان ذکر اینکه اگرچه شمشیر، بأس شدید دارد؛ ﴿أنزلنا الحدید فیه بأس شدید) 5 لیکن بیشترین بأس متعلق به بزرگترین جهاد است که همانا اجتهاد فکری و مبارزه فرهنگی است؛ ﴿وجاهدهم به جهاداً کبیراً) 6 بنابراین، نبوت و رسالت همواره با امامت (سیاسیجتماعی) همراه است و هر پیامبری امام هم بوده است. برخی این سخن را به معنای ملازمه دوسویه پنداشته و در ردّ آن گفتهاند: «طالوت، امام بوده، لیکن پیامبر نبوده است؛ پس تلازمی بین این دو سمت نیست».
این اشکال، از دو جهت موهون است؛ نخست اینکه بر فرض ثبوت امامت طالوت، فرض مزبور با این اصل که هر پیامبری امام هم بوده است منافات ندارد؛ یعنی در اینجا استلزام است، نه تلازم؛ چنانکه امامان معصوم(علیهمالسلام) که عصمت، رهبری و زعامت آنها ثابت است پیامبر نیستند. برای اثبات منافات با استلزام باید شاهدی اقامه شود بر اینکه کسی پیامبر بوده ولی امام نبوده است. دوم اینکه اثبات امامت طالوت، دشوار است؛ زیرا عصمت وی ثابت نشده است. از آیات ﴿...قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکاً نقاتل فی سبیلالله...٭ وقال لهم نبیّهم إنّ الله قدبعث لکم طالوت ملکاً قالوا أنّی یکون له الملک علینا ونحن أحقّ بالملک منه ولمیؤت سعة من المال قال إنّ الله اصطفاه علیکم وزاده بسطة فی العلم والجسم... ) 1 نیز سِمَتی بیش از فرماندهی لشکر برای او استفاده نمیشود؛ بنابراین، امام سیاسیجتماعی عصرْ همان پیامبری است که به فرمان خداوند طالوت را به این سِمَت منصوب کرده و طالوت تحت زعامت و رهبری آن پیامبر بوده و از او مدد فکری و معنوی میجسته است. تذکّر 1. برنامه مدوّن انبیا باید اجرا شود. و اجرای احکام عبادی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و دفاعی آنان بدون حکومت و ساماندهی نظاممند معقول نیست. 2. در صورت تعدّد پیامبران معاصر، با مسئولیت سیاسیجتماعی بعضی از آنان، ممکن است دیگری یا دیگران فقط مسئول تبلیغ و مأمور تبیین باشند.
3. اگر عالمان دین در عصر غیبت قیام مسلحانه میکردند به استناد نیابت از امام معصوم(علیهالسلام) بود و اگر مؤمنان صالح که در حدّ نیابت فقهی و حقوقی نبودند قیام مسلحانه مشروع میکردند برای این است که در متن دین سیاسی و الهی آمده است که در غیبت امام معصومْ فقیه جامعالشرائط عهدهدار اجرای حدود شرعی است و در صورت فقدان او مؤمنانِ عادل متکفّل چنین مسئولیتی هستند؛ پس همه این امور در متن قانون مدوّن دینی پیشبینی شده است.
ب. نادرستی حصر امامت ابراهیم(علیهالسلام) در زعامت
زعامت سیاسیجتماعی و تشکیل حکومت را میتوان از شئون امامت دانست، لیکن لازمه حصر امامت مذکور در آیه مورد بحث در این معنا آن است که اولاً، حضرت ابراهیم(علیهالسلام) در گذشته این مقام را نداشته و در پیری به آن رسیده باشد. ثانیاً، بر اثر دعای آن حضرت ذرّیه معصوم وی نیز به این مقام نایل شده باشند؛ زیرا خدای سبحان دعای ابراهیم خلیل را درباره همه ذرّیه معصوم او اجابت کرد. این سخن نیز پذیرفته نیست که گفته شود: امامت نسبت به ابراهیم(علیهالسلام) به معنای رهبری و زعامت و نسبت به فرزندان و نوادگان معصوم او به معنای نبوت بوده است، تا در جامع انتزاعی بعید با هم شریک باشند؛ زیرا اولاً، حضرت ابراهیم همان امامتی را که خود بدان منصوب شد برای ذرّیه خود خواست؛ پس همان امامت، هر چند به گونهای ضعیفتر، باید برای ذرّیه معصوم او حاصل شود. همانگونه که اگر کسی در زمره پیامبران قرار گرفت باید سهمی هر چند ضعیف از نبوت و رسالت داشته باشد، امامان نیز همچون پیامبران یکسان نیستند؛ اگرچه سیر کلی نبوت، رسالت و امامت مشخص است. ثانیاً، پذیرفتن سخن مزبور، مستلزم نادیدهنگاشتن وحدت سیاق و ظهور آیه شریفه است. بنابراین، اگر ثابت شد که ابراهیم خلیل(علیهالسلام) در گذشته نیز زعیم و رهبر بوده است، یا اینکه نه در گذشته و نه در آینده، حکومت تشکیل نداده است، یا اگر خود به مقام رهبری رسیده لیکن همه ذرّیه معصوم او به آن مقام نایل نشدهاند، نمیتوان امامت را به معنای زعامت و مانند آن دانست. برای روشن شدن مطلب مزبور، تذکّر چند نکته سودمند است: 1. همانگونه که در بحث از همراهی پیامبری با امامت بیان شد، قابل تصور نیست که خدای سبحان به پیامبری مانند حضرت ابراهیم، نبوت و رسالت و کتاب بدهد اما او را مسئول اجرای حدود و استیفای حقوق تشریع شده نکند. اگر او مسئول اجرا نمیبود و تنها به تبیین احکام و انذار و تبشیر مکلف بود، دیگر به همه خطرها تننمیداد و دست به تبر نمیبرد. خدای سبحان از بتشکنی ابراهیم(علیهالسلام) به عنوان «رشد» یاد کرده است: ﴿ولقد ءَاتینا إبراهیم رشده من قبل) 1 پس متصور نیست که ابراهیم خلیل در گذشته زعامت امت را نداشته است. 2. قرآن کریم روش و آیین حضرت ابراهیم(علیهالسلام) را اسوه دیگران معرفی میکند؛ بر این اساس حتّی اگر آن حضرت در پیری که زمان جعل امامت برای اوست به زعامت منصوب شده باشد باید نشانههایی از حکومت و رهبری او را نقل میکرد تا به عنوان اسوه عملی مورد تبعیت دیگران قرار گیرد؛ چنانکه درباره داود(علیهالسلام) در کنار بیان ﴿وشددنا ملکه) 2 و ﴿یا داود إنّا جعلناک خلیفةً فی الأرض) 1 قضا و داوری او را نقل میکند؛ حال اینکه هیچ اثری از حکومت ابراهیمخلیل در زمان پیری وی در قرآن نیامده است؛ در حالی که دعاهای آن حضرت در پیری و درخواست فرزند از خدا و اجابت دعای مزبور، یعنی تولّد اسماعیل و اسحاق(علیهماالسلام)، در قرآن کریم نقل شده است. در توجیه راز عدم نقل آثار حکومت حضرت ابراهیم(علیهالسلام) در کهنسالی، ممکن است گفته شود: حکومت گذشتگان همچون زندگی آنان ساده بوده و از این رو تاریخ درباره آن ساکت است. باید توجه داشت که اولاً، نمیتوان پذیرفت که قرآن کریم امامت را با آن شکوه نقل کند، اما رهآورد آن را بیان نکند. ثانیاً، قرآن باید خطوط کلی تاریخ را اجمالاً بیان کند و تفصیل آن بر عهده احادیث و منابع تاریخی است. ثالثاً، خدای سبحان درباره زندگی گذشتگان میفرماید: در گذشته اقوامی با وضع مادی بهتر از شما و در قصرهایی بینظیر میزیستهاند؛ ﴿إرم ذات العماد٭ التی لمیخلق مثلها فی البلاد) 2 همچنین بعد از بیان اینکه فراوانی گنجهای قارون به حدی بود که حمل مخازن یا کلیدهایش بر افراد نیرومند نیز دشوار مینمود؛ ﴿وءَاتیناه من الکنوز ما إنّ مفاتحه لتنوءُ بالعصبة أولی القوة) 3 میفرماید: پیش از قارون افرادی قدرتمندتر و با داراییهایی افزونتر از او بودهاند که خداوند آنها را نابود کرده است؛ ﴿أنّ الله قد أهلک من قبله من القرون من هو أشدّ منه قوّةً وأکثر جمعاً) 4 از اینرو به رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) میفرماید: آیا ندیدهاند که پیش از آنها چه بسیار امّتها را هلاک کردیم؟ امتهایی که به آنان چنان مکانتی دادیم که برای شما فراهم نکردهایم؛ ﴿ألم یروا کم أهلکنا من قبلهم من قرن مکّنّاهم فیالأرض ما لمنمکّن لکم) 1 همچنین میفرماید: امکانات و دارایی سران متموّل و زورمند قریش که تو را تکذیب میکنند به دهیک آنچه به پیشینیان داده بودیم نمیرسد؛ ﴿وکذّب الذین من قبلهم وما بلغوا معشار ما ءَاتیناهم) 2 بنابراین، نمیتوان گفت: زندگی گذشتگان ساده بوده و از اینرو قرآن کریم درباره حکومتهای آنان سخن نگفته است. 3. در اثبات رسیدنِ ذرّیه معصوم ابراهیم خلیل(علیهمالسلام) به امامت و زعامتی که آن حضرت بدان منصوب شد و همان را برای فرزندانِ منسوب به خود درخواست کرد، به آیه شریفه ﴿فقد ءَاتینا ءَالبراهیم الکتاب والحکمة واتیناهم مُلکاً عظیماً) 3 استشهاد شده و گفته شده: مراد از کتاب و حکمت، نبوت و مراد از ملک عظیم، امامت است 4. سخن مزبور ناتمام است؛ زیرا قرآن کریم به اصل مُلک و مَلِک، گرچه نعمت خداست چندان اهمیت نداده و از ملوک، و سلاطین باعظمت یاد نکرده است تا امامت به آن معنا باشد. مُلک و سلطنت مادّی، سِمَتی دنیایی و قلیل است که خدای سبحان به عنوان آزمون آن را که متاع قلیل است به هر کس که بخواهد میدهد؛ ﴿قل اللّهمّ مالک الملک تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممّن تشاء) 5 این مُلک همانگونه که به شایستگانی مانند حضرت داود(علیهالسلام) میرسد؛ ﴿وقتل داودُ جالوت وءَاتاه الله الملک والحکمة) 1 در اختیار افرادی همچون نمرود نیز قرار میگیرد؛ ﴿ألم تر إلی الذی حاجّ إبراهیم فی ربّه أن ءَاتاه الله الملک) 2 همانگونه که مُلک و سلطنت، دو قسم است: مُلک حق و عدل و مُلک باطل و ستم، امامت نیز دو قسم است: بعضی امام ایمان و عدل و طاعت؛ ﴿و جعلناهم أئمّة یهدون بأمرنا) 3 و برخی امام کفر و شرک و عصیان هستند؛ ﴿فقاتلوا أئمّة الکفر) 4 ﴿و جعلناهم أئمّة یدعون إلیالنّار) 5 مُلکِ عام، همسطح امامت عامه و کلی است، نه امامتی که در آیه مورد بحث مطرح و مخصوص معصومان است؛ زیرا این امامت، عهد خداست که تنها به افراد معصوم میرسد. اگر استشهاد مزبور و تفسیر مُلک عظیم به امامت تامّ باشد و بتوان بر اساس آن امامت مذکور در آیه مورد بحث را به این معنا از مُلک عظیم تفسیر کرد، باید همه ذرّیه معصوم حضرت ابراهیم(علیهمالسلام) به آن نایل شده باشند؛ زیرا عنوانِ ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ در مقام تحدید و دارای مفهوم و بدین معناست که هر ذریّه آن حضرت که ظالم نبود در معرض امامت و شمول عهد خدا قرار میگیرد؛ حال اینکه آلبراهیم(علیهمالسلام) به لحاظ برخورداری یا محرومیت از «مُلک عظیم» بر دو قسماند؛ گروهی بدان نرسیدند، مانند حضرت ایوب و یحیی(علیهماالسلام)، و گروهی دارای مُلک عظیم بودند، مانند حضرت یوسف، داود و سلیمان(علیهمالسلام).
شایان ذکر است که، مراد از «مُلک عظیم» در آیه شریفه مورد استشهاد، سلطنت و زمامداری مصطلح دنیایی نیست، بلکه مقامی است که اگر کسی بدان نایل شد، اطاعت او بر مردم واجب میشود. به همین لحاظ، امامان معصوم(علیهمالسلام) حتی آن امامی که در انزوا، حصر یا حبس است، دارای مُلک عظیم هستند، زیرا همه آنان مفترضالطاعةاند 1.
عدم استیلای حضرت یوسف(علیهالسلام) بر حکومت
مفسرانی که برای اثبات معنای مورد نظر خود از امامت به آیه ﴿فقد ءَاتینا ءَالبراهیم الکتاب والحکمة وءَاتیناهم مُلکاً عظیماً) 2 استشهاد کردهاند، مَلِک شدن حضرت یوسف(علیهالسلام) را نمونهای از اجابت دعای حضرت ابراهیم(علیهمالسلام) درباره ذرّیه خود دانسته و مُلک در آیه شریفه ﴿ربّ قد ءَاتیتنی منالملک وعلّمتنی من تأویل الأحادیث) 1 را به امامت تفسیر کردهاند. در نقد این سخن، باید توجه داشت تنها جریانی که از دوران وزارت حضرت یوسف(علیهالسلام) در قرآن کریم نقل شده، شیوهای است که وی برای آوردن خانواده خود به مصر در پیش گرفت. آن حضرت برای ممانعت از رفتن برادرش از مصر، او را در معرض اتهام به سرقت قرار داد؛ زیرا بر اساس آیین رسمی آن زمان که دین سلطان مصر بود، اگر کسی به سرقت متهم میشد خود او را بازداشت میکردند؛ ﴿قالوا جزاؤه من وُجد فی رحله فهو جزاؤه کذلک نجزی الظالمین٭...ما کان لیأخذ أخاه فی دین الملک إلاّ أن یشاء الله) 2 بنابراین، دین حضرت یوسف(علیهالسلام) بر مصر حاکم نبود. زمام حکومت نیز به دست سلطان مصر بود و حضرت یوسف در یکی از بخشهای اجرایی آن مانند پست وزارت اقتصاد و دارایی مسئولیت توزیع عادلانه ارزاق را داشت؛ در صورتی که اگر او امام به معنای مجری حدود الهی میبود میبایست دین الهی را اجرا کند؛ در حالی که به جهت تقیه و مانند آن مجبور بود به قانون رسمی مصر و حکم طاغوت عمل کند؛ چنانکه از نمونه فوق به خوبی برمیآید. تفسیر مُلکِ حضرت یوسف به امامت، گذشته از نقد قبلی با این اشکال نیز مواجه است که اگر یوسف(علیهالسلام) که وزیر اقتصاد و دارایی است، امام باشد، پادشاه مصر به امامت سزاوارتر و امامالإمام خواهد بود؛ غرض آنکه حکومت حضرت یوسف(علیهالسلام) هرچند نسبت به حکومت استبدادی، استعماری، استعبادی، استحماری و استثماری طاغیان عصر خود از فیض معنوی و عظمت خاص برخوردار بود، لیکن امامت مطلوب در آیه مورد بحث نبود.
پنجم. هدایت باطنی انسانها به ملکوت
استاد علّامه طباطبایی(قدسسرّه) امامت را در آیه شریفه ﴿إنّی جاعلک للناس إماماً﴾ به گونهای معنا کردهاند که نه عین نبوت و نه لازمه آن است. توضیح اینکه خدای سبحان در بیان ملاک شمول عهد خود به افراد، میفرماید: امامت به ظالمان نمیرسد؛ ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾؛ بنابراین، امامت فقط به صالحان خواهد رسید. ذرّیه حضرت ابراهیم نیز دو قسماند: برخی محسن و صالح و برخی دیگر ظالماند؛ ﴿ومن ذریتهما مُحسنٌ وظالمٌ لنفسه مبین) 1 خدای سبحان پس از ذکر بعضی از مصادیق صالحان از ذرّیه حضرت ابراهیم(علیهمالسلام)؛ ﴿ووهبنا له إسحق ویعقوب نافلة وکلّاً جعلنا صالحین) 2 در اجابت دعای حضرت ابراهیم و در بیان وفای به وعده خود درباره رسیدن عهد الهی به صالحان میفرماید: ﴿وجعلناهم أئمة﴾. در ادامه این آیه شریفه برخی از اوصاف ائمه صالح بیان شده است. «هدایت»، یکی از ویژگیهای ائمه حق و عدل به شمار آمده است؛ ﴿وجعلناهم أئمة یهدون بأمرنا) 3 ﴿وجعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا) هدایت که گاه به نحو «ارائه طریق» و گاه بهگونه «ایصال به مطلوب» است، غیر از مدیریت و مسئولیت امور اجرایی است. در هدایت به معنای ارائه طریق، همه پیامبران و حتی شاگردان آنان سهیم و شریکاند و در آن نیازی به مقام امامت نیست؛ چنانکه مؤمن آلفرعون به عنوان عالمی روحانی و متعهّد، مردم را هدایت میکرد؛ ﴿وقال الّذی امن یا قوم اتبعونِ أهدکم سبیل الرّشاد) 1 همچنین عالمان باایمان، به امر خدای سبحان دیگران را راهنمایی و به آنان ارائه طریق میکنند؛ ﴿ولتکن منکم أمة یدعون إلی الخیر ویأمرون بالمعروف وینهون عن المنکر) 2 بنابراین، هدایت به معنای راهنمایی، ویژه ائمّه نیست و ازاینرو هدایت در آیه شریفه ﴿و جعلناهم أئمّة یهدون بأمرنا) 3 به معنای ارائه طریق نیست. برای روشن شدن ویژگی هدایتی که درباره ائمه صالح مطرح است، دو نکته در جمله ﴿یهدون بأمرنا﴾ باید مورد توجه قرار گیرد: یکی معنای «باء»، و دیگری مراد از «أمرنا». «باء» در «بأمرنا» یا به معنای مصاحبت است یا به معنای ملابست؛ یعنی هدایت امام در صحبت امر خداست و امر خدا مصاحب آن است یا هدایت امام در کسوت امر خداست و لباس امر خدا را دربرکرده، مردم را راهنمایی میکند. «امر الله» که هدایت امام در مصاحبت یا کسوت و ملابست آن قرار دارد، امری ثابت و غیرتدریجی است. توضیح اینکه، همه موجودات جهان طبیعت دو چهره دارند: چهرهای زمانی و تدریجی و چهرهای ثابت و ملکوتی و منزه از تدریج. خدای سبحان درباره چهره زمانی موجودات میفرماید: آفرینش آسمانها و زمین و آنچه در آسمان و زمین است در شش مرحله بوده است؛ ﴿خلق السموات والأرض فی ستة أیام) 1 ﴿خلق السموات والأرض وما بینهما فی ستة أیام) 2 همچنین درباره تقدیر ارزاق در فصول چهارگانه میفرماید: ﴿وقدّر فیها أقواتها فی أربعة أیام) 3 و درباره مرحلهای از رشد نوزادان میفرماید: ﴿وحمله وفصاله ثلثون شهراً) 4 اما درباره چهره ملکوتی اشیا که به خدا ارتباط دارد و در آن سخن از زمان نیست، میفرماید: زمام همه اشیا به دست خداست؛ ﴿ما من دابّة إلاّ هو ءَاخذ بناصیتها) 5 تصریح به زمام جنبنده به این معنا نیست که خداوند زمامدار غیرجنبنده نباشد؛ زمان، مکان، تدریج، حرکت و... همه زمام دارند و چون خدای سبحان سبب فاعلی هر چیز است، هیچ چیز نیست مگر اینکه کلید و زمام امر آن به دست اوست. از آن زمام که ثابت و غیرتدریجی است با عنوان «ملکوت» یاد شده است؛ ﴿إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون٭ فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیءٍ وإلیه ترجعون) 6 در قرآن کریم «مُلک» خداوند که چهره غیرثابت اشیا در نشئه تدریج با آن مرتبط است، همراه با «برکت» یاد شده است: ﴿تبارک الذی بیده الملک) 7 و «ملکوت» خداوند که چهره ثابت و مصون از تدریج اشیا و مرتبط با امر خداست، با «تسبیح» همراه است؛ ﴿فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء) 1 امر خدا همان ﴿کُن﴾ است. کار خدای سبحان این است که به آنچه وجود میدهد و انجام آن را اراده کرده بگوید: «باش»، و او به هر چه گفت: «باش»، «میشود». ﴿کُن﴾ الهی خطابی مخاطب آفرین است. روشن است که جمله ﴿فیکون﴾ جواب امر ﴿کُن﴾ نیست وگرنه مجزوم میشد، بلکه فرع بر آن است. همچنین «کان» در دو جمله ﴿کن﴾ و ﴿یکون﴾ تامه است؛ از اینرو فقط فاعل میگیرد. نکته مزبور، در آیهای دیگر این گونه بیان شده است: ﴿وما أمرنا إلاّ واحدةٌ کلمح بالبصر) 2 عبارت ﴿کلمح بالبصر﴾ به این مطلب اشاره دارد که امر الهی زمانبردار نیست؛ اگرچه زمان، خود موجودی گسترده و تدریجی است و جنبه ملکوتی آن ثابت و در دست خدای منزه از دست است. حاصل اینکه هر چیزی قلب و ملکوتی دارد که از آن با عنوان «امر الله» یاد میشود؛ پس مراد از اینکه هدایت ائمه صالح مصاحب امر خدا است یا جامه امر الهی را دربر کرده و جامعه را به امر خدا هدایت میکنند؛ ﴿و جعلناهم أئمّة یهدون بأمرنا) 3 این است که آنان در عالم طبیعت مظهر مقلبالقلوب گشته و هر چیز را بر اساس ملکوت آن و با تصرف در قلب آن هدایت میکنند. امام همانگونه که مقامی ملکی برای تأمین امور دنیایی مردم دارد، مقامی ملکوتی نیز دارد که با ﴿کن فیکون﴾ و پیوند با روحها، دلهای مردم را هدایت میکند و اگر چنین شأنی برای پیامبری ثابت شود از جنبه امامت اوست نه از جنبه رسالت وی. بر اساس تحلیل فوق، امامت فراتر از شئون ظاهری و دنیایی است و به معنای حاکمیت و ارشاد و سایر شئون نبوت نیست. شاهد بر اینکه مراد از امامت در آیه مورد بحث همان است که در آیات دیگر به هدایت امر تفسیر شده اینکه حضرت ابراهیم(علیهالسلام) در پیری و پس از سالها نبوت و پیامبری، بدان مقام نایل شده است. تذکّر 1. واژه امر در قرآن کریم گاهی به معنای «فرمان تشریعی» است و زمانی به معنای «فرمان تکوینی» که همان اراده خدا و ایجاد دفعی اوست. بررسی آیه ﴿إنّ الله یأمر بالعدل و... ) 1 و آیه ﴿إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون) 2 شاهدِ تعدد کاربرد این کلمه در قرآن کریم است. 2.استظهار معنای خاص از این کلمه مرهون مساعدتِ سِباق یا سِیاق یا قرینه منفصل است. 3.واژه «هدایت» در قرآن حکیم و نیز کلمه «امام» و «امامت» همینطور است که گاهی تشریعی و زمانی تکوینی است. 4.اگر در موردی ثابت شد که مقصود از عنوان «امامت» در آنجا، نبوت، رسالت و بالاخره صرف هدایت تشریعی نیست، معلوم میشود آن امام با امر تکوینی رهبری باطنها را برعهده دارد؛ چنانکه اگر در موردی ثابت شد که مقصود در آنجا هدایت باطنی است و امر ملکوتی مقصود است، معلوم میشود عنوان امامت که در آن مورد مطرح شد، از سنخ امامت باطنی و ملکوتی است. 5.طبق تحلیل سِباق و سیاق و ملاحظه شواهد متصل و منفصل معلوم شد که مقصود از عنوان امامت در آیه مورد بحث، امامت ملکوتی (ایصال به مطلوب) است، نه نبوت، رسالت و هدایت تشریعی (ارائه طریق)؛ زیرا همه این وظایف قبلاً حاصل بوده است؛ بنابراین، چنین امامتی با هدایت تکوینی و با امر ملکوتی مصاحب است.
پاسخ به دو اشکال
1. جمله ﴿یهدون بأمرنا) 1 وصف ائمه است 2 ، نه تعریف آنان. پاسخ: این سخن، خلاف ظاهر است؛ زیرا خدای سبحان همانگونه که در معرفی رسولان فرمود: ﴿رسلاً مبشّرین ومنذرین) 3 در معرفی ائمه صالح نیز میفرماید: ﴿وجعلناهم أئمة یهدون بأمرنا﴾؛ پس ﴿یهدون بأمرنا﴾؛ معرّف ائمه صالح است، نه صرف وصف ساده آنان؛ یعنی خدای سبحان سمت هدایت را اولاً و دستور راهنمایی جامعه را ثانیاً و فرمان اطاعت از رهبری آنان را به امت اسلامی ثالثاً تبیین کرد؛ زیرا جمله مزبور هرچند ظاهراً خبر است، ولی پیام انشا را به همراه دارد؛ به طوری که همگان باید بدانند سِمَت هدایت به جَعل خداوند است و امامان مأموربه راهنماییاند و امت اسلامی مانند خود امامان مأمور به امتثالاند.
2. تفسیر امامت به رهبری و زعامت سیاسیجتماعی اینگونه نقد شد که این معنا لازمه نبوت است. همین اشکال بر مبنای اخیر که امامت را به هدایت باطنی تفسیر میکند نیز وارد است؛ زیرا عصمت و هدایتگری به سوی حق از اوصاف پیامبران نیز هست؛ بنابراین، اگر خدای سبحان حضرت ابراهیم(علیهالسلام) را که از آغاز نبوت، امام هم بوده است در دوران پیری به امامت برساند مستلزم تحصیل حاصل است. پاسخ: مستفاد از جمله ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ این است که هر امامی باید معصوم باشد؛ عکسنقیض آن این است که هیچ غیرمعصومی به امامت نمیرسد؛ اما اینکه هر معصومی باید امام و هدایتگر باطنی باشد را نمیتوان از آن استفاده کرد؛ بنابراین، ممکن است کسی معصوم و پیامبر باشد و هدایت به معنای ارائه طریق را انجام دهد، اما هدایت باطنی و تصرف در دلها مقدور وی نباشد؛ یعنی به مقام امامت ملکوتی نایل نشده باشد. البته اگر از ذریّه حضرت ابراهیم باشد ممکن است که مشمول عهد معنوی و امامت ملکوتی شود. حاصل مباحث گذشته اینکه برجستهترین معنایی که امامت مذکور در آیه مورد بحث بر آن قابل تطبیق است، هدایت باطنی و ملکوتی و هدایت به معنای ایصال به مطلوب است. نکته: آنچه درباره حضرت ابراهیم(علیهالسلام) مطرح شد امامت ملکوتی بود و آنچه در جمله ﴿لاینال... ﴾ ارائه شده مطلق عهد است، اعم از نبوت، رسالت، خلافت، امامت ملکی و ملکوتی. جمله مزبور چون در مقام تحدید است مفهوم دارد و مفهوم آن این است که عهد خدا حتماً به ذرّیه معصوم میرسد و معنای شمول آن فیالجمله است، نه بالجمله؛ یعنی عهد خدا فیالجمله نه تمام اقسام عهد خدا به همه ذریه معصوم میرسد لذا ممکن است بعضی از ذریّه معصوم آن حضرت فقط به برخی از اقسام عهد خدا برسند، نه به همه آن.
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی