شهید محمد انصاری (شهید هوافضای سپاه)

در سکوتِ سپیده‌دمی که هنوز آفتاب از پشت کوه‌های استقامت سر برنیاورده بود، مردی از خانه بیرون زد؛ مردی که عطر ایثار از نفس‌هایش می‌بارید و قامتش از بلندای ایمان سر به آسمان می‌سایید. او رفت... اما نه مثل هر روز. این بار، رفتنی همیشگی در کار بود؛ رفتنی که نامش را "شهادت" گذاشتند. حالا پس از چند روز برای آخرین وداع آمده است با سیلی از اشک‌های بی‌صدا برای بدرقه‌اش، و لب‌هایی که حسین گویان تا بهشت بدرقه‌اش می‌کنند.همسر شهید "محمد انصاری" پای صحبت‌هایش نشسته‌ایم؛ زنی که داغِ سبزِ همسریِ یک شهید را بر دل دارد و قصه‌اش، روایتِ عشقی است که در مسیر خدا به اوج رسید. از نخستین روزهای آشناییِ سنتی‌شان می‌گوید، از نگاه‌های پرمهری که همیشه خانواده را در اولویت قرار می‌داد، از شب‌هایی که با وجود خستگی‌های طاقت‌فرسا، دست‌های مهربانش گهواره‌ ریحانه‌شان بود، و از آخرین وداعی که در سکوتِ یک صبحِ جنگی اتفاق افتاد. این گفت‌وگو، تنها روایت یک زندگی نیست؛ روایتِ مردی است که عاشق‌تر از همیشه، همسر و فرزندش را رها کرد تا به عهدی که با خدا بسته بود وفا کند. مردی که آرزو داشت دخترش حافظ قرآن شود و دغدغه‌اش تربیت نسلِ آینده بود. حالا صدایش در کلمات همسرش طنین‌انداز است: "ما برنده‌ایم؛ چرا که راهشان ادامه دارد..."