قیام حسینی با همه رمز و رازهای آشکار و نهانش، شاهدی برای از جان گذشتگی و ایثار افلاکیانی است که بدون توجه به ظواهر دنیایی، زیباترین و خوش‌ترین عاقبت‌ها را برای خود خریداری کردند. شهدای کربلا را باید جزو برترین انسان‌های تاریخ و همنشین انبیا‌ء و اولیاء در بهشت جاویدان خدا نامید. این سلسله مطالب، نوشتاری کوتاه از شرح حال تعدادی از اولیای دشت نینوا با استناد به دانشنامه امام حسین (ع) است که در این بخش «عابس بن ابی شبیب» و «جنادة بن حارث» معرفی می‌شوند.

«عابس بن ابی شبیب» عابس بن ابی شبیب شاکری ـ که عابس بن شبیب شاکری نیز نامیده شده ـ یکی از دلاورترین و کوشاترین یاران امام حسین (ع) بوده است. وی نخستین کسی است که وقتی مسلم (ع) نامه امام حسین (ع) را در خانه مختار برای جمعی از شیعیان کوفه قرائت کرد، از جا برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند متعال گفت: «اما بعد، من از حال و روز مردم به تو نمی‌گویم و نمی‌دانم که در دل آنها چه می‌گذرد و کدام یک از آنها به تو نیرنگ می‌زنند. به خدا سوگند، از آنچه در دل خودم می‌گذرد به تو می‌گویم. به خدا، هر گاه دعوت کنید، پاسخ می‌دهم و در کنار شما با دشمنان می‌جنگم و شمشیرم را در راه شما می‌زنم تا خدا را دیدار کنم و از این کار جز رسیدن به آنچه در پیش خداست قصدی ندارم.» پس از او حبیب بن مظاهر ایستاد و برای یاری امام (ع) اعلام آمادگی کرد و سخنان این دو نفر زمینه را برای بیعت مردم فراهم کرد. عابس، نامه مسلم به امام (ع) را به مکه برد و در صحنه‌های مختلف نهضت امام حسین (ع) حضور جدی داشت. سخنان او هنگام وداع با امام حسین (ع) در روز عاشورا حاکی از نهایت ایمان، ایثار و عشق او به خاندان پیامبر (ع) است. وی خطاب به امام (ع) گفت: «ای ابا عبدالله! چیزی عزیزتر از جانم برای جلوگیری از کشته شدن تو و ستم بر تو، ندارم. پس بدرود.» هنگامی که سپاه دشمن از دلاوری‌های او به ستوه آمد، عمر بن سعد دستور داد که از هر سو با سنگ به او حمله کنند. عابس با دیدن این صحنه، چنان به وجد آمد که از «کلاه‌خود» خود را از سر برداشت و زره از تن به در کرد و بدون کلاه‌خود و زره، از سنگ‌باران دشمن، استقبال کرد. راوی در بیان شجاعت او می‌گوید: «پس از شهادت عابس، سرش در دست عده‌ای بود که هر یک از آنها مدعی بودند او را کشته‌اند. وقتی دعوای خویش را نزد عمر بن سعد بردند. گفت: دعوا نکنید. او را یک نفر، نکشته است.» در «زیارت رجبیه» و «زیارت ناحیه مقدسه» آمده است: «سلام بر عابس بن شبیب شاکری!» در کتاب انساب‌الاشراف آمده است: گفته‌اند: «هنگامی که باقیمانده یاران امام حسین (ع) دیدند که نمی‌توانند خود حسین (ع) را از دسترس دشمن، دور نگاه دارند، برای شهادت به رقابت پرداختند و پیش روی حسین (ع) به جنگ پرداختند تا کشته شوند. عابس بن ابی شبیب آمد و گفت: «ای ابا عبدالله! به خدا سوگند، نمی‌توانم قتل و ستم را با چیزی عزیزتر از جانم از تو دور کنم. پس خداحافظ.» سپس با شمشیرش به نبرد پرداخت و مردم به سبب شجاعتش از او می‌گریختند. سپس از همه سو به او هجوم آوردند تا به شهادت رسید.» همچنین در «تاریخ الطبری» به نقل از ابو مخنف درباره شرح حال عابس آمده است: محمد بن قیس برایم گفت که سپس عابس بن ابی شبیب گفت: «ای ابا عبدالله! به خدا سوگند بر روی زمین از دور و نزدیک کسی را ندارم که از تو برایم عزیزتر و دوست داشتنی‌تر باشد. اگر می‌توانستم که قتل و ستم را با چیزیز عزیزتر از جان و خونم از تو برانم چنانم می‌کردم. خداحافظ، ای ابا عبدالله خدا را گواه می‌گیرم که من بر راه تو و راه پدرت هستم.» سپس با شمشیر آخته به سوی آنان رفت، در حالی که جای ضربتی بر پیشانی‌اش بود. «نُمَیر بن وَعْله» از مردی از تیره بنی عبد از قبیله همدان به نام ربیع بن تمیم ـ که در روز عاشورا، حضور داشته است ـ برایم نقل کرد که گفت: «وقتی عابس جلو می‌آمد او را شناختم؛ زیرا در جنگ‌ها او را دیده بودم. او از شجاع‌ترین مردمان بود. گفتم‌: ای مردم این شیر سیاه است. این ابن ابی شبیب است. هیچ یک از شما به میدان او نرود.» او فریاد برآورد: «یک تن در برابر یک تن» عمر بن سعد گفت:‌ «او را با سنگ بزنید.» از هر سو او را سنگ‌باران کردند. چون چنین دید زره و کلاه‌خودش را افکند و به آنان حمله برد. به خدا سوگند دیدم که بیش از دویست تن را حریف می‌شود و دور می‌سازد. سپس از هر سو به او حمله آوردند و به شهادت رسید. سرش را در دست مردمانی با ساز و برگ جنگی دیدم که هر یک می‌گفت: «من او را کشته‌ام.» نزد عمر بن سعد آمدند. او گفت: «دعوا نکنید. این را یک نیزه نکشته است با این سخن آنها را از هم جدا کرد.» در «مثیرالاحزان» نیز آمده است: عابس بن ابی شبیب شاکری هم‌پیمان بنی شاکر، آمد. حسین (ع) به او فرمود: «ای ابو شوذب! چه قصدی داری؟» گفت:‌ «همراه تو می‌جنگم» سپس به حسین (ع) نزدیک شد و گفت: «اگر می‌توانستم که با چیزی عزیزتر از جانم از تو حفاظت کنم این کار را می‌کردم.» سپس پیش رفت، ولی هیچ جنگ‌جویی برای نبرد با او پیش نیامد. زیاد بن ربیع بن ابی تمیم حارثی گفت: «این فرزند ابو شبیب شاکری و فردی نیرومند است. کسی به سوی او بیرون نرود. به سوی او سنگ پرتاب کنید. آنها هم سنگ‌بارانش کردند تا کشته شد.

جنادة بن حارث و فرزندش عمرو جنادة بن حارث سلمانی یا انصاری، که با نام‌های مختلفی مانند: جابر بن حارث سلمانی، جبار بن حارث سلمانی، جيّاد بن حارث سلمانی مرادی، حیان بن حارث سلمانی اَزدی، حیان بن حارث، حسان بن حارث و حباب بن حارث از او یاد شده است. طبری از او با نام جابر بن حارث سلمانی،‌ یاد می‌کند و او و چند تن دیگر را از اولین جنگ‌آوران و از نخستین شهیدانی ذکر می‌کند که همگی در یک مکان به شهادت رسیدند. ابن شهر آشوب نیز او را با نام «حباب بن حارث» جزو شهدای حمله اول دشمن بر می‌شمرد. ابن کلبی، حیان بن حارث را جزو شهدای کربلا می‌داند. برخی منابع جنادة بن حارث انصاری و پسرش عمرو را از شهدای کربلا شمرده‌اند که ظاهراً همان جنادة بن حارث سلمانی باشد. وی در روز عاشورا با خواندن این اشعار به صف دشمن حمله‌ور شد و جنگید تا به خیل شهیدان پیوست: من جناده پسر حارثم نه ناتوانم و نه شکننده بیعتم تا آن زمان که وارثم بر بالای جسد متلاشی شده‌ام بر روی خاک، بایستد. سپس به دشمن هجوم برد و آنقدر به نبرد ادامه داد تا کشته شد. آنگاه پس از او پسرش عمرو بن جناده به سوی میدان رفت در حالی که می‌خواند: گلوی پسر هند را بفشار و تیربارانش کن با سوارگان انصار، در درون خانه‌اش، با مهاجرانی که تیرهایشان رنگین است، از خون کافران، در زیر گرد و غبار؛ تیرهایی که در روزگار محمد (ص) رنگین شدند و امروز از خون فاجران رنگین می‌شوند و امروز رنگین می‌شوند، با خون‌های گروهی که قرآن را به منظور یاری اشرار، کنار گذاشتند، در طلب خون‌هایشان در بدر، برآمدند و رو برگرداندند با تیزی شمشیرها و نیزه‌های خطرناک. به خداوند ـ که پروردگار من است ـ سوگند که همواره می‌زنم فاسقان را با شمشیر تیز برنده! این، امروز بر من، حق واجبی است و [گر نه] در همه روزها، [وقت] در آغوش گرفتن و گفت‌وگوست. در «زیارت ناحیه» آمده است: «سلام بر حیان بن حارث سلمانی ازدی!» نام وی، در «زیارت رجبیه» هم آمده است.