همین که شر در جهان وجود دارد، دلیل عدم وجود خدا نیست. من این اشکال را خیلی ساده‌تر و ریاضی‌وارتر بیان می‌کنم. اشکال این است که درا دیان سه صفت برای خدا قائلند:

1- علم مطلق

2- قدرت مطلق

3- خیرخواهی علی‌الاطلاق

علم، قدرت و خیرخواهی خدا حد و نهایتی ندارد. حال سخن بر سر این است که اگر خدا دارای این صفات می‌باشد، چرا شر و بدی در عالم وجود دارد؟ اگر بگوییم که شر وجود دارد به خاطر آن‌که خدا نمی‌داند شر وجود دارد، در این صورت این مسأله با علم مطلق او سازگاری ندارد. اگر بگوییم که شر وجود دارد خدا هم از آن خبر دارد ولی نمی‌تواند شر را از بین ببرد، ‌این مسأله با قدرت مطلقۀ او نمی‌سازد. اگر بگوییم که شر وجود دارد و خدا هم می‌داند و می‌تواند آن را ریشه‌کن کند، ‌ولی این کار را نمی‌کند این هم با صفت خیرخواهی مطلق خدا سازگار نیست. اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول کنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یکی از این صفات تشکیک بشود و می‌دانیم این سه صفت، علی‌القاعده و علی‌الرّأس و علی‌الفرض برای خدا وجود دارد. این سؤال، ‌سؤال بسیار مشکلی است و ادعا نمی‌کنم که من می‌توانم جواب آن را بدهم اما دو نکته را بیان می‌کنم:

1- مراد شما از شر چیست؟

یعنی چیزی که خوشایند نیست یا چیزی که روی هم رفته به صلاح نیست. کدام یک را می‌گویید در عالم وجود دارد اگر منظور شما چیزهایی است که خوشایند شما نیست و می‌گویید ای کاش نبود، می‌گویم این‌که خیری خوشایند ما نیست در عالم نباشد، هیچ ضرورتی ندارد. به تعبیر دیگر به خیرخواهی خدا ضربه نمی‌زند که چیزهایی خوشایند ما در جهان نباشد. شما خیلی وقت‌ها به صِرف خیرخواهی نسبت به دیگران کارهایی می‌کنید که شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچۀ همسایه نمی‌گویید که امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچۀ خودتان می‌گویید که شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامه‌های تلویزیون را نداری، چرا؟ چون‌که بچۀ خود را از بچۀ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقۀ ما نسبت به موجودی، باعث می‌شود که شرایطی برای او ایجاد کنیم که شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صِرف این‌که چیزهایی در جهان وجود دارد که خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. می‌دانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آن‌که چیزهایی در جهان به وجود بیاید که روی‌هم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی که خیرخواه من است،‌ چیزی در زندگی برایم پدید آورد که مِن‌حیث‌المجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر کسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست که نفع آن‌ها از ضررشان کمتر است، باید دید که داوری او تا چه محدوده‌ای است، ‌تا چه محدوده‌ای باید دیده باشد که بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری کند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند که قدرت دیدن آن و نیز امکان آن برای بشر نیست.

2- نکتۀ دوم این که شر کاملاً ‌به دید ما از جهان بستگی دارد. فرض کنید که من بگویم: می‌خواهم در یک گوشه از تهران پارکی ایجاد کنم که اسباب تفریح و تفریح و راحتی بندگان خدا در آن فراهم باشد و شما وارد شوید و ببینید که برخلاف گفتۀ من پارک پر از حیوانات درنده و هزاران بلای دیگر است. شما می‌توانید بگویید که فلانی به قول خود عمل نکرد. آن‌جا که اسباب راحتی نبود، همه در رنج و عذاب بود. اما اگر من به جای آسایشگاه گفته بودم می‌خواهم یک آزمایشگاه درست کنم مثل جلسۀ امتحان، به نظر شما هیچ کس سر جلسۀ امتحان بلند می‌شود و بگوید: استاد چرا دو ساعت مرا معطل کرده‌ای؟ مگر نمی‌بینی که مردم همه به تفریح رفته‌اند و سرگرم قدم زدن در پارک و خیابان هستند. استاد می‌گوید من برای گرفتن امتحان به این‌جا آمده‌ام. این جا آزمایشگاهی است می‌خواهم شما را امتحان کنم. داوری کردن دربارۀ بشر بستگی به تلقی ما از دنیا دارد. آیا دنیا آسایشگاه است یا آزمایشگاه؟ اگر فرض کنید که دنیا، آسایشگاه است. در این صورت دنیا پر از شر است. اگر خدا قول داده است که دنیا، آسایشگاه باشد شکی نیست که به قول خود عمل نکرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد و گفته باشد: «ولنبلونّکم بشيء من‌الخوف و نقص من‌الأموال و الأنفس و الثّمرات» در آن صورت وضع خداوند مانند استادی است که دو ساعت دانشجوها را در سالن امتحانات نگه داشته باشد و سؤالات پیچیده و مشکل پرسیده تا ‌عادلانه و سختگیرانه نمره بدهد. کسانی که در این دنیای پراضطراب،‌ بدون هیچ دغدغه‌ای در شادی زندگی کرده‌اند دنیا را جور دیگری دیده‌اند. دنیا را آسایشگاه دیده‌اند و نه آزمایشگاه. هر کدام از این‌ها توجیه خاص خود را دارد. اما همان‌طور که در ابتدا اعتراف کردم، ‌واقعاً برای مسألۀ شرّ جواب خاصی ندارم. من فقط اعتقاد خود را بیان کردم.

2- خدا چرا ما را آفرید؟ او چه نیازی به ما داشت؟

نکتۀ اول این که متدین از‌ آن جهت که متدین است - خواه متدین عامی چون مردم کوچه و بازار و خواه عالم دین و متکلم و فیلسوف باشد - هیچ وقت نمی‌تواند ادعا کند که پاسخ تمام سؤالات را دربارۀ دین می‌داند. متدین بودن به این معنا نیست که متدین چه عادی و چه عالم دین تمام سؤالات دینی را می‌تواند پاسخ دهد. به همین دلیل در مسیحیت از همان ابتدا تصریح می‌شود که این دین دارای یک سلسله ویژگی‌ها و رازهاست که هیچ کس جواب آن‌ها را نمی‌داند و عیسی هم نمی‌دانست. حالا تعداد این رازها چند تاست، بعضی‌ها می‌گویند 7 راز است، بعضی دیگر می‌گویند 3 راز است و...

یکی از همین رازها این است که خدا چرا انسان را آفرید؟ چرا جهان را آفرید؟ این سؤال را باید از خدا پرسید نه از من. من نمی‌دانم خدا چرا جهان را آفریده است ولی یک چیز در سؤال شما بود و آن کاملاً نادرست است و آن این‌که خدا چه احتیاجی به آفریدن ما داشت. مگر خدا بی‌نیاز نیست. هر کاری که انسان می‌کند از سر نیاز است ولی معنایش این نیست که هر موجودی که دارای علم و اراده باشد کارهایش از سر نیاز باشد. شما خدا را با ما انسان‌ها قیاس کرده‌اید و فکر کرده‌اید که هر موجود دارای علم و اراده کارهایش برای رفع نیاز است.

ویژگی‌هایی که اشیاء به صورت طبیعی دارند، برای چه دارند؟ آب روانی‌اش را برای چه دارد؟ هستی آب به روانی اوست. روان بودن در ذات و جبلیت اوست. روان بوده چهره‌ای از چهره‌های اوست. چهره‌ای از چهره‌های او فلان ویژگی دیگر است و به همین ترتیب اگر خدا را این‌گونه در نظر بگیریم که آفریدن چهره‌ای از چهره‌های اوست همان‌طور که رفع عطش کردن خاصیت آب و سوزانیدن خاصیت آتش است، در این صورت این سؤال قابل طرح نیست.

3- بر اساس نظریات شما در صورتی که اَعمال عبادی، فاقد روح باشند دارای ارزش نیستند. اگر این طور است، اعمال و گفته‌های شبان در داستان موسی و شبان دارای چه ارزشی است؟

از کمال ارزش برخوردار است. بلال، مؤذن رسول خدا، حرف شین را نمی‌توانست درست تلفظ کند و به جای «اشهد» می‌گفت «اسهد». حرف شین را سین تلفظ می‌کرد. عده‌ای پیامبر را ملامت کردند وگفتند شما لااقل فردی را به عنوان مؤذن قرار بده که «شین» را درست تلفظ کند و پیامبر فرمود: «سین» بلال از «شین»های شما بهتر است «سین بلال خیر من شینکم».

اگر داستان موسی و شبان صحت داشته باشد و با همان باطن باصفایی باشد که مولوی به تصویر کشیده است، ‌به نظر می‌آید که شبان به غایت عبادت رسیده باشد. فرمالیزم و ظاهر اعمال و عبادت که مهم نیست. ماییم که گرفتار «ص» یا «ض» شده‌ایم که صاد بگوییم و سوت بکشیم و گرفتار کلمات شده‌ایم. مغز و لب و عبادات که این‌ها نیست. من یادم می‌آید در آن شهری که اهل آن‌جا هستم عالمی در محل ما بود که بسیار با تقوی بود، ‌وی در کشیدن حرف «ض» والضالین وسواس داشت. خدا می‌داند چه می‌کشید. هی می‌گفت والض، والض و نمی‌توانست ادا کند و بار آخر آن قدر می‌گفت که زبانش پیچیده می‌شد و مجبور می‌شد با انگشت زبان خود را به حالت عادی برگرداند. انصافاً این واقعاً نماز است؟ متأسفانه در جامعه‌یِ ما از این قشری‌گری‌ها زیاد وجود دارد و آثار آن نیز قابل مشاهده است. شما دلت و باطن خود را پاک کن و سپس حرف «ض» را هر طورمی‌خواهی بگویی، ‌بگو اصلاً‌مهم نیست. البته این بدان معنا نیست که شما عالماً و عامداً هر طور که خواستی حرف «ض» را بگویی. بحث بر سر این است که «صاد» و «ضاد» کسی را به جایی نرسانده و نمی‌رساند.

4- آیاد دین افیون توده‌هاست؟ آیا دین و آزادی نقطۀ مقابل یکدیگرند یا مکمل یکدیگر؟

در مورد این‌که دین افیون توده‌هاست بنده هم جواب منفی می‌دهم و هم جواب مثبت. جواب منفی برای این‌که در تعالیم ادیان بزرگ وقتی که این تعالیم را به سرچشمه‌یِ اصلی آن‌ها برمی‌گردانیم،‌ می‌بینیم که این طور نیست. هیچ دینی نیست که حالت افیون و تخدیر کننده داشته باشد و بگوییم این حکم یا این مسأله شرعی و دینی حالت تخدیرکننده دارد. از طرفی جواب مثبت هم می‌دهم چون در طول تاریخ فراوان بوده‌اند کسانی که به دلیل همان دینی که هیچ تخدیری در آن وجود نداشت، ‌در اثر بدفهمی از دین یا بد ارائه شدن دین اتفاقاً تخدیر هم شدند. تخدیر فقط آن نیست که بی‌حرکتی ایجاد کند گاهی حرکت منفی ایجاد می‌کند که از بی‌حرکتی هم خطرناک‌تر و بدتر است. مگر کم دیده‌ایم که چقدر حرکات زشت و بد و غیر دینی مدارانه صورت گرفته است.

اما قسمت دوم. من یک جملۀ خیلی ساده به شما عرض می‌کنم تا بدانید ربط و نسبت دین اگر درست فهمیده شود چیست؟ در دین از ما خواسته شده است که خدا را پرستش کنیم، ‌پرستش یعنی چه؟ یعنی اراده‌یِ خود را برای اجرای اوامر شخص دیگری تعطیل کنیم. برای این‌که اراده‌یِ موجود دیگری تحقق پیدا کند، من می‌آیم و از خواسته‌یِ خود صرف‌نظر می‌کنم، ‌باید نسبت به خدا این حالت را داشته باشم. از سوی دیگر هم همان دینی که می‌گوید باید خدا را پرستش نمایی، می‌گوید خدا نادیدنی است. معنای این چیست؟ یعنی هیچ کدام از موجودات دیدنی خدا نیستند. این یعنی چه؟ یعنی در برابر هیچ کدام از موجودات دیدنی اراده‌یِ خود را تعطیل نکنید. به خاطر این‌که خواست کسی دیگری اجرا بشود از خواست خود دست برندارید. به نظر شما اگر کسی چنین دیدی داشته باشد، ‌چه می‌شود؟ از تمام اقتدارهای دنیا آزاد می‌شود، از تمام اشخاص جهان رها می‌گردد. از شهرت، قدرت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی، پول و مقام آزاد می‌شود. چرا؟ چون به هر کدام که می‌‌رسد می‌گوید تو محسوسی، ‌خدایی که من باید بپرستم نامحسوس است،‌ پس تو خدای من نیستی. پس از آزادی خودم به خاطر تو صرف‌نظر نمی‌کنم. اگر به این معنا بگیریم معلوم می‌شود که دین در واقع ما را کاملاً آزاد خواسته است. دین یک آزادگی به انسان می‌دهد که او را از همه چیز آزاد می‌کند. یعنی دین در ابتدا به آزادی اجتماعی نپرداخته، ‌بلکه به یک آزادی درونی پرداخته است که انسان را از قید و بند هر کسی جز خدا آزاد می‌کند. این آزادگی در مناسبات اجتماعی به آزادی می‌انجامد. یعنی از خواستۀ خودم در برابر هیچ کس دست بر نمی‌دارم مگر برهانی بیاورد و مرا قانع کند که حق با اوست که در این صورت من از خواسته‌یِ خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم حق با شماست.

قرآن می‌فرماید: «افرایت من اتخد إلهه هواه» «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون‌الله» من بارها گفته‌ام که ما اصلاً ‌توجه نداریم که قرآن چه می‌گوید. قرآن در باب یهود و نصارا می‌گوید که آن‌ها عالمان دین خود را به جای خدا می‌پرستند. فردی به خدمت امام جعفر صادق(ع) یا امام محمد باقر(ع) می‌رسد و از ایشان می‌پرسد: آیا واقعاً علمای یهود و نصارا به مردم امت خود می‌گفتند که ما را به جای خدا بپرستید؟ ایشان جواب می‌دهد: به خدا قسم نه. نه آن‌ها به مردم می‌گفتند که ما را بپرستید و نه اگر می‌گفتند مردم قبول می‌کردند که آن‌ها را پرستش کنند. بعد می‌پرسد که قرآن چرا چنین می‌گوید که امام می‌فرماید «اینان با عالمان دین همان معامله‌ای می‌کردندکه ایشان فقط باید با خدا بکنند» این چه معامله‌ای است؟ حضرت توضیح می‌دهد: «فقط خداست که هر چه گفت باید بی‌چون و چرا قبول کنی». اینان با عالمان دین همان‌طور رفتار می‌کردند یعنی هر چه آن‌ها می‌گفتند اینها می‌گفتند: چشم، بله.

یک بار می‌گفتند بابت وجوه شرعی یک دهم اموال را بپردازید، ‌می‌پرداختند. مدتی بعد می‌گفتند: یک هشتم اموالتان را باید بدهید، باز هم می‌پرداختند. این‌ها نمی‌گفتند برای چه؟ اگر یک دهم دیروزی درست بود، یک هشتم امروز چیست؟ و اگر یک هشتم امروز درست است، ‌یک دهم دیروز چه بود؟ هیچ چیز نمی‌گفتند. یعنی همان معامله را با عالمان دین می‌کردند که باید فقط با خدا کرد.

حضرت فرمود: این گونه است که قرآن می‌گوید این‌ها عالمان دین را می‌پرستیدند. یعنی شما هر که را که خواسته‌یِ خود را در مقابل خواسته‌یِ او رها کرده‌ای و خود را در مقابل او خاضع کرده‌ای در واقع او را پرستیده‌ای. یعنی هرچه گفت بدون چون و چرا بپذیری، هیچ نگویی دلیل و برهان تو چیست. در مقابل قرآن می‌گوید: «هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین». رسول خدا (ص) فرموده است: «هیچ چیز بر امت‌های گذشته نگذشته است که بر امت من هم می‌گذرد» یعنی همان حوادث و اتفاقات امت پیشین برای ما هم پیش می‌آید. این را برای این گفتم که نکند بعضی‌ها بگویند آن‌ها یهود و نصارا بودند که این طور بودند، ‌ما که نیسیتم. در انجیل آمده است که عیسی مسیح انتقادات فروان و جدی‌ای بر روحانیت یهود وارد ساخته است. یکی از این انتقادات این است که تمام بارها را روی دوش مردم می‌گذارید و به اندازۀ انگشتی دست زیر بار مردم نمی‌برید، راه مردم را به سوی خدا می‌بندید. ولی خود حضرت عیسی از روحانیون مسیحی انتقاد نکرد، از روحانیت یهود انتقاد می‌کرد. چرا؟ چون اصلاً ‌در آن زمان روحانی مسیحی وجود نداشت. قرآن که آمد انتقاد از روحانیت مسیح را شروع کرد، ‌چون دیگر روحانی مسیحی هم وجود داشت. ولی حدیثی از پیامبر نقل شده است که رسول خدا فرمود: یک وقت مأمون نباشید،‌ خود را در امن احساس نکنید. بر یهود و نصارا هیچ چیز نگذشت الا اینکه بر شما هم می‌گذرد. شما هم ممکن است به چنین وضعی دچار شوید. شما اگر می‌خواهید کسی را پرستش نکنید، ‌هر چه گفت بگویید دلیل شما چیست؟ من بدون دلیل قبول نمی‌کنم. اگر قرار است بدون دلیل باشد و هر کس هر حرفی را دلش خواست بزند، پس تو حرف مرا قبول کن. چرا قبول نمی‌کنی؟ چرا باید من از شما تبعیت کنم.

5- اگر پنج چیزی که شما فرمودید شامل، ‌نماز، ‌روزه و امور روزمره شود آیا می‌توان گفت عبادات واقعی انجام شده است؟

واقعی به دو معنا می‌شود گفت: یکی این‌که ازنظر فقهی آیا می‌توان گفت دیگر بدهی ندارد. بله از نظر فقهی می‌توان گفت بدهی ندارد ولی اگر نظر بنده را می‌خواهید نخیر. به نظر من لب عبادات همین‌ پنج ویژگی است، ‌بدون این‌ها دیگر هیچ. اگر عبادات را بدون این‌ها انجام دهید ارزشی ندارند.

6- نظر شما دربارۀ معصوم بودن امامان با این‌که آنها بشر بوده‌اند چیست؟

این سؤال در این‌جا، جای بحث ندارد. اعتقاد من این است که همان‌طور که تمیزیِ هر چیزی به حسب خودش است، عصمت هر چیز هم به حسب خودش است. بارها گفته‌ام اگر من از شما خواهش کنم یا شما خودتان تصمیم بگیرید حیاط منزل‌تان را تمیز کنید، اتاق را تمیز کنید، ‌دکوراسیون منزل را تمیز کنید و یک تکه جواهر را هم تمیز کنید، هر چهارتا را می‌خواهید تمیز کنید و مثلاً می‌روید حیاط را، ‌اتاق را و بعد دکوراسیون و تکه جواهر را تمیز می‌کنید ولی به من بگویید اگر میزان تمیزی اتاق بعد از کار شما برابر با تمیز حیاط باشد آن وقت می‌گویند اتاق تمیز است یا خیر. اگر تمیزی یک اتاق به اندازۀ تمیزی یک حیاط کاملاً تمیز باشد این اتاق هنوز تمیز نشده، بلکه کثیف است. یعنی شما وقتی حیاط را تمیز می‌کنید از تمیزی یک انتظار دارید، وقتی اتاق را تمیز می‌کنید یک انتظار دیگر. مثلاً آن چیزی که برای پاک کردن اتاق است دیگر برای تمیز کردن حیاط به‌کار نمی‌برید. پس تمیزی هر چیزی به حسب خودش است. اگر مثلاً یک آدم وسواس می‌خواهد حیاط خانه را طوری تمیز کند که یک تکه جواهر را، به او می‌گویند تمیزی حیاط یک چیز است و تمیزی طلا یک چیز دیگر. آن انتظار که در پاک بودن طلا هست در پاک و تمیز بودن حیاط نیست. تمیزیِ حیاط خانه با تمیزی دکوراسیون، فرش، پرده و امثال آن فرق می‌کند. این تمیزی‌ها فرق می‌کند و به همین ترتیب من معتقدم که عصمت برای انسان‌ها فرق می‌کند؛ به این معنا که کسانی هستند که کارهایی که ما انجام می‌دهیم در طول عمرشان امکان ندارد حتی یک بار انجام بدهند. اما ممکن است یک تمیزهای دیگری روح‌های آن‌ها احتیاج داشته باشد. اگر منظورتان از عصمت این گناهانی است که امثال من انجام می‌دهیم مثل دروغ، غیبت، تهمت، خدعه، نیرنگ،‌ عوام‌فریبی و غیره که البته ائمه و بزرگان دین و حتی افراد خالص مرتکب آن‌ها نمی‌شوند ولی همان آدم که این کارها را نکرده یک سری کارهایی کرده است که می‌گوید ای کاش آن کارها را نکرده بودم. آن کارهایی است که اگر ما انجام داده بودیم نه تنها حرام نبود بلکه بسیار هم خوب بود ولی برای‌ آن‌ها همان کارها عیب است «حسنات‌ الأبرار سیئات المقربین» یعنی همان کارهایی که برای ابرار حسنه است و نیکوست برای مقربین درگاه الهی گناه است. می‌خواهم بگویم عصمت یک امر نسبی است.

7- آیا دعا و ناله تأثیر دارد؟

دین فردی و دین جامعه‌ای چیست؟

در غرب و شرق چگونه است؟ و چه تأثیری کرده است؟

من نظر خودم را می‌گویم نمی‌خواهم از کسی عیبی بگیریم. من به آن جمله‌یِ خیلی معروف آگوستین قدیس معتقدم که می‌گوید: وقتی من در حال مناجات با خدا بودم ناگهان یک الهام باطنی به من گفت: ای اگوستینو ناله و فریاد مکن. من برای شنیدن پیام تو احتیاجی به فریاد ندارم، ‌ولی تو برای شنیدن صدای من به سکوت احتیاج داری. یعنی آن قدر داد و فریاد ندارد. خدا احتیاج ندارد که بفهمد من چه می‌خواهم، ‌احتیاجی ندارد که ناله بزنم و نعره بکشم ولی من برای این‌که صدای خدا را بشنوم به سکوت احتیاج دارم. در سکوت است که انسان صدای خدا را می‌شنود. از این لحاظ هر چه عبادت- چه مقوله‌یِ دعا و چه مقوله‌یِ مناجات - در سکوت بیشتری انجام شود و با صدای آهسته‌تری باشد، بهتر است.

در حدیث آمده است که «سکوتك أطول من کلامك» یعنی سکوت تو از کلامت طولانی‌تر باشد. به نظر من این کاری ناخوشایند است که خدا را پیرمردی سالخورده و سنگین گوش تصور کنیم مخصوصاً در جلسات دعا، مثلاً‌در جلسات دعا آن کسی که جلسه را اداره می‌کند می‌گوید این صلوات در حد این مجلس نبود یعنی فریاد بکشید،‌آخر که چه بشود، ما چکار می‌خواهیم بکنیم. خدا چه احتیاجی دارد. ما در سکوت و تنهایی است که کلام خدا را می‌توانیم بشنویم. ما به سکوت احتیاج داریم.

8- آیا بحث شما پیرامون تنوع آراء و عقاید انسانی به مقوله‌یِ «قبض و بسط شریعت» نمی‌انجامد؟ آیا صفت قدرت و خیرخواهی مطلق الهی به این ختم نمی‌شود که خدا باید امور دنیوی را نیز سامان دهد؟ به عبارتی دیگر آیا آن‌ها که به سکولاریزم قائلند و نیز قائلند به این که تنظیم امور دنیوی از شریعت نتیجه گرفته نمی‌شد و در عین حال به قادریت و خیرخواهی مطلق خدا اعتقاد دارند، ‌دچار پارادوکس نشده‌اند؟

گفتند آیا این حرفی که تو زدی به قبض و بسط تئوریک شریعت نمی‌انجامد؟ گمان می‌کنم مراد ایشان از «قبض و بسط تئوریک شریعت» مجموعه مطالبی است که در دین‌شناسی دکتر سروش عنوان کرده‌اند. باید عرض کنم که قبض و بسط شریعت معانی متعدد دیگری هم دارد ولی احتمالاً اشاره‌یِ ایشان به سخنان دکتر سروش است. به نظر من چه تئوری قبض و بسط شریعت درست باشد و چه نادرست باشد، به سخنان من ربطی ندارد، بحث ما بر سر انسان‌هاست نه بر سر دین. دین قبض و بسط دارد یا ندارد، ‌به بحث ما مربوط نیست. من می‌گویم ما انسان‌ها نباید عادلانه رفتار کردن خود را فرع بر این بگیریم که دیگران باید مثل ما باشند. ما باید مثل خورشید باشیم. شانکارا، ‌عارف معروف هندی، می‌گفت: مثل خورشید باش، خورشید در تابش خود بین هیچ کس فرق نمی‌گذارد، بر دره می‌تابد، ‌بر کوه هم، برجنگل می‌تابد بر کویر هم. اقتضای عدالت این نیست که ما فقط به هم کیشان و هم مسلکان خود عدالت بورزیم. قرآن می‌فرماید، صرف این که با کسی دشمن هستید، باعث نشود که نسبت به آن‌ها عدالت نورزید، «إعدالوا هو أقرب لتقوی». من می‌خواهم این را بگویم که ما گاهی با مسایل اخلاقی تنگ نظرانه روبرو می‌شویم. یعنی فکر می‌کنیم اخلاق را فقط باید نسبت به هم‌کیشان و همفکران خود رعایت کنیم ولی این صحبت که شما کرده‌اید، ربطی به بحث ما ندارد.

ولی سؤال دومی کرده‌اند و گفته‌اند آیا خیرخواهی خدا اقتضا نمی‌کند که ما را در امور دنیوی هم راهنمایی کند؟ من جواب می‌دهم خیر. خیرخواهی من نسبت به بچه‌ام برای این‌که زمان را گم نکند، ‌وقت خود را از دست ندهد، ‌دیر به مدرسه نرود و به‌موقع به کارهایش برسد این است که برای او ساعت بخرم، اما معنایش این است که من ساعت گرفته‌ام که هر وقت احتیاج داشت به ساعت نگاه کند و خودش وقت را بداند؛ معنایش این نیست که من دنبال او راه بیفتم و سایه به سایه‌یِ او حرکت کنم که الان به ساعت نگاه کن، ‌وقت فلان است و بهمان. من ساعت خریده‌ام که او وقت را بشناسد. حال اگر خدا بخواهد امور دنیوی ما سروسامان پیدا بکند، اگر عقل و وجدان اخلاقی دو نیرویی است که می‌تواند زندگی دنیوی ما را سر وسامان دهد، ‌همین که خدا آن‌ها را به ما داده مثل وقتی است که پدر خیرخواه ساعت در اختیار پسرش گذاشته است. پدر به پسرش می‌گوید هر وقت خواستی وقت را بدانی به ساعت نگاه کن؛ خدا نیز می‌گوید: هر وقت به امور دنیایی احتیاج داشتی به عقل و وجدانت رجوع کن. ما شما را با این دو نیرو به دنیا گسیل کرده‌ایم و دیگر لازم نیست پا به پای شما همه جا بیاییم. البته من نمی‌خواهم از سکولاریزم دفاع کنم،‌آن بحث دیگری است. کاری ندارم که سکولاریزم قابل دفاع هست یا نه. در این جا نه نفیاً ‌و نه اثباتاً ‌نمی‌خواهم درباره‌یِ سکولاریزیم مطلبی بگویم. ولی اگر بگویید که لزوم خیرخواهی خدا این است که ما را در امور دنیوی نیز راهنمایی کند،‌ من می‌گویم؛ نه.

ولی اگر این ساعتی که من به بچه‌ام دادهام، ‌وقت را درست نشان ندهد،‌ البته که در آن‌جا من خیرخواه او نبوده‌ام ولی اگر درست نشان دهد دیگر بحثی نیست. در سخن ما هم همین طور است. اگر عقل و وجدان اخلاقی برای راهنمایی ما کافی نیست، ‌برای راهنمایی ما در زندگی روزمره باید کار دیگری انجام داد، ‌ولی ظاهراٌ چنین ملازمه‌ای برقرار نیست.

9- اگر فرض کنیم برتراند راسل تمام جدیت و صداقت خود را به‌کار برد و سپس ملحد شد آیا عدالت الهی اقتضاء می‌کند که در آخرت با افرادی چون سلمان فارسی همنشین شود؟ تقابل علم و محبت چیست؟

من بارها گفته‌ام عدالت الهی اقتضایش این است که وقتی بنا بر پاداش و کیفر دادن است نسبت سود و سرمایه‌یِ ما را به هم بسنجند. من همیشه از این مثال استفاده می‌کنم و به نظرم خیلی گویاست. مثلاً ‌پدری را فرض کنید که به یک پسرش هزار تومان و به دیگری یک میلیون تومان سرمایه بدهد و به آن‌ها بگوید بروید و در بازار تهران کار کنید و بعد از یکسال سود خود را بیاورد. آن‌ها به دنبال خرید و فروش می‌روند و تجارت می‌کنند و بالأخره بعد از یکسال می‌آیند و پدر می‌خواهد حق‌العمل یکسال کار آن‌ها را بپردازد. اگر پدر عادل باشد آیا می‌تواند حق العمل آن‌ها را بر اساس سرمایه‌یِ روز اول آن‌ها در نظر بگیرد! بگوید به تو هزار تومان دادم و به شما یک میلیون یعنی هزار برابر اولی، پس حق‌العمل هم بر اساس سرمایه؛ ‌یعنی به دومی هزار برابر اولی بدهد. خیر اگر عادل باشد این کار را نمی‌کند.

آیا می‌تواند بگوید به سود شما نگاه می‌کنم و بر اساس سودی که آورده‌اید حق‌العمل به شما می‌دهم؟ این هم ظاهراً عادلانه نیست زیرا معقول است که با هزار تومان هر قدر هم تلاش کنی و جدیت بورزی نمی‌توان سود زیادی داشته باشی حال آن‌که یا یک میلیون تومان سود زیادی می‌توان به دست آورد. چه وقت می‌تواند عادلانه رفتار کند؟ زمانی می‌تواند عادلانه رفتار کند که نسبت سود و سرمایه‌یِ آن‌ها را با هم بسنجد. نسبت سود به سرمایه را کار می‌گویند. قرآن می‌گوید: «لیس الإنسان إلا ما سعی» «اما سعیه سوف یری» فقط به اندازه‌یِ سعی خود مزد می‌گیرید. بر این اساس می‌بینید که آن بی‌عدالتی که اول تصور می‌شد در این‌جا جایی پیدا نمی‌کند. اما برگردیم به سؤال دوم. آیا واقعاً راسل می‌تواند در روز قیامت با سلمان همنیشن شود؟ اگر به اندازه‌یِ هم سعی کرده باشند. اقتضای عدالت این است که در کنار هم باشند. یعنی اگر صداقت و جدیت گفته شده به یک اندازه باشد، بله می‌توانند همنشین هم باشند.

مبنع: http://malakeyan.blogfa.com/post/60