یشیب ابن آدم و یشبّ فیه خصلتان الحرص و طول الامل

انسان شياطين فراوانى بر او مسلط هستند يا لااقل با او جنگ دارند با او مى‏جنگند و اول شيطانى که مهم‏ترين شيطانها است به قول پيغمبر اکرم دشمن ترين دشمن‏ها است نفس اماره است به قول پيغمبر اکرم «اعدا عدوک نفسک التى بين جنبيک» و اين دشمن، دشمن سرسختى است اين بعد حيوانى انسان اگر مواظبش نباشيم اگر مهارش نکنيم بدتر از سيل و زلزله است اگر براى يک ملتى بيايد و حضرت يوسف در حالى که نمره بيست آورده بارها مى‏گويد «ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى» [1] مى‏گويد «و الا تصرف عنى کيدهن اصب اليهن واکن من الجاهلين» در حالى که اين قضايا حضرت يوسف افتخار براى بشريت شد استاد ما علامه طباطبائى رضوان اللّه‏ تعالى عليه مى ‏فرمودند بيست و چهار زمينه براى گناه يوسف جلو آمد که اگر يکى از آن بيست و چهار زمينه براى يک مردى جلو بيايد بعيد است که بتواند گناه نکند امّا يوسف هر بيست و چهار زمينه را پشت سر گذاشت، گذاشت و «رب السجن احب الى مما يدعوننى إليه» [2] هم گفت امّا همين يوسف با اين عظمتش مى‏فرمايد که خدا بايد کمک کند و الا نفس اماره چيزى نيست که انسان بتواند ساده از دست او نجات پيدا کند «و الا تصرف عنى کيدهن اصب اليهن و اکن من الجاهلين» «ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى» خدا بايد کمک کند و الا انسان خودش بتواند از نفس اماره نجات پيدا کند خيلى مشکل است و اين نفس مُلاّ هم هست عجيب است و علاوه بر اينکه الهام از شيطان دارد طرفدار مثل ابليس که يک ملا شيطان حسابى است دارد خودش هم خوب بلد است چه بکند هر کسى را رنگى به يکى وا مى‏دارد زنا بدهد به يک کسى هم وا دارد غيبت کند به يک کسى وا مى‏دارد ربا بخورد به يک کسى دزد بکند به آن ربا خور نمى‏گويد دزدى بکن براى اينکه از آن راه تيغش نمى‏ برد و هر کسى را راهى روايت هم روايت داريم که راجع به شيطان حضرت موسى ديد يک کلاه رنگ و وارنگى سرش است پرسيد که اين کلاه رنگارنگ چيست گفت به واسطه هر رنگى کسى را از بين مى‏برم که نظير اين يک خواب صادقى هم ديده است در زمان مرحوم سيد رضى صاحب نهج البلاغه که شيطان را در خواب ديدند يک دسته طناب رنگارنگ پرسيد اينها چرا رنگ وا رنگ است گفت هر کسى را به طناب رنگى. طناب من کو گفت تو و امثال تو طناب نمى‏خواهيد جلو جلو مى‏دويد طنابها مال طلبه‏ها مال علما، مال متقى‏ها، مال مؤمنين گفت زنجيرى داشت که گفت اين مال سيد رضى است رفتم سه مرتبه زنجيرش کردم پاره کرد که آمد به سيد رضى گفت گفت بله ديشب نزديک بود توى چاه بيفتم و اينکه چراغ متعدد نداشتم زنم درد زائيدن گرفت اگر چراغ براى او مى‏بردند من لنگ مى‏شدم اگر براى من مى‏گذاشتند آنها لنگ مى‏شدند و بالاخره خواستم چراغ را متعدد کنم عقلم نگذاشت دينم نگذاشت بالاخره دفعه اول و دوم و سوم و رسيد کار به اينجا که هر وقت او درد داشت چراغ را براى او مى‏بردند وقتى دردش ساکت مى‏شد چراغ را براى مطالعه من مى‏آوردند بالاخره هم من مطالعه کردم و هم زنم زائيد الحمدللّه‏ چراغ متعدد هم توى خانه نيامد بارک اللّه‏ به اين زنها نمى‏شود گفت بارک اللّه‏ به سيد رضى بالاتر از اينها است امّا بارک اللّه‏ به اين زنها و على کل حال اين نفس اماره هر کسى را جورى هر کسى را راهى و خدا بايد کمک بکند نماز اول وقت نماز شب بايد کمک بکند تقوا آنهم تقواى ملکه‏اى او بايد کمک بکند و الا انسان بتواند از اين دشمن نجات پيدا بکند خيلى مشکل است بله اين را هم بايد توجه داشته باشيم که اگر راستى مهارش بکنيم براق مى‏شود عروج مى‏کنيم مى‏رسيم به يک جائى که به جز خدا نداند به درد مى‏خورد خيلى مثل سيل است يک دفعه مهارش مى‏کنند و اصلاً خرابى ندارد يک دفعه هم مهارش نمى‏کنند ناگهان يک شهرى را نابود مى‏کند مثل يک اسب چموش است رهايش بکنند آدم مى ‏کشد دهنه‏اش مى‏کنند سوارى مى‏دهد يک افتخار است يک افتخار مى‏شود براى صاحبش اگر بتوانيم اين بعد حيوانى را به نام جسم به نام نفس اين را مهار کنيم در حالى که ارضاء مى‏کنيم حال افراط گرى را ازش بگيريم و بالاخره مهارش کنيم مى‏شود مرکب وقتى مرکب ما شد مى‏شود براق وقتى براق شد مى‏رسد به آنجا که عالم فنا عالم لقاء هيچ چيزى هيچ کسى در دلش نيست جز خدا ديگر مى‏ رسد به اين جا «الذين قالو ربنا اللّه‏ ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائکه» [3] به جاى اينکه اين جستجوى ملک بکند ملک جستجوى اين مى‏کند به جاى اين که التماس به ملک بکند ملک افتخار خادمى اين را مى‏کند «الا تخافوا ولا تحزنوا وا بشروا بالجنة التى کنتم توعدون نحن اوليائکم فى الحياة الدنيا و فى الاخره» بعضى از مسنرين که گفته‏اند آيه مربوط به آخرت است مربوط به دم مرگ است اين على الظاهر اين جورى‏ها نيست نه راستى انسان استخدام ملک بکند کار آسانى است برايش اگر بتواند اين نفس را براق بکند بتواند اين نفس اماره مرکب بشود ديگر استخدام ملک برايش يک چيز عادى است ديگر همان است که مى‏رسد به آنجا که طى الارض دارند طى اللسان دارند و چيزهاى که بزرگان داشتند و دارند و آمديم در اين دنيا براى همين آمديم در اين دنيا که پرواز بکنيم گاهى انسان ميخکوب در زمين مى‏شود ديگر نمى‏شود پرواز کند آمديم براى پرواز خدا ما را آورده براى پرواز «ولو شئنا لرفعناه» امّا «و لکنه اخلدالى الارض» [4] گاهى صفات رذيله، نفس اماره اين دنيا ما را ميخکوب مى‏کند در زمين معلوم است ديگر پرنده هر چه قوى اگر دو بالش بسته باشد يا دو پايش روى زمين بسته باشد ديگر نمى‏شود پرواز کند نمى‏ تواند پرواز کند «ولو شئنا لرفعناه و لکنه اخلدالى الارض» گاهى هوى و هوس گاهى دنيا انسان را راستى ميخکوب مى‏کند اين ديگر «فليس من اللّه‏ فى شى» يک روايتى است اين روايت را مرحوم جامع السادات نسبت مى‏دهند به امام سجاد مرحوم صاحب تحف العقول نسبت مى‏ دهد به امام حسين عليه‏ السلام و مرحوم صاحب لقاء اللّه‏ مرحوم آقاى ملکى نسبت مى‏دهد به امام صادق  عليه‏ السلام و شايد هم سه تا روايت باشد هر سه فرموده باشند ما داريم يک رواياتى که اين روايات را پيغمبر اکرم فرمودند بعد همان محتوى را اميرالمومنين  عليه‏ السلام با لفظى فرمودند همين جور از ائمه طاهرين عليهم ‏السلام محتوى آمده است گاهى با لفظ گاهى با لفظ ديگر و شايد اين سه بزرگوار که اين سه روايت را نقل کرده‏اند از سه بزرگوار اشتباهى در کار نبوده اينها راستى هم امام صادق عليه‏ السلام فرمودند هم امام سجاد عليه‏ السلام هم امام حسين عليه‏ السلام هم اصلش مال امام حسين  عليه‏ السلام است روايت عجيبى است مى‏فرمايد «من اصبح و کان همه الدنيا فليس من اللّه‏ فى شى‏ء و الزمه اللّه‏ قلبه اربع خصال» اگر کسى اين را ميخکوب روى زمين بکنند دلش را دنيا برده باشد حالا فرق هم نميکند ولو دنياى حلال اگر دنيا آدم را ببرد ميخکوبش بکند ولو دنياى حلال اين ديگر نمى‏تواند پرواز کند نمى‏شود گاهى مرغ خانگى است و صاحبش حق دارد او را ميخکوب بکند نمى‏تواند پرواز کند گاهى هم يک پرنده بيچاره‏اى است که غصبا گرفته شده و ميخکوب شده و نمى‏تواند پرواز کند اينها ديگر فرق هم نمى‏کند ديگر اگر دنيا دل انسان را ببرد حلالش باشد حرامش باشد ديگر اين پرواز نيست بر روى زمين است اول مصيبتش اين است «فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» ديگر خدا اعتنا به اين ندارد براى اينکه خدا اين را خلقش کرده به خدا برسد پرواز کند از يقظه به توبه از توبه به تقوا از تقوا به تخليه از تخليه به تحليه به تجليه به لقاء به قول حضرت امام تازه اول کار خلق شده براى اين حالا نه وارد منزل نشود اصلاً بى راهه اصلاً دنيا او را بگيرد بدون اين که وارد منزل بشود هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه‏ايم باز اين ادعا خيلى بالا است خيلى‏ها اصلاً مثل من وارد کوچه نشدند وارد منزل نشدند معلوم است مرحوم آقاى ملکى در لقاء اللّه‏ وقتى روايت به اينجا مى‏رسد اگر هيچ چيزى نداشتيم فقط همين جمله «فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» بس بود که مصيبت خيلى بزرگ باشد که خدا بگويد بنده‏ام به تو اعتماد ندارم چون که دنيا پرستى دلت را دنيا برده ميخکوبت کرده روى زمين ديگر من اعتنا به تو ندارم معلوم هم هست دلى که فقط دنيا باشد ديگر معنا ندارد که، که خدا در اين دل بيايد خانه خدا بشود به قول عوام کپه گل مى‏شود کپه دنيا مى‏شود ديگر چه جور مى‏شود خانه خدا بشود بعد هم مى‏فرمايد «و الزمه اللّه‏ قلبه اربع خصال» چهار چيز در دلش پيدا مى‏شود يعنى وقتى نور خدا نباشد وقتى خانه خدا نباشد چهار چيز در دل پيدا مى‏شود ملازم دل اين مى‏شود چهار چيز يک «همٌ لا ينقطع ابدا» يک دل پر از غم و غصه، يک دل پر از نگرانى، يک دل پر از اضطراب خاطر مثل دل خيلى هامان نمى‏داند چرا دلش پر از غصه است چرا پر از نگرانى است پر از اضطرا ب پر از بى نشاطى اين يک، دو «و فقرا لا يبلغ غناه ابدا» اين دل محتاج مى‏شود حالا ممکن است يک دنيا هم داشته باشد امّا باز هم محتاج است به قول حضرت امام در اين رسانه‏ هاى گروهى اين اواخر عمر مى‏فرمودند توى درس‏هاى اخلاقشان به ما سفارش مى‏کردند مى‏گفتند اگر انسان دنيا پرست شد اگر اين کره زمين را گرفت فکر اين است کره ديگر را بگيرد اصلاً انسان حد يقف ندارد راجع به رزاقيت همين است راجع به فضائل هم همين است فقير است کى غنى است آن که خدا را دارد کى غنى است آنکه گم شده خود را پيدا کرد کى غنى است آنکه راستى يابيد خدا را نظير آدم تشنه که يابيد تشنگى را اين سير است اين «ألا بذکر اللّه‏ تطمئنُ القلوب» اين ديگر يک قلب مطمئن منهاى غم و غصه منهاى اضطراب خاطر منهاى نگرانى يک دنيا اطمينان يک دنيا سکونت براى اين که گمشده را يابيده است سه «و شغل لا يفرغ عنه ابدا» اين دل ديگر مشغول است از مشغولى هم فارغ نمى‏شود تا بميرد آن هم مشغول به يک چيزهائى به قول قرآن شريف راجع به دنيا مى‏گويد اين دنيا لهو و لعب يک بازيچه گاهى مشغول به خوردن است گاهى مشغول به شهوت است چه حرام چه حلال گاهى مشغول به تجارت است گاهى هم ما طلبه‏ ها اگر درسمان رنگ نداشته باشد مشغول به انقلت قلت است فرق نمى‏کند ديگر انقلت قلت اگر خدا در او باشد خيلى بالا اگر برسيم به آنجا که جيره خوار امام زمان باشيم خيلى بالا و الا اگر نه آنها مقدم بر ما هستند حضرت امام بارها به ما نصيحت مى‏کردند مى‏گفتند اگر بنا است دنيا باشد خوروچوف خيلى بالاتر از ما است براى اين که او در صدد دنيا گرفتن است تو در صد يک چيز جزئى گرفتن هستى ايشان مى‏گفتند سر يک منبر با هم بحث داشته باشيد اگر راستى خدا نباشد آن تاجر با يک تلفن يک ميليون دو ميليون در مى‏آورد خيلى بهتر از ما است که بخواهيم به واسطه دنيا دلمان مشغول باشد و اگر با خدا مشغول نشديم يک دفعه راستى با خدا مشغول است مى‏رسد به اين جا قرآن مى‏فرمايد که بعضى از مردم اينها «تتجا فى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاء بما کانوا يعملون»[5] يک افرادى هستند خواب نمى‏تواند مشغول کند پشت پا مى‏زند به رختخواب مى‏ايستند در دو دل با خدا گاهى صفت جمال خدا گاهى صفت جلال خدا بر دل اينها حکم‏فرما مى‏شود آن وقت قرآن مى‏گويد اينها هيچ کس نمى‏داند درک نمى‏تواند بکند که آن وقت چه لذتى دارند اين «فلا تعلم نفس» را مفسرين معنى کرده‏اند يعنى بهشت نه بهشت اين دل شب است دل شب اين از بهشت خيلى بالاتر است حضرت مريم مرد توى بيابان هم مرد پسرش هم رفته بود علف بيابان تهيه کند براى افطارش روزه هم بود نه شوهر داشت نه زندگى نه خانه داشت نه غذا هيچ چيزى نداشت در به در بيابانها مرد وقتى حضرت عيسى آمد بيدارش کرد گفت مادر مى‏خواهى بر گردى به اين دنيا گفت بله مى‏خواهم گفت براى چى گفت رابطه با خدا در دل شب حضرت مريم وقتى مرد ديگر بهشت که نيست بهشت عالى، بهشت عدن، بهشت رضوان، عند اللّه‏ مريم عنداللّه‏ دارد ديگر امّا همين مى‏گويد مى‏خواهم برگردم نماز شب آن هم در شبهاى سرد، وضو گرفتن در شبهاى سرد، روزه گرفتن در روزهاى گرم خوب اين مشغول نيست و امّا اگر مشغول شد ديگر مثل کرم ابريشم هى مى‏تند به خود خلاصى هم ندارد نمى‏شود يک وقتى انسان سير از دنيا بشود «يشيب ابن  آدم و يشب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» و چهارم چيزى که در اين روايت آمده «و املاً لا يبلغ منتهاه ابدا» يک آمال و آرزوى مربوط به دنيا بر دلش حکم‏فرما مى‏شود «يشيب ابن آدم و يشب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» آدم مى‏بيند که بعضى ‏ها چه طول امل و يک جمله ‏اى نقل مى‏ کنند و اگر بخواهيد مصاديقش را اميدوارم توى شماها نباشد امّا اگر بخواهيد مصداق در ميان مردم مى‏ توانيد پيدا کنيد مى‏ گويند هارون الرشيد گفت که مرحوم نراقى در معراج السعادة نقل مى‏ کند هارون الرشيد گفت من يکى از صحابى‏ هاى مى‏خواهم و بالاخره يکى از صحابى‏ ها از رسول اللّه‏ پيدا کردند از بس پير بود توى يک سبد گذاشتند آوردند پيش هارون هارون گفت که خودت از پيغمبر چيزى شنيدى گفت آرى «يشيب ابن آدم و يشيب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» گفت که هزار دينار بهش بدهيد يک کيسه پر از طلا گذاشتند روى سبدش وقتى که توى پله‏ها داشت مى‏آمد پائين گفت من را برگردانيد با هارون کار دارم خيال کردند روايت ديگر به يادش آمد پيش هارون گفت اين چيزى که به من دادى هر سال مى‏ دهى يا اين که همين امسال فقط بود گفت نه «يشيب ابن آدم و يشب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» هر سال بهت مى ‏دهم مى‏ گويند که از توى خانه هارون بيرون نيامده بود مرد ديگر به اين کيسه پول هم نرسيد پير است امّا آمال و آرزوى جوان زنده چرا چرا اين آمال و آرزو خدا نيست براى خاطر اين که ميخکوب شده روى زمين چى ميخکوبش کرده دنيا کدام دنيا چه حلالش چه حرامش فرق نمى‏کند وقتى غير خدا شد ديگر تاريک است ديگر ميخ است ديگر سيخ است آدم را بدبخت مى‏کند ادم را بيچاره مى‏کند و بالاخره ديگر نمى‏تواند حرکت کند براق ندارد براق او بدبخت شده براق او بيچاره شده نمى‏تواند حرکت کند و راستى اين جمله آقاى ملکى رحمة اللّه‏ عليه خيلى جمله خوبى است اگر در اين روايت ما چيزى نداشتيم به جز «فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» بس بود اين که توجه کنيم که ما بايد پرواز کنيم اگر روزى پرواز نداشته باشيم به قول اميرالمومنين عليه‏ السلام مغبون هستيم اگر روز قبل بهتر از امروزمان باشد به قول اميرالمومنين عليه‏ السلام ملعون هستيم و ما آمديم هر روز بهتر از روز قبل هر ساعت بهتر از ساعت قبل.

خدايا به حق آن کسانى که متوجه هستند در حال پرواز هستند و لذتش را هم مى‏برند خدايا لذت اين گونه حرفها لذت اين گونه مطالعه‏ ها خدايا لذت رسيدن به لذات و لو کمرنگ به همه ما عنايت بفرما.

و صلّى اللّه‏ على محمد و آل محمد.