تفسیر آیات مشکله جزء 27 و 28 (تفسیر المیزان) آزمون جامع دکتری

(مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى) آیه 11 سوره نجم

کـلمـه (کـذب) مـخـالف (صـدق) را مـعـنا مى دهد، گفته مى شود (کذب فلان فى حـدیـثـه - فـلانـى در سـخـنـش مـرتـکب کذب شد)، به عبارت هم گفته مى شود: کذبه الحـدیـث - بـه او سـخـنـى دروغ گـفـت، کـه در ایـن عـبـارت فـعـل (کـذب) دو مـفـعـول گـرفـتـه اسـت، و کـلمـه کـذب هـمـان طـور کـه در سـخـن اسـتـعمال مى شود در خطاى قواى مدرکه هم به کار مى رود، مثلا گفته مى شود: (کذبته عینه - چشم او به وى دروغ گفت)، و منظور است که دیدش به خطا رفت.

و در جـمـله مـورد بـحـث هـم کـه از قـلب نـفـى کـذب کـرده بـه هـمـیـن عـنـایـت بـوده، حـال چه این که کلمه کذب را لازم بگیریم و بگوییم معنایش ‍ این است فؤاد در آنچه دیده بـود دروغ نـگـفـت، کـه در ایـن صـورت هـیـچ مـفـعـول نـگـرفـته، و یا آن را متعدى به دو مـفـعـول بـگـیـریـم کـه مـفـعـول دومـش کـلمـه مـا و مـفـعـول اولش رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـاشـد، و مـعـنـا چـنـیـن بـاشـد کـه فؤاد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) دروغ نـگـفـت بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) آنچه را که دیده بود. و خلاصه رؤ یت فواد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در آنچه که دید رویتى صادق بود.

و بـنـابـر ایـن، مراد از فؤاد، فواد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، و ضمیر فاعلى در راى هم به فواد آن جناب بر مى گردد، و رؤ یت هم رؤ یت فؤاد او خواهد بود.

و این تازگى ندارد که رویت را که در اصل به معناى دیدن چشم است به فواد نسبت داده شود، چون براى انسان یک نوع ادراک شهودى هـسـت کـه وراى ادراکـهـایى است که با یکى از حواس ظاهرى و یا باطنى خود دارد، ادراکى اسـت کـه نـه چـشـم و گـوش و سـایـر حـواس ظـاهـرى واسـطـه انـد، و نـه تـخـیـل و فکر و سایر قواى باطنى، مانند این که مشاهده مى کنیم که ما موجودى هستیم که مـى بینیم که در این درک عیانى و شهودى نه چشم ما واسطه است و نه فکر ما، و همچنین از خـود مـى بـیـنـیـم کـه مـا مـى شـنـویـم و مـى بـویـیـم و مـى چـشـیـم و لمـس مـى کـنـیـم و خـیال مى کنیم و فکر مى کنیم، که در هیچ یک از این ادراکهاى شهودى ما با این که رویت و شهود است، اما نه چشمى در کار است و نه هیچ حواس ظاهرى و باطنى دیگر.

آرى مـا همان طور که محسوسات هر یک از این حواس ظاهرى و باطنى را درک مى کنیم این را هم درک مى کنیم که فلان محسوس را با فلان حس درک مى کنیم،

و ایـن درک دیگر ربطى به آن حس ندارد، بلکه کار نفس است که قرآن کریم از آن تعبیر به فؤاد فرموده.

و در آیـه شریفه هیچ دلیلى که دلالت کند بر اینکه متعلق رؤ یت خداى سبحان است و خدا بوده که مرئى براى آن جناب واقع شده، نیست بلکه آنچه مرئى آن جناب واقع شده همان افـق اعـلى و دنـو و تـدلى بـوده است. و نیز این بوده که آنچه به وى وحى مى شود خدا وحـى کرده، و این نامبرده ها همان هایى است که در آیات قبلى آمده بود که همه اش از سنخ آیـات خـدایى براى آن جناب بوده، مؤ ید این گفتار ما آیه شریفه (ما زاغ البصر و ما طـغـى لقـد راى مـن ایـات ربـه الکبرى) است، که مى فرماید آنچه دیده بود، از آیات کبراى پروردگارش بود.

عـلاوه بـر ایـن اگـر هـم فـرض کـنیم که منظور دیدن خود خداى تعالى است باز اشکالى نـدارد، چـون دیدن خدا را به قلب نسبت داده، و دیدن قلب غیر از دیدن چشم است، که تنها مـربـوط بـه اجـسـام اسـت و تـعـلقـش بـه خـداى تـعـالى محال است، و ما در سوره اعراف آیه 143 گفتارى درباره رویت قلب گذراندیم.

گفتار بعضى مفسرین در تفسیر (ماکذب الفواد ما راى)

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: ضـمـیـر در جـمـله (مـا راى) بـه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بر مى گردد نه به فواد، و معناى آیه این است کـه: فؤاد رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) بعد از آنکه آن جناب با چشم خود دیـد آنـچـه را کـه دیـد، نـگفت من تو را نمى شناسم، چون اگر مى گفت دروغ گفته بود. بـراى ایـن که آن جناب همان طور که چشمش دید قلبش هم شناخت، و خلاصه کلام این مفسر آن است که فواد رسول خدا (ص) چشم آن جناب را در آنچه دید تصدیق کرد.

بـعـضـى دیـگـر گـفته اند: معنایش این است که قلب آن جناب چشمش را تکذیب نکرد بلکه چـشـم او را در آن چـه دید تصدیق کرد، و بدان معتقد شد، موید این معنا قرائت آن کسى است کـه آیـه را بـه صـورت (مـا کـذب) - بـا تـشـدیـد ذال - خوانده.

و اشکالى که متوجه این دو مفسر است این است که: آنچه از سیاق آیات بر مى آید این است کـه خـداى تـعـالى خـواسـته است صدق آن جناب را در آنچه ادعا مى کند یعنى وحى و رویت آیـات کـبـراى خـدا تأیید کـنـد، و اگـر ضـمـیـر در جـمـله (مـا راى) بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـرگـردد حاصل معنا این مى شود که مى خواهد بر صدق رویت آن جناب احتجاج کند، به این که چون قلبش به آنچه چشمش دیده بود معتقد شد و ایـن مـعـنـا از داءب قـرآن بـعـید است، چون داءب قرآن همواره این است که: خدا را شاهد و مصدق دعوت انبیاء بگیرد، نه فواد و مثل آن را.

بـه خـلاف ایـن کـه ضمیر در جمله (ما راى) را به فؤاد برگردانیم، که درصورت حاصل معنایش تصدیق خدا خواهد بود فواد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را در آنچه که دیده، نه تصدیق فؤاد رویت آن جناب را، و کلام هم بر طبق همان سیاق سابقش ‍ که از جمله (ما ضل صاحبکم و ما غوى ان هو الا وحى یوحى...) شروع مى شد جارى شده است، که همواره خدا آن جناب را تصدیق مى کرده است.

حـال اگـر بـگـویـى: خـیر، همین ادعا را قبول نداریم، براى این که در آیه بعدى براى اثبات صدق ادعاى آن جناب استدلال مى کند به رؤ یت خود آن جناب، چه مانعى دارد که در آیه مورد بحث هم استدلال کند به اعتقاد فوادش.

در پـاسـخ مـى گـویـیم: در آیه بعدى احتجاجى در کار نیست و نمى خواهد صدق ادعاى آن جـنـاب را اثـبـات کـنـد، بلکه مى خواهد مشرکین را در بگو مگو کردن ملامت کند، و بفرماید: دربـاره چـیـزى کـه او مـى گوید: من به چشم خود دیده ام ، و شما نمى توانید ببینید، چرا بـگـو مـگو مى کنید؟ آخر، ممارات و مجادله - که همان بگو مگو کردن باشد - اگر کار درسـتـى بـاشـد در جـایى درست است که در مسأله فکرى و نظرى باشد، و اما در مسأله دیـدنـی هـا، جایى براى ممارات و بگو مگو نیست، و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) دارد خـبـر مى دهد که من آن را به عیان و با دو چشم خود دیدم، نه این که فکرم و عقلم چنین حکم کرد.


تفسیر آیه 11 سوره قمر از المیزان (زبان عربی)

قوله تعالى: "ما كذب الفؤاد ما رأى" الكذب خلاف الصدق يقال: كذب فلان في حديثه، ويقال: كذبه الحديث بالتعدي إلى مفعولين أي حدثه كذبا، والكذب كما يطلق على القول والحديث الذي يلفظه اللسان كذلك يطلق على خطأ القوة المدركة يقال: كذبته عينه أي أخطأت في رؤيتها.

ونفي الكذب عن الفؤاد إنما هو بهذا المعنى سواء أخذ الكذب لازما والتقدير ما كذب الفؤاد فيما رأى أو متعديا إلى مفعولين، والتقدير ما كذب الفؤاد - فؤاد النبي - النبي ما رآه أي إن رؤية فؤاده فيما رآه رؤية صادقة.

وعلى هذا فالمراد بالفؤاد فؤاد النبي صلى الله عليه وآله وسلم، وضمير الفاعل في " ما رأى " راجع إلى الفؤاد والرؤية رؤيته.

ولا بدع في نسبة الرؤية وهي مشاهدة العيان إلى الفؤاد فإن للانسان نوعا من الادراك الشهودي وراء الادراك بإحدى الحواس الظاهرة والتخيل والتفكر بالقوى الباطنة كما أننا نشاهد من أنفسنا أننا نرى وليست هذه المشاهدة العيانية إبصارا بالبصر ولا معلوما بفكر، وكذا نرى من أنفسنا أننا نسمع ونشم ونذوق ونلمس ونشاهد أننا نتخيل و نتفكر وليست هذه الرؤية ببصر أو بشئ من الحواس الظاهرة أو الباطنة فإنا كما نشاهد مدركات كل واحدة من هذه القوى بنفس تلك القوة كذلك نشاهد إدراك كل منها لمدركها وليس هذه المشاهدة بنفس تلك القوة بل بأنفسنا المعبر عنها بالفؤاد.

وليس في الآية ما يدل على أن متعلق الرؤية هو الله سبحانه وأنه لمرئي له صلى الله عليه وآله وسلم بل المرئي هو الأفق الاعلى والدنو والتدلي وأنه أوحي إليه فهذه هي المذكورة في الآيات السابقة وهي آيات له تعالى، ويؤيد ذلك ما ذكره تعالى في النزلة الأخرى من قوله: "ما زاغ البصر وما طغى لقد رأى من آيات ربه الكبرى".

على أنها لو دلت على تعلق الرؤية به تعالى لم يكن به بأس فإنها رؤية القلب ورؤية القلب غير رؤية البصر الحسية التي تتعلق بالأجسام ويستحيل تعلقها به تعالى وقد قدمنا كلاما في رؤية القلب في تفسير سورة الأعراف الآية 143.

وما قيل: إن ضمير " ما رأى " للنبي صلى الله عليه وآله وسلم والمعنى: ما قال فؤاده صلى الله عليه وآله وسلم لما رآه ببصره لم أعرفك ولو قال ذلك لكان كاذبا لأنه عرفه بقلبه كما رآه ببصره، ومحصله أن فؤاده صدق بصره فيما رآه.

وكذا ما قيل: إن المعنى أن فؤاده لم يكذب بصره فيما رآه بل صدقه واعتقد به، ويؤيده قراءة من قرأ "ما كذب" بتشديد الذال.

ففيه أن الذي يعطيه سياق الآيات تأييده تعالى صدق النبي صلى الله عليه وآله وسلم فيما يدعيه من الوحي ورؤية آيات الله الكبرى، ولو كان ضمير " ما رأى " للنبي صلى الله عليه وآله وسلم كان محصل معنى الآية الاحتجاج على صدق رؤيته باعتقاده ذلك بفؤاده وهو بعيد من دأب القرآن وهذا بخلاف ما لو رجع ضمير "ما رأى" إلى الفؤاد فإن محصل معناه تصديقه تعالى لفؤاده فيما رآه ويجري الكلام على السياق السابق الآخذ من قوله: " ما ضل صاحبكم وما غوى إن هو إلا وحي يوحى " الخ.

فان قلت: أنه تعالى يحتج في الآية التالية "أفتمارونه على ما يرى" برؤيته صلى الله عليه وسلم على صدقه فيما يدعيه فليكن مثله الاحتجاج باعتقاد فؤاده بما يراه بعينه.

قلت: ليس قوله: "أفتمارونه على ما يرى" مسوقا للاحتجاج برؤيته على صدقه بل توبيخ على مماراتهم إياه صلى الله عليه وآله وسلم على أمر يراه ويبصره ومجادلتهم إياه فيه، والمماراة والمجادلة إنما تصح - لو صحت - في الآراء النظرية والاعتقادات الفكرية وأما فيما يرى ويشاهد عيانا فلا معنى للمماراة والمجادلة فيه، وهو صلى الله عليه وآله وسلم إنما كان يخبرهم بما يشاهده عيانا لا عن فكر وتعقل.


تفسیر آیه 6 سوره قمر

فتول عنهم یوم یدع الداع الى شى ء نکر

کلمه (تولى) که مصدر فعل (تـول) اسـت بـه مـعناى اعراض است، و حرف فاء که بر سرش در آمده فاى تفریع اسـت، مـى فـهـمـانـد جـمـله فـرع و نـتـیـجـه مـطـالب قـبـلى اسـت کـه حال کفار را توصیف مى کرد و مـى فـرمـایـد: وقـتـى مـکـذبین به تو، پیرو هواهاى نفسانى باشند، و در نتیجه انذارها سـودى بـه حـالشـان نـدهـد و عـبـرت هـا و مواعظ به خرجشان نرود، تو هم از ایشان روى بگردان و اصرارى بر دعوتشان مورز.

راغب مى گوید: انکار، ضد عرفان است، و براى اظهار این که من فلانى را نمى شناسم، هـم گـفـتـه مـى شـود: (انـکـرت فـلانـا)، و هـم گـفـتـه مـى شود: (نکرت فلانا)، و اصـل مـعـنـاى ایـن کـلمـه ایـن است که چیزى وارد بر قلب شود که قلب تصورش را نکرده بـاشـد، و ایـن خـود نـوعـى جـهـل اسـت، و در قـرآن کـریـم آمـده: (فـلمـا راى ایـدیـهـم لا تـصل الیه نکرهم - وقتى دید دستشان به غذا نمى رسد ناشناس ‍ تشخیصشان داد). و نیز مى گوید: کلمه (نکر) هم به معناى زیرکى است و هم به معناى امرى دشوار است، که اذهان آن را نمى شناسد.

مفاد جمله (یوم یدع الداع...) در آیه: (فتول عنهم یوم یدع الداع...)

گـفـتـار در بـیـان حـال مکذبین در برابر حکمت بالغه اى که به ایشان القاء مى شود، و مـواعـظـى کـه بـه عـنـوان انـذار گـوشـزدشـان مـى گـردد در جـمـله (فـتـول عنهم) تمام مى شود، و از جمله (یوم یدع الداع) مجددا به قسمتى دیگر از آن مـواعـظـى کـه قـبـلا داشـت پـرداخـتـه حـال و وضـع مـکـذبـیـن در قـیـامـت و حال و روز امت هاى مکذب گذشته را در لحن عتاب و توبیخ شدید ذکر مى کند، در لحنى که دل هـا را بـراى تـنـبـه تکان مى دهد، و دیگر عذرى براى اعراض اعراض کنندگان باقى نمى گذارد.

پـس بـنـابـر ایـن جـمـله (یـوم یـدع الداع...) کـلامـى اسـت جـداى از مـا قبل خود، کلامى است که مى خواهد دوباره آن مواعظى را که قبلا ذکر کرده بود در مقام جواب از سـوالى تـقـدیـرى از سـر گـیـرد، گـویـا بـعـد از آنـکـه فـرمـود: (فـتـول عـنـهـم) شـخـصـى پـرسـیـده: خـوب وقـتـى پـیـامـبر از ایشان روى بگردانید مـال کـار آنـان چـه بـود؟ فـرمـود: (یـوم یـدع...)، یـعـنـى حـال عـاقـبـت دنـیـایـشـان را کـه گـفـتـیـم کـه هـمـان حـال امـثـال آنـان از قـوم نوح و عاد و ثمود و دیگران بود، چون اینها بهتر از آنها نیستند، و اما حال آخرتشان در روزى که دعوت کننده دعوت مى کند...

و بـنـابر این ظرف در جمله (یوم یدع) متعلق است به جمله اى که به زودى مى آید، و مـى فرماید: (یخرجون) و معنایش این است که: روزى که دعوت کننده به چیزى ندیده و نـشـنـاخـته دعوت مى کند، همه از قبرها خارج مى شوند... و ممکن هم هست متعلق به جمله اى تـقـدیـرى بـاشـد، و تـقـدیر کلام (اذکر یوم یدع الداعى - بیاد آر روزى را که دعوت کـنـنـده دعـوت مـى کـنـد) و حـاصـل کـلام ایـن بـاشـد کـه بـیـاد آر آن روز را و حال ایشان را در آن داد.

و ایـن آیـه در مـعـنـاى آیـه شـریـفه (هل ینظرون الا الساعه ان تاتیهم) و آیه شریفه (فهل ینتظرون الا مث ل ایام الذین خلوا من قبلهم) مى باشد.

در ایـن آیـه شـریـفـه نـام دعـوت کـننده را نبرده که کیست، چیزى که هست در جاى دیگر این دعوت را به خود نسبت داده و فرموده: (یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده).

و اگـر از مـیـان همه خبرهاى مربوط به قیامت مسأله دعوت براى خروج از قبرها و حضور بـراى فصل قضا و خروجشان از قبر در حال خشوع و سرعت گرفتنشان به سوى داعى را یادآور شده، براى این بود که این دعوت مقابل دعوت آنان در دنیا قرار گیرد، که ایشان را بـه سـوى ایـمـان بـه آیـات دعـوت مى کرد و ایشان اعراض نموده مى گفتند: اینها همه سحرهایى است مستمر.

و مـعـنـاى آیـه ایـن است که: به یاد آر روزى را که دعوت کننده ایشان را امرى بس دشوار دعوت مى کند، و آن امر دشوار همان داورى و پاداش و کیفر است.


تفسیر آیه 6 سوره قمر تفسیر المیزان (عربی)

قوله تعالى: «فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ » التولي الإعراض والفاء في «فَتَوَلَ » لتفريع الأمر بالتولي على ما تقدمه من وصف حالهم أي إذا كانوا مكذبين بك متبعين أهواءهم لا يغني فيهم النذر ولا تؤثر فيهم الزواجر فتول عنهم ولا تلح عليهم بالدعوة.

وقوله: «يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ » قال الراغب: الإنكار ضد العرفان يقال: أنكرت كذا ونكرت، وأصله أن يرد على القلب ما لا يتصوره، وذلك ضرب من الجهل قال تعالى: «فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ ». قال: والنكر الدهاء والأمر الصعب الذي لا يعرف. انتهى.

وقد تم الكلام في قوله: «فَتَوَلَّ عَنْهُمْ » ببيان حالهم تجاه الحكمة البالغة التي ألقيت إليهم والزواجر التي ذكروا بها على سبيل الإنذار، ثم أعاد سبحانه نبذة من تلك الزواجر التي هي أنباء من حالهم يوم القيامة ومن عاقبة حال الأمم المكذبين من الماضين في لحن العتاب والتوبيخ الشديد الذي تهز قلوبهم للانتباه وتقطع منابت أعذارهم في الإعراض.

فقوله: «يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ » إلخ، كلام مفصول عما قبله لذكر الزواجر التي أشير إليها سابقا في مقام الجواب عن سؤال مقدر كأنه لما قال: «فَتَوَلَّ عَنْهُمْ » سئل فقيل: فإلى م يئول أمرهم؟ فقيل: «يَوْمَ يَدْعُ » إلخ، أي هذه حال آخرتهم وتلك عاقبة دنيا أشياعهم وأمثالهم من قوم نوح وعاد وثمود وغيرهم، وليسوا خيرا منهم.

وعلى هذا فالظرف في «يَوْمَ يَدْعُ » متعلق بما سيأتي من قوله: «يَخْرُجُونَ » والمعنى:
يخرجون من الأجداث يوم يدعو الداعي إلى شيء نكر، إلخ وإما متعلق بمحذوف، والتقدير اذكر يوم يدعو الداعي، والمحصل اذكر ذاك اليوم وحالهم فيه، والآية في معنى قوله: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ »الزخرف: ٦٦، وقوله: «فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ »يونس: ١٠٢.

ولم يسم سبحانه هذا الداعي من هو؟ وقد نسب الدعوة في موضع من كلامه إلى نفسه فقال: «يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ »إسراء: ٥٢.

وإنما أورد من أنباء القيامة نبأ دعوتهم للخروج من الأجداث والحضور لفصل القضاء وخروجهم منها خشعا أبصارهم مهطعين إلى الداعي ليحاذي به دعوتهم في الدنيا إلى الإيمان بالآيات وإعراضهم وقولهم: سحر مستمر.

ومعنى الآية: اذكر يوم يدعو الداعي إلى أمر صعب عليهم وهو القضاء والجزاء.


تفسیر آیه 6 سوره الرحمن

و النجم و الشجر یسجدان

مى گویند: مراد از (نجم) هر روییدنى است که از زمین سر بر مى آورد و ساقه ندارد، و کـلمـه (شجر) به معناى روییدنیهایى است که ساقه دارند، و این معناى خوبى است، مویدش این است که کلمه (نجم) را با کلمه شجر جمع کرده، هر چند که آمدن نام شمس و قـمـر قـبل از این آیه چه بسا آدمى را به این توهم مى اندازد که نکند مراد از نجم ستاره باشد.

مراد از سجـده گـیـاه و درخت براى خدا و وجه اینکه آیات دوم و سوم سوره عطف نشده اند

و امـا ایـن کـه فرمود: گیاه و درخت براى خدا سجده مى کنند، منظور ازسجده خضوع و انقیاد ایـن دو مـوجـود اسـت، بـراى امـر خدا، که به امر او از زمین سر بر مى آورند، و به امر او نشو و نما مى کنند، آن هم - به قول بعضى ها - در چهار چوبى نشو و نما مى کنند که خدا برایشان مقدر کرده، و از این دقیق این که نجم و شجر رگ و ریشه خود را براى جذب مواد عنصرى زمین و تغذى با آن در جوف زمین مى دوانند، و همین خود سجده آنها است، براى این که با این عمل خود خدا را سجده مى کنند، و با سقوط در زمین اظهار حاجت به همان مبدیى مى نمایند که حاجتشان را بر مى آورد، و او در حقیقت خدایى است که تربیتشان مى کند.

و امـا اعـراب ایـن کـلمات، یعنى (و النجم و الشجر یسجدان) با در نظر داشتن این که ایـن آیـه عطف است بر آیه (الشمس و القمر بحسبان) اعرابش نیز مانند اعراب آن است (یـعنى نجم مبتدا، و شجر عطف بر آن، و یسجدان خبر مبتدا است) و تقدیر کلام (و النجم و الشجر یسجدان له) مى باشد، یعنى گیاه و درخت براى او سجده مى کنند.

در کـشـاف زمخشری در خـصـوص ارتـباط این دو آیه با کلمه (الرحمن) سوالى پیش کشیده، مى گـویـد: اگـر بـپـرسـى چـطـور ایـن دو جـمـله بـا الرحـمـان مـتـصـل مـى شـود، آنـگـاه در پـاسـخ مـى گـویـد: از آنـجـایـى کـه ایـن جـمـلات اتصال معنوى با کلمه (الرحمان) داشتند، بى نیاز بودند از این که اتصالى لفظى هم داشته باشند،

لذا در ظاهر لفظ نفرمود: (الشمس و القمر بحسبانه و النجم و الشجر یسجدان له)، چون همه مى دانستند. حسبان، حسبان خداست و سجده هم براى او است نه براى غیر او.

آنـگـاه سـوالى دیـگـر پـیش مى کشد که: چرا جملات مذکور با حرف عطف نیامد؟ و نفرمود: (الرحـمـن عـلم القـران و خـلق الانـسـان و عـلمـه البـیان و الشمس و القمر یسجدان)؟ و حـاصـل پـاسـخـى کـه مـى دهـد ایـن اسـت کـه: در جـمـله هـاى اول کـه بـدون واو عـاطفه آورده خواسته است حساب انگشت شمارى را پیش گرفته باشد، تـا هـر یـک از جـمـله هـا مستقل در توبیخ کسانى باشدمنکر نعمت هاى رحمان و خود رحمانند، مـثل این که شما خواننده وقتى مى خواهى شخص ناسپاسى را سرزنش کنى انگشتان خود را یکى یکى تا کرده مى گویى: آخر فلانى تو را که مردى فقیر و تهى دست بودى بى نـیاز کرد (این یکى)، و تو را که مردى خوار و خفیف بودى عزت و آبرو داد (این هم یکى) و تـو را کـه مـردى بـیـکـس و کـار بـودى صـاحـب کـس و کـار و فامیل و فرزندت کرد (این هم یکى) و با تو رفتارى کرد که احدى با احدى نمى کند، آن وقت چگونه احسان او را انکار مى کنى؟

در آیات اول این روش را پیش گرفت، و سپس کلام را بعد از آن توبیخ دوباره به روش اولش بـرگـردانـد، تـا آنـچـه کـه بـه خـاطـر تـنـاسـب و تـقـارب وصـلش واجـب اسـت وصل کرده باشد، و به این منظور واو عاطفه را بر سر جمله (و النجم و الشجر یسجدان) و جمله (و السماء رفعها...) در آورد.


تفسیر آیه 6 سوره الرحمان از المیزان (عربی)

قوله تعالى : « وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدانِ » قالوا : المراد بالنجم ما ينجم من النبات ويطلع من الأرض ولا ساق له ، والشجر ما له ساق من النبات ، وهو معنى حسن يؤيده الجمع والقرن بين النجم والشجر وإن كان ربما أوهم سبق ذكر الشمس والقمر كون المراد بالنجم هو الكواكب.

وسجود النجم والشجر انقيادهما للأمر الإلهي بالنشوء والنمو على حسب ما قدر لهما كما قيل، وأدق منه أنهما يضربان في التراب بأصولهما وأعراقهما لجذب ما يحتاجان إليه من المواد العنصرية التي يغتذيان بها وهذا السقوط على الأرض إظهارا للحاجة إلى المبدأ الذي يقضي حاجتهما ـ وهو في الحقيقة الله الذي يربيهما كذلك ـ سجود منهما له تعالى.

والكلام في إعراب قوله: « وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدانِ » وهو معطوف على الآية السابقة كالكلام في قوله: «الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ » والتقدير والنجم والشجر يسجدان له.

قال في الكشاف : فإن قلت : كيف اتصلت هاتان الجملتان بالرحمن يعني قوله: « الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ـ إلى قوله ـ يَسْجُدانِ »؟ قلت : استغني فيهما عن الوصل اللفظي بالوصل المعنوي لما علم أن الحسبان حسبانه والسجود له لا لغيره.

وقال في وجه إخلاء الآيات السابقة خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ ـ عن العاطف ما محصله أن هذه الجمل الأول واردة على سنن التعديد ليكون كل واحدة من الجمل مستقلة في تفريع الذين أنكروا الرحمن وآلاءه كما يبكت منكر أيادي المنعم عليه من الناس بتعديدها عليه فيقال : زيد أغناك بعد فقر، أعزك بعد ذل، كثرك بعد قلة ، فعل بك ما لم يفعل أحد بأحد فما تنكر من إحسانه؟

ثم رد الكلام إلى منهاجه بعد التبكيت في وصل ما يحب وصله للتناسب والتقارب بالعاطف فقيل : « وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدانِ وَالسَّماءَ رَفَعَها » إلخ ، انتهى.