ترجمه «تفسیرالمیزان» سید محمدباقر موسوی همدانی
سید محمدباقر موسوی همدانی (1304-1379ش)، از مجتهدین و محققین و مدرسان حوزه علمیه در دوران معاصر است. از جمله آثار وی می توان به ترجمه «تفسیرالمیزان» علامه طباطبائی اشاره کرد.
ولادت
سید محمدباقر موسوی همدانی در سال 1304 هجری شمسی (چهارم محرم 1344 ق) به دنیا آمد. خاندان او از سادات معروف روستای آل كبود از بخش گروس، نزدیك شهرستان بیجار بود. سلسله نسب این خاندان به بدیع الزمان، از سادات و شخصیت های قرن پنجم و از نوادههای امام سجاد علیه السلام، میرسد. پدرش آیت الله سید هادی موسوی گروسی از علمای صاحب كرامت و برجسته آن عصر و امام جماعت و مدرس حوزه علمیه آخوند همدانی[۱] و مادرش، بلقیس، از بانوان پارسا و پاك سرشت بشمار میرفت. خداوند پسران برجستهای به ترتیب به نامهای: سید مهدی، سید احمد، سید محمود و
سید محمدباقر به این خانواده عنایت كرد، كه از آن میان، سید احمد از وعاظ بلند آوازه و مقبول و پارسا بشمار میآمد. سید محمدباقر چهارمین پسر این خانواده، دوران كودكی را در فضایی كه از آن عطر معنویت و عرفان و اخلاص و علم و عمل به مشام میرسید، تنفس نموده و رشد و نمود كرد.[۲]
کودکی و نوجوانی
دوران كودكی را در زادگاهش همدان، در كنار پدر و مادری متدین و اهل كمال و ادب گذراند. تا قبل از نه سالگی برای آموزش آیات قرآن به مكتبخانه میرفت، در همین سن برای تحصیل به دبستان رفت و كلاس ششم ابتدایی را به پایان رسانید. او در دوازده سالگی یعنی در سال 1316 ش، مادرش را از دست داد. این حادثه به قدری بر او سخت و ناگوار بود كه گاهی بر اثر شدت ناراحتی بیهوش میشد. پدرش برای آرامش او، ناگزیر او را نزد عمهاش، كه در روستای آل كبود گروس زندگی میكرد، برد تا در كنف مهربانیهای او، خاطرش تسكین یابد و فقدان مادر را كمتر احساس كند. پس از مدتی به همدان نزد پدر بازگشت و در مدرسه علمیه آخوند سكونت گزید و به خواندن كتاب جامع المقدمات، كه نخستین كتاب درسی حوزههای علمیه است، مشغول شد. روزها در بازار كار میكرد و شبها، در آن مدرسه كتاب مذكور را نزد پدر و استادان آن مدرسه میخواند؛ سال 1320 ش در شانزده سالگی به طور كلی كار در بازار را رها كرد و تمام وقت به تحصیل علوم حوزوی پرداخت. او پس از جامع المقدمات، كتاب مغنی و معالم را نیز در همدان خواند.[۳] استادان ایشان در این وقت عبارت بودند از: پدرش و مرحوم سید حسین شورینی و... او در یكی از مصاحبههای خود میگوید: «تا كتاب مغنی را در همدان خواندم، آنگاه به ابوی گفتم میخواهم معمم بشوم. بعضی مرا از این كار بازمیداشتند ولی من علاقه شدید داشتم كه لباس روحانی بپوشم. سرانجام یكی از تجار محترم شهر، جشن باشكوهی برپا كرد و تمام علمای شهر همدان را دعوت نمود. همه حاضران به اتفاق گفتند، پاكترین عالم دینی شهر پدرت میباشد و گذاشتن عمامه را به پدرم محول كردند. او هنگام عمامهگذاری فرمود: «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.» پرسیدم: آقا این چه توصیهای بود؟ فرمود: «اگر ما حلاوت و شیرینی اسلام را با رفتار كج خودمان خراب نكنیم، خیلی خوب است. من روحانی ای را كه به وظایف دینیاش عمل نكند (از نظر معنوی) كافر و نجس میدانم. جرم كسی كه با دین خدا برای رسیدن به دنیایش بازی كند، جرم بسیار سنگینی است».[۴]
تحصیلات در قم
سید محمدباقر در سال 1320 ش برای زیارت مرقد حضرت امام رضا علیه السلام، از همدان عازم مشهد شد. هنگام مراجعت، به قم آمد و چند روزی از نزدیك با چگونگی درس و بحث حوزویان قم آشنا شد. او در این مدت چنان شیفته حوزه علمیه قم گشت كه تصمیم گرفت در قم به تحصیل ادامه دهد. از این رو، در مدرسه دارالشفاء ساكن شد. كمكم دوره مقدمات را به پایان رساند و وارد درس سطح شد. كتاب مطول را در محضر استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری آموخت و در جلسه درس مرحوم حجت الاسلام عبدالكریم حق پناه، كه شرح لمعه را تدریس میكرد، شركت جست. طولی نكشید كه برادرش مرحوم سید احمد موسوی، از همدان به قم آمد و برای ادامه تحصیل به او پیوست. آنها برای هزینه زندگی خود، بسیار در مضیقه بودند و با شهریه مختصری از مراجع آن عصر، آیات عظام: حجت كوهكمری، سید محمدتقی خوانساری، سید صدرالدین صدر «اعلی الله مقامهم الشریف» با كمال زهد و با شور و شوق فراوان به تحصیل ادامه میدادند. او خود میگوید: «در آن عصر مجموع شهریهای كه به او میدادند شش تومان بود و آن هم با خریداری نان خالی تمام میشد».[۵]
تحصیلات در تهران
در سال سوم تحصیل برادر بزرگتر سید احمد، به بیماری مننژیت شدید مبتلا شد؛ به طوری كه درمان آن در قم امكان نداشت. از این رو، برای مداوای برادر، به تهران مسافرت كردند و در مدرسه علمیه مروی تهران سكونت گزیدند. سید ناچار شد تا مدت سه سال و نیم (از سال 1322 تا 1325 ش) در تهران بماند و به تحصیل ادامه دهد. در آن جا كتاب فقهی الرّیاض را در جلسه درس مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالرزاق قائنی قدس سره خواند و در كتابهای كفایه و شرح منظومه را در جلسه درس آیت الله العظمی حاج شیخ محمدتقی آملی قدس سره آموخت.
در آن ایام، آوازه مبارزاتی فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی در همه جا به گوش میرسید، سید محمدباقر به همراه دانشمندان ارجمند شیخ مهدی سراج انصاری تبریزی، محیی الدین انواری و... با آن ها ارتباط پیدا كرد. خود او میگوید: «در قم با آقای عبدالحسین واحدی (یكی از اعضاء اصلی فداییان اسلام) هم مباحثه بودم. فداییان اسلام در تهران هیئتی داشتند به نام مبارزه با بیدینی. در هیئت آن ها كه در مسجد عباس آباد تهران برگزار میشد، شركت میكردم و سخنرانی مرحوم شهید نواب صفوی را گوش مینمودم. محور سخنان ایشان این بود كه به هر قیمتی كه شده باید جلو منكرات را گرفت. یك روز همراه نواب صفوی به كرج رفتیم؛ بعضی از دوستان نیز بودند. در كنار نهر عمیقی كه از رودخانه كرج منشعب میشد، در جانب جاده شمال، قهوهخانهای بود، چند تخت در جلو آن در كنار نهر گذاشته بودند. روی یكی از آن تختها برای صرف چای نشستیم. من به طرف تخت دیگر رفتم، دیدم دو نفر در آن جا مشغول شراب خواری هستند. آمدم نزد نواب و ماجرا را گفتم. او بیدرنگ برخاست و نزد آن ها رفت و گفت: مگر شراب حرام نیست؟ آن ها از ترس، بطریهای شراب را زیر تخت انداختند. من به آب پریدم و آن شیشهها را گرفتم و شرابش را خالی نمودم و سپس شیشهها را به كنار پرت نمودم. صدای اعتراض آنها بلند شد. نواب صفوی همراه یكی از حاضران، با آنها گلاویز شدند و آنها به دست نواب، كتك سختی خوردند... سپس به تهران مراجعت كردیم. در مسیر راه خانوادهای را دیدیم كه نشستهاند و با پاسور، قماربازی میكنند. نواب نزد آن ها رفت و با زبان خوش گفت: برادران و خواهران! قمار در دین خدا حرام است و نهی از منكر، بر ما واجب میباشد. و ما تا این اوراق پاسور را از شما نگیریم، دست بردار نیستیم. بعد به آقای محیی الدین انواری و سید شمس الدین بهشتی رو كرد و گفت: پاسور را از دست اینها بگیرید. آنها وارد عمل شده و پاسور را از آن ها گرفتند كه نزدیك بود جریان به درگیری شدید منجر شود».[۶]
بازگشت به قم و استادان
سه سال و نیم از سكونت او در تهران میگذشت كه اطلاع یافت آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی قدس سره در قم ساكن شده است.[۷] استادش شیخ عبدالرّزاق قائنی، به عشق بهرهمندی از درس مرحوم بروجردی عازم قم شد. ناگزیر آقای موسوی نیز در سال 1325 ش به دنبال استاد به قم رفت و تا آخر عمر در همین شهر ماند و به تحصیل و تحقیق ادامه داد.
خود وی در مصاحبهای میگوید: «وقتی استادم مرحوم شیخ عبدالرزاق قائنی كه روحانی فوق العاده وارستهای بود به قم آمد، من هم به ناچار به قم آمدم. استادم آقای قائنی میفرمود: با بودن آقای بروجردی در قم، من دیگر در تهران نمیمانم. در همین ایام برای برادرم مرحوم سید احمد بر اثر همان كسالت، حادثهای رخ داد و در همدان از دنیا رفت».
استاد موسوی بقیه دروس سطح را نزد استادان قم خواند؛ از جمله بقیه مكاسب را نزد آیت الله حاج آقا روح الله كمالوند خرم آبادی (متوفای 1383 ق) از اصحاب استفتای مرحوم بروجردی و استادان برجسته فراگرفت. سپس به درس خارج فقه و اصول حضرت آیت الله العظمی بروجردی راه یافت و از این درس پربركت بهرههای فراوان برد.
استادان دیگر ایشان در درس خارج فقه و اصول عبارت بودند از آیات عظام: امام خمینی، سید محمدرضا گلپایگانی، سید محمد محقق داماد، شیخ محمدعلی اراكی و... وی در درس آیت الله بروجردی با شخصیت های برجستهای چون: شهید سعیدی، شهید بهشتی، عبدالرحیم ربانی شیرازی و حاج میرزا علی مشكینی و محمد شاه آبادی آشنا گردید و در شبهای جمعه، در خانه همدیگر جلساتی تشكیل میدادند.[۸]
آیت الله شیخ محمدتقی ستوده (متوفای 1420 ق) از اساتید بسیار وارسته و پرتلاش حوزه علمیه قم در مصاحبهای فرموده است: «همراه چند نفر جلسه مباحثه فقه استدلالی داشتیم. افراد آن جلسه عبارت بودند از آقایان: حاج میرزا علی مشكینی، حاج شیخ اسدالله امراللهی، حاج سید محمدباقر موسوی همدانی، مرحوم شهید سید محمدرضا سعیدی خراسانی و خودم. این مباحثه در منزل شهید سعیدی برگزار میشد».[۹]
آغاز نویسندگی
آقای موسوی علاوه بر این كه دانشمندی محقق، فقیه اصولی و مدرسی عالی مقام بود، نویسندهای زبر دست و توانمند بود. از این رو، كتابهای مختلفی به عربی و فارسی، از خود به یادگار گذاشت. یكی از آثار ارزشمند وی ترجمه چهل جلدی تفسیرالمیزان تألیف علامه طباطبایی است كه بعداً از آن سخن میگوییم.
در این باره، از ایشان خاطرات جالبی نقل شده است كه دو نمونه آن را ذكر میكنیم: «1. وقتی كه در تهران در مدرسه مروی (از سال 1322 تا 1325 ش) به تحصیل اشتغال داشتم در خود ذوق نویسندگی احساس میكردم و میخواستم مطالب اسلام نوشته شود و در دسترس همگان قرار گیرد. در همان سنین جوانی، قلم بدست گرفتم و در تهران سخنرانی واعظ شهیر آقای محمدتقی فلسفی را، كه در انجمن دانشجویان اسلامی پیرامون احقاق حق ایراد شده بود، به عربی ترجمه كردم و برای آیت الله ملا علی آخوند همدانی (متوفای 1357 ش) فرستادم. ایشان (آقای آخوند) گفتند: نوشته شما خیلی جلب توجه كرد و دست به دست در میان علمای شهر میگشت و مورد توجه خاص قرار گرفت».[۱۰]
«2. در سال 1327 ش. در محضر درس مرحوم آیت الله كمالوند در قم حاضر میشدم. آن وقتها بر حسب عادتی كه از همان اول طلبگی داشتم، همزمان با درس و بحث، گاهی مقاله و كتاب مینوشتم (و از جمله) كتابی پیرامون اصول عقاید به صورت رُمان نوشته بودم. روزی آن كتاب را به استادم آقای كمالوند دادم تا نظر كنند و نواقص كار مرا به من تذكر دهند. ایشان پس از چند روز به من فرمودند: امشب بعد از نماز به منزل آقای بروجردی بیا! با تو كاری دارم. بعد از نماز رفتم و دیدم مرحوم امام خمینی قدس سره و آیات عظام: سید محمدرضا گلپایگانی، حاج آقا روح الله كمالوند و حائری كرمانی و فاضل قفقازی رحمهم الله حضور دارند و پیرامون استفتایی گفتگو میكردند... چیزی نگذشت كه آیت الله العظمی بروجردی وارد اتاق شد و كنار همان در نشست. آقای كمالوند كتاب مرا به دست ایشان داد. من كه انتظار داشتم آن مرد بزرگ، یك صفحه یا دو صفحه از آن را بخواند، دیدم پی در پی صفحات را میخوانند و ورق میزنند. مشاهده این رفتار مرا سرشار از شوق كرد. آن گاه رو كردند به آقای كمالوند و پرسیدند: این را چه كسی نوشته؟ آقای كمالوند با اشاره به من عرض كرد: این آقا نوشتهاند. آقای بروجردی نگاه به حقیر كردند و به طور مكرر، آفرین گفتند. آن گاه به امام خمینی كه در آن وقت از اداره كنندگان حوزه بودند، رو كردند و فرمودند: آقا! به طلاب دستور بفرمایید قلم در دست بگیرند و به خواندن درس های مرسوم اكتفا نكنند كه اسلام به نویسنده احتیاج دارد. و سپس آقای بروجردی چند بار برای من دعا كردند. آن گاه خنده شیرینی نموده، فرمودند: اجازه میدهی یك قصه برایت بگویم؟
عرض كردم: بفرمایید. فرمود: در نجف اشرف كه بودیم، با استادم مرحوم حاج میرزا اسماعیل محلاتی پدر این آقا شیخ محمد نویسنده گفتار خوش یار قلی از راه آب به سوی كربلا به زیارت سیدالشهداء علیه السلام رفتیم. یكی از روضهخوانهای نجف نیز در قایق حضور داشت. طلاب به استاد عرض كردند، اجازه دهید این آقا برایمان روضه بخوانند. استاد فرمود: بخوانند و آن آقا روضه غرایی خواندند. بعد از آن كه روضهاش تمام شد، استاد ما دست به محاسن شریف خود گرفت و فرمود: «احسنت احسنت» خیلی خوب روضهای خواندی، اما حیف كه همهاش دروغ بود!! و شروع كردند به خندیدن.
ولی من در هم شدم كه نكند از نظر این مرد بزرگ (آقای بروجردی) رُمان نویسی دروغ و نامشروع است. گویا ایشان نگرانی مرا دریافت، بیدرنگ فرمود: نه، منظورم تنها تفریح بود، نه این كه نوشتن رُمان اشكال دارد. در نتیجه تمامی جلسه پیرامون نوشته حقیر گذشت. و آقایان بعد از رفتن آقای بروجردی، از منزل بیرون رفتند. من كه میخواستم از منزل خارج شوم، آقای كمالوند فرمود: شما باشید! آقا با شما كار دارند. من نشستم. پس از چند دقیقه دیدم آقا از اندرون به بیرون آمد؛ در حالی كه پولی بدست من گذاشت، پیاپی مرا دعا كردند و آن پول تقریباً سه برابر شهریه آن روز طلاب، یعنی مبلغ هشتاد تومان بود كه صرف امر ازدواج من شد و من موفقیتهای خود در زندگی را نتیجه دعای آیت الله بروجردی، آن بنده مقرب درگاه الهی میدانم».[۱۱]
تالبفات
استاد موسوی همدانی، آثار فرهنگی ارزشمندی از خود به یادگار گذاشت كه بخشی از آن چاپ و منتشر شده و بخشی مخطوط باقی مانده است. آثار چاپ شده ایشان عبارتند از:
كتابی در اصول اعتقادات به صورت رُمان؛
ترجمه كامل تفسیرالمیزان، تحت نظر علامه طباطبایی، در چهل جلد؛
عليٌّ فی كُتب اهل السّنه (به عربی) كه بنا به توصیه علامه امینی تألیف شده است؛
ترجمه كتاب تحریر الوسیله حضرت امام خمینی، در چهار جلد؛
عزاداری امام حسین علیه السلام و رد شبهات وهابیان در این راستا؛
درسهایی از اصول عقاید، در سه جلد؛
قصص قرآن و داستان انبیا؛
پاسخ به پرسش های دینی (برای جوانان)؛
محرم از دیدگاه عارفان، ترجمه و شرح فصل اول كتاب المراقبات از تألیفات حاج میرزا جواد تبریزی ملكی؛
پیام سوره حمد؛
یتیم، درباره خدمت به ایتام؛
الهدایه الی المرام الی مبهمات جواهر الكلام. جلد اول این كتاب چاپ شده و جلد دوم، آماده چاپ است و در مجموع 22 جلد میباشد.[۱۲]
مقالات متعدد در علوم مختلف اسلامی كه در مجلات و روزنامهها به چاپ رسیده است.
آشنایی با علامه طباطبایی
ایشان در سال 1326 ش. با علامه آشنا شد و در بحث تفسیر ایشان شركت میكرد. كمكم ارتباطی تنگاتنگ و صمیمی میان آنها برقرار شد و تا آخر عمر علامه (1360 ش) یعنی 34 سال ادامه یافت. از محضر علامه كمال استفاده را برد. و از فیوضات عرفانی، فلسفی، اخلاقی و علوم قرآنی و سایر كمالات علامه بهرهمند شد.
آقای موسوی در زمینه ترجمه تفسیر المیزان چنین میگوید:«در طول بیست و سه سال و در خلال مقابلهء چهل جلد،مکررا مرحوم استاد از حقیر تشکر میکرد و میفرمود:زحمتی که شما در ایـن کـار تـحمل کرده و میکنید خیلی بیشتر از زحماتی است که مـن در مـتن آن تحمل نمودم.
در طول این مدت بسیار میشد که متن عربی مفهوم نمیشد و با ایشان در میان میگذاشتم و ایشان دو روز و سه روز در معنای عبارتی که خود نـوشته بـودند مـطالعه میکردند و سرانجام با تبادل نظر،چیزی قریب به آن الفاظ مینوشتم و ایشان میپسندیدند.
اما شـیوهء ترجمهء من در کار تفسیر و سایر کارهایی که کردهام این است که متن عربی را به دقت میخواندم،به طوری که هـیچ نـقطهء ابهامی بـرایم باقی نماند،آنگاه آن معنا را به فارسی کوچه و بازار مینوشتم.اقرار میکنم که در نـوشتن آن رعـایت دستور زبان فارسی نشده است زیرا میخواستم به همان زبانی کتاب را ترجمه کنم که مردم با آن محاوره مـیکنند؛هر چـند مـطابق با دستور زبان رسمی نباشد.».[۱۳] استاد همدانی در جای دیگر میگوید: «هر سال دو جلد ترجمه میكردم و دو ماه هم مقابله مینمودم».
استاد موسوی همدانی درباره سرآغاز آشنایی خود با علامه طباطبایی میگوید: «آقای علامه طباطبایی در سال 1325 به قم آمد. و من در سال 1326 یك روز در مدرسه فیضیه، ایشان را در حال نماز دیدم، از رفقا پرسیدم كه این آقا كیست؟ گفتند: آقای طباطبایی است و استاد فلسفه است. برای سؤالی خدمتشان رسیدم. عرض كردم: این نظریه انیشتین دانشمند معروف غربی كه میگوید: به طور كلی هیچ قاعده كلی در علوم وجود ندارد، تا چه اندازه صحیح است؟ فرمود: این نظریه خودش را باطل میكند؛ زیرا آیا خود این سخن كلیت دارد یا نه؟ در هر دو صورت خود را ابطال میكند. من از این جواب خوشم آمد و از آن تاریخ مرتب خدمتشان میرسیدم، در درس تفسیر و اسفارشان شركت میكردم. یك روز هم برای صرف ناهار دعوت مرا پذیرفتند و به منزل ما آمدند و از آن تاریخ با ایشان آشنایی نزدیك پیدا كردم. در رابطه با تفسیر قرآن، من به طور مكرر از علامه شنیدم میفرمود: از صدر اسلام تاكنون، علمای گذشته ما در زمینه تفسیر زحمات زیادی كشیدند اما با توجه به اهمیت قرآن، به نظر من تاكنون كاری صورت نگرفته است، مگر این كه در آینده علما تحقیقاتی را پیرامون تفسیر قرآن انجام دهند».
استاد همدانی میفرمود: «تفسیر المیزان، یك كتاب عادی نیست؛ بلكه كتابی درسی است؛ باید در محافل علمی از حوزه و دانشگاه تدریس شود و جزء برنامههای درسی قرار گیرد». به هر حال استاد موسوی همدانی در مدت بیست سال و اندی خستگی ناپذیر، كار مهم ترجمه المیزان را به پایان برد. حاصل سالهای طولانی و پربركت همراهی با علامه طباطبایی، انبوه خاطرات و آموختههای علمی و عملی و اندوختههای آموزنده و دلنشینی است كه چند نمونه از آن ها ذكر میشود.
چند خاطره از علامه طباطبایی
1.در یكی از روزها كه به ترجمه المیزان اشتغال داشتم، قرآن در دستم بود و تفسیر هم در روبرویم قرار داشت. در این حالت میخواستم كتاب دیگری باز كنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود، قرآن را پشت رو، بر روی زمین نهادم. علامه كه این رفتار را دید، بیدرنگ قرآن را برداشت و بوسید و به من فرمود: دیگر از این كارها نكنید.[۱۴]
2.وقتی كه در محضر علامه به آیات رحمت یا غضب میرسیدیم، ایشان دگرگون میشد و گاهی سرشك از دیدگانش جاری میگردید. در این مواقع، میكوشید من متوجه نشوم؛ با این حال، در یكی از روزها بیاختیار با صدای بلند گریه طولانی نمود.[۱۵]
3.روزی به استاد علامه عرض كردم، خاطرهای به نقل از شما شنیدهام؛ خواستم آن را از شخص شما بشنوم، فرمود: كدام خاطره؟ عرض كردم: جریان «شاه حسین ولی». فرمود: «بله هنگام اقامت در نجف اشرف، هزینه زندگیام از تبریز میرسید، اما دو سه ماه چیزی نرسید و هر چه پس انداز داشتم، خرج كردم و كارم به استیصال كشید. روزی در منزل نشسته بودم و كتابی را مطالعه میكردم كه ناگهان رشته افكارم پاره شد و به خود گفتم: «تا كی میتوانی بدون پول زندگی كنی؟» به محض این كه این فكر از خاطرم گذشت، شنیدم كسی محكم در خانه را میكوبد. در را باز كردم. با مردی روبرو شدم، دارای محاسن حنایی و قد بلند. فرم لباسش امروزی نبود، نه لباس آخوندی بود و نه لباس درویشی. پس از سلام به من، گفت: «من شاه حسین ولیام. خدای تبارك و تعالی میفرماید: در این هیجده سال، كی تو را گرسنه گذاشتم كه درس و مطالعه را رها كردی و به فكر رزق و روزی افتادی؟ خداحافظ».
به خانه برگشتم و پشت میز نشستم و آن گاه به خود آمدم. به فكر فرورفتم و سه سؤال در فكرم پدیدار شد: آیا من برخاستم و با پاهایم به طرف در خانه رفتم؟ دوم، آیا شیخ حسین ولی گفت یا شاه حسین ولی؟ سوم، ایشان از جانب خدا پیام داد كه: در این هیجده سال، كی تو را گرسنه گذاشتم؟ در فكر بودم كه مبدأ این هیجده سال چه وقت بوده است؟ در مورد سؤال اول اطمینان یافتم كه حالت كشف در بیداری بود؛ در مورد سؤال دوم، فهمیدم نام او شاه حسین ولی بود؛ زیرا پس از این واقعه در تابستان به تبریز رفتم، مانند سابق برای فاتحه خوانی در قبرستان قدم میزدم كه ناگاه دیدم بر سنگ قبری نوشته است: «مرحوم مغفور فلان و فلان شاه حسین ولی» و تاریخ وفاتش سیصد سال قبل از روزی بود كه به در خانه ما در نجف اشرف آمد؛ در مورد سؤال سوم، پس از فكر دریافتم كه آغاز هیجده سال، همان وقتی بود كه معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین درآمدم.[۱۶] به هر حال، بعد از این ماجرا، از تبریز نامه و هم مخارج معاش رسید.
4.روزی برای مقابله ترجمه المیزان به محضر علامه طباطبایی رفتم، به من فرمود: برادرم از تبریز برای من نامه نوشته و در آن تذكر داده كه یكی از بزرگان با روح پدرم ارتباط پیدا كرده و پدرم به او فرمود: «من از همه فرزندانم راضی هستم، ولی آن پسرم كه در قم است (یعنی علامه طباطبایی) با این كه دارای امكانات بسیار است، چیزی از آنها را برای من نفرستاده است. سپس علامه فرمود، «بر همین اساس تصمیم گرفتهام ثواب تألیف تفسیرالمیزان را به پدرم اهداكنم و تو گواه باش كه من چنین نمودم».
آقای موسوی همدانی میگوید: من هم به علامه عرض كردم: شما نیز گواه باش كه ثواب ترجمه این تفسیر را به پدر و مادرم اهدا كردم».[۱۷]
دیدن پدر در رؤیا
آقای موسوی ادامه میدهد: چیزی نگذشت كه در خواب دیدم، پدرم به كتابخانهاش رفت و تقریباً به اندازه بیست جلد كتاب آورد و به من هدیه داد و فرمود: محمد! این كتاب جلدش نوعی جواهر، كاغذش نوعی دیگر و خطوطش نوعی دیگر از جواهر است؛ قدر آن را بدان! منظور از جواهر، كتاب جواهرالكلام تألیف شیخ محمدحسن نجفی (متوفای 1266 ق) بود كه یك دوره فقه استدلالی است و اخیراً در 42 جلد چاپ شده است.[۱۸]
آقای موسوی در سالهای آخر عمر، همین كتاب را تدریس و شرح كرده (بنا بود این شرح در 22 جلد چاپ و منتشر شود كه فعلاً جلد اول آن چاپ شده و جلد دوم آن آماده چاپ است.) آیت الله موسوی همدانی میافزاید: پس از این خواب، تصمیم گرفتم، كتاب جواهر را تدریس و تحقیق كنم و شرحی بر مبهمات آن بنویسم.
5.علامه طباطبایی به اهل بیت رسالت علیهم السلام، به خصوص به امیرمؤمنان و حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام بسیار علاقهمند بود. وقتی ذاكری نام این بزرگواران را میبرد، بیاختیار اشك از چشمانش سرازیر میشد. شیوه ایشان در تفسیرالمیزان در مورد آیات ولایت، همان شیوه تفسیر مجمع البیان علامه طبرسی بود و روایاتی كه اهل تسنن در شأن اهل بیت علیهم السلام نقل كرده اند، در ذیل آن آیات میآورد، بیآن كه آمیخته با تعصب باشد.
معلوم است كه اگر چنین كسی بخواهد در طول تألیف بیست جلد تفسیر قرآن، داغ دلی از دشمنان اهل بیت علیهم السلام نگیرد و سخنی از این مقوله به میان نیاورد، خیلی باید خویشتنداری كند؛ با این كه در بسیاری از آیات، زمینه طرح این گونه مسایل وجود دارد.[۱۹]
كوتاه سخن آن كه علامه در ارادت و اظهار محبت به اهل بیت علیهم السلام عجیب بود. هیچ وفاتی نبود كه ایشان به مجلس عزاداری نروند؛ مقید بود كه حتماً در آن مجالس شركت كند. به عقیده من همین ارادت و توسل به اهل بیت علیهم السلام، این توفیقات را نصیب ایشان نمود.[۲۰]
فعالیتهای علمی-اجتماعی
تدریس و تحقیق
آیت الله موسوی همدانی همزمان با تحصیل از سال 1338 ش. تا آخر عمر، یعنی - سال 1379 به تدریس علوم حوزوی اشتغال داشت. او در سالهای آخر (از سال 1373 تا 1379 ش) جلسه درسی در خانه خود داشت كه در واقع درس خارج فقه بود. ایشان به روش خاصی متن كتاب جواهرالكلام را میخواند و مبهمات آن را توضیح میداد. محصول این تدریس، تألیف 22 جلد كتاب، به نام الهدایه الی المرام من مبهمات جواهرالكلام است كه جلد اول آن انتشار یافته است. به این ترتیب وی تا آخر عمر به تدریس و تحقیق مشغول بود.
بر كرسی وعظ و ارشاد
آیت الله موسوی همدانی، با این كه از مجتهدین و محققین و مدرسان والامقام بود، از وظیفه تبلیغ دین و بیان حلال و حرام، و وعظ و ارشاد غافل نمیشد. از سال 1322 ش. تا هنگامی كه پدرش در قید حیات بود، بیشتر به همدان میرفت و در آن جا به وعظ و ارشاد مردم میپرداخت. ایشان غالباً در ماههای محرم، صفر و رمضان، تابستان و ایام تعطیلات به تبلیغ میپرداخت و بدین منظور، هجرتهای بسیار به نقاط دور دست كشور كرد؛ مانند هجرت به سركان، توسركان، بیجار (كردستان) رستم رود (مازندران) و جابان (یكی از روستاهای پرجمعیت دماوند) كه چهار ماه در سال در آن جا ساكن میشد و به امامت جماعت و وعظ و تبلیغ احكام و حل و فصل امور اجتماعی میپرداخت.) به علاوه، در قم جلسات هفتگی داشت كه در ارتقا و رشد فكری و مكتبی مردم بسیار مؤثر بود.[۲۱]
امامت جمعه و حضور در جبهه
آیت الله موسوی همدانی مدتی در شهر نراق، امامت جمعه را بر عهده داشت. در آن جا منشأ آثار و بركات معنوی و فرهنگی چشمگیری شد، اما بعداً به دلیل اشتغالات بسیار، استعفا كرد. در سالهای دفاع مقدس، بارها به مناطق جنگی سفر كرد و با حضور در كنار رزمندگان، موجب تقویت روحیه رزمندگان میشد و با سخنرانیهای روان و شیرین و عرفانی خود، آنها را برای آمادگی رزمی و كسب نورانیت معنوی و صفای باطن فرامیخواند و بدین ترتیب رزمندگان را در دفاع از كیان اسلام و كشور اسلامی، پرشورتر و استوارتر میساخت. به علاوه، در قم و مراكز دیگر، كمكهای مالی و مساعدتهای مردمی را به طور مكرر جمعآوری نموده و به جبهه میفرستاد.
تأسیس دارالایتام
آیت الله موسوی به دلیل امانتداری و صداقت و اخلاص، مورد اعتماد مردم و بازاریان بود و از این موقعیت، به منظور تأسیس مراكز خدماتی، دادن قرض الحسنه به نیازمندان، و مساعدتهای لازم برای طبقات محروم بهره فراوان برد. از دوستان بازاری، مبالغی را به عنوان قرض الحسنه میگرفت و به نیازمندان قرض میداد. او در قم مركزی را برای رسیدگی به ایتام تأسیس كرد. در یكی از جلسات، مالك قریه حصارشنه (واقع در 12 كیلومتری قم به طرف كاشان در كنار جاده)، همه زمینهای مزرعه خود را برای رسیدگی به امور ایتام تحت نظر آقای موسوی اهداء كرد. بعد، این زمینها تحت نظارت حجت الاسلام محمود زاهدی (امام جماعت مسجد امام قم و فرزند مرحوم حضرت آیت الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی) قرار گرفت و در آن كارخانه یخ سازی و كارخانه شیر پاستوریزه تأسیس شد؛ تا بدین وسیله نیازهای ایتام تأمین شود.
از مرحوم آیت الله همدانی نقل شده: «در همان ایام كه مشغول تأسیس مركز ایتام بودم، شبی در عالم خواب دیدم كه شخصی مشغول گودبرداری در زمین مزروعی است. نزد او رفتم و خسته نباشید گفتم. او گفت: این قبر حضرت امام علی علیه السلام است. در كنار آن نشستم. پس از چند دقیقه، ناگاه دیدم حضرت علی علیه السلام میخواهد از قبر خارج شود. دستش را گرفتم و او را كمك كردم و از قبر بیرون آمد».
همچنین استاد موسوی همدانی، در آبادی جابان (نزدیك دماوند) خدمات اجتماعی و رفاهی متعددی مانند ساختن مسجد، پل، نهر آب و... داشت كه از سالها قبل تاكنون، مورد بهرهبرداری مردم است.[۲۲]
سفر به كشورهای خارج
استاد موسوی همدانی، شش بار برای انجام مراسم حج و عمره، به مكه مكرمه و مدینه منوره مشرف شد، سه بار به عتبات عالیات سفر كرد. یك بار به كشور اردن و یك بار به كشور مصر مسافرت كرد.
درباره انگیزه استاد از سفر به مصر چنین نقل شده است: «در یكی از سفرها به مكه به امید آن كه خداوند حج مرا بپذیرد و مرا از خدام حرم قرار دهد، تصمیم گرفتم نهایت تلاش و توان خود را برای خدمت به زائران و دستگیری نیازمندان، بكار گیرم. روزی دیدم یك نفر خارجی سالخورده در سرزمین منی بر اثر پیری و ضعف و تشنگی در كناری افتاده و كسی به فریادش نمیرسد. نزد او رفتم و او را بلند كرده و به محل اقامت خود آوردم. آب به او نوشاندم، سر و صورت و پاهایش را شستم، تا این كه حالش خوب شد. بعد به او گفتم اگر میخواهید، میتوانید بروید. گفت: میخواهم ساعتی در این جا باشم، تا انسانیت را در شما بنگرم. او از این عمل انسانی بسیار شادمان بود؛ به گونهای كه مرا نزد كاروان خود برد، بسیار از من تمجید كرد و سپس مرا به مصر دعوت نمود. من هم قول مساعد به او دادم. سال بعد، نیز كه برای حج عازم بودم، از آن جا با هواپیما به مصر رفتم و به منزلش كه در محله بولاق قاهره قرار داشت، روانه شدم. استقبال گرمی از من كرد و یك هفته مرا در مصر نگه داشت و مرا به دیدار اماكن فرهنگی و تاریخی و مذهبی برد.
اندیشه سیاسی
موسوی همدانی، همزمان از همان آغاز انقلاب در سال 1342 ش. بسیاری فراز و فرودهای انقلاب، در كنار امام خمینی حضور داشت. او قبل و بعد از انقلاب، در درسهای فقهی و اصولی امام خمینی شركت میكرد و با یاران بزرگ انقلاب آیات بزرگوار: شهید سید محمدرضا سعیدی، شهید سید محمد بهشتی، میرزا علی مشكینی، محمد شاهآبادی و مرحوم شیخ عبدالرحیم ربانی شیرازی رابطه قوی داشت و در نشر و تبلیغ برنامههای انقلاب اسلامی، پرتلاش و كوشا بود. نمونههای زیر گواه روشنی بر فعالیتهای انقلابی او است:
1. پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسؤلیت پاسخ به نامهها را در دفتر امام خمینی در قم بر عهده گرفت و این وظیفه را تا آن هنگام كه امام در قم بودند ادامه داد.
2. مدت دو سال از طرف امام، مسؤلیت امامت جمعه شهر نراق را بر عهده گرفت و با شخصیت های مبارزی همچون آیات و حجج الاسلام: عراقچی همدانی، سید ابوالحسن موسوی همدانی و مرحوم سید حسین شورینی در حوزه علمیه قم در راستای انقلاب، همكاری میكرد.[۲۳]
3. در میان خاطرات آیت الله موسوی، گاه مطالبی از علامه نقل شده كه نشان میدهد هر دو توجه ویژهای به تحولات سیاسی داشتهاند. آقای موسوی در ضمن مصاحبهای در رابطه با علامه طباطبایی فرمود: «در طی 35 سال ارتباطم با ایشان، او هیچ گاه از كسی بدگویی نكرد، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت».[۲۴]
نیز میفرمود: «علامه طباطبایی از پیروزی انقلاب به حدی خوشحال بود كه نمیتوانست از اظهار آن خودداری كند. روزی به من فرمود: دلم میخواهد رژه ارتشیان را در برابر حضرت امام در قم ببینم. وقتی صدای موزیك ارتشیان در برابر حضرت امام برخاست، عبا را بر دوش انداخت و جلو در منزلش، مدتی طولانی به تماشای رژه ایستاد و مكرر میفرمود: چقدر جالب است!». استاد همدانی، درباره تفسیرالمیزان و مسئله سیاست میگفت: «كمتر مسئلهای از مسائل حكومتی و اجتماعی و سیاسی اسلام است كه در تفسیر المیزان، بررسی نشده باشد».[۲۵]
ارتباط با امام خمینی مرحوم آیت الله موسوی نقل كرده است: «یك روز با مرحوم آیت الله حاج آقا مصطفی (فرزند امام خمینی) مسجد جامع همدان ملاقات كردم كه اثاثیه مورد نیاز امام را كه در آن وقت در همدان بود، به همدان آورده بود. ایشان را به منزل بردم. سپس به طرف عباس آباد همدان حركت كردیم. وقتی خواستیم از بیراهه به بالای تپه عباس آباد برویم، آقا مصطفی پرسید: چرا از بیراهه برویم؟ گفتم: در راه اصلی چند قهوهخانه وجود دارد و معمولاً در آن جا افراد نابابی هستند كه صلاح نیست ما در آن جا عبور كنیم. آقا مصطفی بدون توجه به حرف بنده از همان راه اصلی حركت كرد. من هم همراه او بودم. وقتی به جلو یكی از قهوهخانهها رسیدیم، ناگاه دیدم تمام جمعیت حاضر در آن جا نزد حاج آقا مصطفی آمدند و دست ایشان را بوسیدند و خیلی به ایشان احترام نمودند. از ایشان پرسیدم: چنین صحنهای را تا به حال ندیده بودم. این ها شما را از كجا میشناسند؟ حاج آقا مصطفی فرمود: ما دیروز از قم به همدان رسیدیم و به اتفاق آقای لواسانی و آقای مروارید به این جا آمدیم. وقتی من جلو قهوهخانه رسیدم، جمعیتی را در آن جا دیدم كه مشغول عیش و نوش هستند. با صدای بلند قهوه چی را صدا زدم گفتم: «عرق داری؟» همه حاضران تعجب كردند كه یك روحانی از عرق میپرسد؟ همه حاضران قهوهچی را تشویق كردند كه بگو: دارم. سرانجام جواب داد: دارم حاج آقا بفرمایید! من گفتم: پس كتت را بپوش كه سرما نخوری (منظورم عرق بدنش بود). با همین یك كلمه و برخورد مناسب، این آقایان به دور من جمع شده و به من لطف میكنند».[۲۶]
5.استاد موسوی، تحریرالوسیله امام خمینی قدس سره را از عربی به فارسی در چهار جلد ترجمه كرد كه تاكنون چندین بار به چاپ رسیده است. ایشان میفرمود: خدمت امام خمینی قدس سره رفتم و عرض كردم: میخواهم تحریرالوسیله را ترجمه كنم؛ آیا اجازه میدهید؟ فرمود: هر چه صلاح میدانید، انجام دهید.» این پاسخ امام بیانگر هوشیاری و تیزبینی حضرت امام است.
6.استاد موسوی همدانی میفرمود: حضرت امام خمینی قدس سره علاقه فراوان به من داشتند، هر وقت به ملاقاتش میرفتم، بسیار خوشحال میشد. روزی ایشان را در جماران، بیرون از اتاق، در هوای سرد دیدم. شتابان به محضرش رفتم و به خودم جرئت دادم و از روی دلسوزی عرض كردم: «آقا! هوا سرد است، مقداری به فكر سلامتی خودتان باشید.» آقا تا مرا دیدند، پیش از من سلام داد. جواب سلام را دادم، ولی بسیار شرمنده شدم. در این ملاقات هنگامی كه تواضع زیبای امام را مشاهده كردم، به راستی حیرت زده شدم كه آن بزرگوار با آن همه مقام این گونه با من برخورد كرد.[۲۷]
استاد موسوی، در مصاحبهای دیگر درباره مقام والای امام خمینی قدس سره چنین میگوید: امام عظیم الشأن رضوان الله علیه حجت خدا در بین ما بود. ما با داشتن امام خمینی، این نسخه زنده اسلام، به هیچ واعظی نیاز نداریم. من نمیتوانم این مرد بزرگ را توصیف كنم؛ خدا میداند كه چقدر عظمت داشت! غیر از ائمه هدا علیهم السلام ما كسی را به این عظمت سراغ نداریم».[۲۸]
7.یكی دیگراز خاطرات استاد موسوی كه مربوط به عصر مرجعیت آیت الله بروجردی است، نشان میدهد كه استاد سال ها قبل از قیام امام، شیفته علم و كمال امام شده بود. استاد میگفت: «هنگامی كه كتابی به صورت رمان نوشتم و با استادم آقای كمالوند خرمآبادی، بعد از نماز مغرب و عشا به خانه آیت الله بروجردی رفتم، آیات عظام: گلپایگانی، كمالوند، حائری كرمانی، فاضل قفقازی و امام خمینی در آن جا حضور داشتند و پیرامون استفتایی گفتگو میكردند؛ تا آقای بروجردی بیاید. استفتا درباره نگهداری رادیو در منزل بود. به یاد دارم همه حاضران به اتفاق نظر دادند: «حرام است»؛ ولی مرحوم امام فرمود: این طور جواب دادن، آبروی شیعه را میبرد؛ زیرا امروز مردم دنیا مرعوب این اختراع هستند. آن وقت عدهای در گوشهای آن را تحریم كنند. دنیا به آنان و دین و مذهب آنان میخندد؛ بلكه باید نوشت: «از آن جا كه در كشور ما از این وسیله به طور غلط بهرهبرداری میشود و از این راه جوانان را به فساد میكشانند، لذا نگهداریاش در منزل حرام است.» چیزی نگذشت كه مرحوم آیت الله بروجردی وارد شد. من از همان وقت به بینش حكیمانه و عظمت فكری امام پی بردم.[۲۹]
ویژگیهای اخلاقی و عرفانی
مرحوم آیت الله موسوی همدانی از نظر اخلاقی و معنوی، دارای ویژگیهایی در سطح بالا بود كه در این جا نظر شما را به چند نمونه جلب میكنم:
زهد و پارسایی
او بسیار ساده میزیست و از زرق و برق دنیا دوری میجست و به تعبیر یكی از شاگردانش: «او فارغ از دنیا بود.» او با این كه میتوانست از موقعیت برجسته خود، استفاده فراوان كند، ولی به همه پشت كرد و موقعیت خود را پلی برای خدمات اجتماعی و رسیدگی به امور ایتام و مستضعفین و گرهگشایی از مشكلات مردم قرار داد. نظر این بود كه پول باید در خدمت انسان قرار بگیرد، نه این كه انسان در خدمت پول باشد. او همیشه خود را از شائبه این كه او را به عنوان مرجع دینی مطرح كنند، اجتناب میكرد و كسانی را كه چنین تصمیمیداشتند، نهی مینمود.
وقتی از دوستان و آشنایان او، درباره شرح حال استاد موسوی جویا میشدیم، نخستین سخن آن ها این بود كه او بسیار بیآلایش، زاهد و بیتكلیف بود و سادهزیستی را شیوه زندگی خود قرار داده بود. و همین روحیه باعث شد كه فارغ از هیاهوی دنیا، منشأ خدمات فراوان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گردد.
شیفته اهل بیت علیهم السلام
او رابطه معنوی و عرفانی بسیار خوبی با خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام داشت؛ به طوری كه شیفته آن ها بود. همواره در جلسات روضه و توسل به آن ها شركت میكرد و خود این گونه جلسات هفتگی را برقرار میكرد. كارهای فرهنگی او، در مسیر و محور صراط اهل بیت علیهم السلام انجام میشد.
از او در مصاحبهای از نعمت همجواری با حضرت معصومه علیهاالسلام پرسیدند، گفت: «كرامتهای فراوان از این بیبی به ما رسیده؛ نمونه زنده آن همین خانه است كه من در آن ساكن هستم. این خانه با توسل به حضرت معصومه علیهاالسلام بدست آمده و مهمتر از آن بركاتی است كه این خانه برای ما داشته. مؤسسه ایتام قم در همین خانه پایه گذاری شد كه از سال 51 تاكنون حدود 25 سال است ایتام قم را تحت پوشش دارد. كتابهایی كه نوشتهام همه از بركات این خانه است كه با توسل به حضرت معصومه علیهاالسلام بدست آمده است.[۳۰]
ایشان وقتی تصمیم گرفت كتاب علی علیه السلام در كتب اهل تسنن را بنویسد خود میگوید: «در این ایام در عالم خواب دیدم، در مسجدی هستم كه حضرت علی علیه السلام نیز در آن مسجد بود. من از طرف لشكر اسلام مأمور شدم كه بروم به امام علی علیه السلام عرض كنم هم اكنون سه روز است كه لشكر اسلام عقب نشینی میكنند و جز با آمدن شما قضیه حل نمیشود؛ شما باید خودتان شخصاً فرماندهی سپاه را بر عهده بگیرید. به محضرش رفتم و همین سخن را گفتم، فرمود: اسلحه مرا بیاورید تا خودم اقدام كنم. آن گاه حضرت حركت كرد و به آن گردان سپاهی كه من در كنارشان بودم رسید. زره، كلاه خود، بازوبند و زانوبند آن حضرت را دادم؛ وقتی كه آماده رفتن شدند، عرض كردم: ای امیرمؤمنان! من از چه طریقی از نتیجه جنگ باخبر شوم؟ فرمود: اكنون كه شب است، ان شاءالله روز كه شد، خبر به تو میرسد».[۳۱]
یكی از بستگان نزدیك ایشان كه از شاگردان او نیز بود میگوید: به یاد دارم هنگامی كه همراه استاد موسوی همدانی به حرم حضرت معصومه علیهاالسلام میرفتیم، از همان در كه وارد صحن میشدیم، به خواندن زیارت مشغول میشد تا كنار ضریح میرسید، اخلاص خاصی در چهره او میدیدیم. هر وقت به زیارت مرقد منور حضرت امام رضا علیه السلام میرفت، با پای برهنه به سوی حرم حركت میكرد و میفرمود: نذر كردهام، پابرهنه به سوی حرم بروم. لذا در فصل زمستان، هنگامی كه سخن از رفتن به مشهد به میان آمد، به خاطر همین، چون نمیتوانست نذر در زمستان با پای برهنه به حرم برود، از مشهد رفتن صرفنظر میكرد.[۳۲]
جلسات روضه ایشان، بسیار ساده برگزار میشد و یكی از سخنرانان آن جلسات، خودش بود. وقتی سخن میگفت، همه حاضران با علاقه فراوان گوش میكردند و چون سخنش از دل برمیخاست، بر دل مینشست و هنگامی كه ذكر مصبیت میشد، به ویژه هنگام ذكر مصیبت حضرت زهرا علیهاالسلام و امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام بسیار گریه میكرد و صدای گریهاش بلند میشد.
تواضع
اگر با استاد به جلسهای میرفتیم، در صدر جلسه نمینشست، در همان قسمتهای پایین در هر قسمتی كه جا بود، همان جا مینشست و سعی داشت بدون جلب توجه مردم، در گوشهای بنشیند.[۳۳] هنگامی كه برای حج به مكه میرفت، همه كوشش او این بود كه خدمتگزار زائران باشد و از خدمت و كمك به زائران لذت میبرد.
توجه به فقرا و محرومان
استاد موسوی توجه خاص به فقرا و محرومان داشت و از این رو، ستاد مبارزه با فقر، تأسیس نمود. مبلغ كلانی پول در صندوق قرض الحسنه علوی قم گذاشته بود، تا به نیازمندان قرض الحسنه بدهند. از ایشان علت این كار را پرسیدند: فرمود: «طبق روایات معصومین علیهم السلام صدقه ده برابر ثواب دارد؛ ولی ثواب قرض الحسنه هیجده برابر است.» او مقداری پول نزد قصاب محل گذاشته بود؛ هرگاه بعضی از مستمندان به استاد مراجعه میكردند، او برای آن قصاب حواله مینوشت، تا او به آنان كمك كند. برای استاد فرقی نمیكرد كه آن مستمند از طلاب باشد و یا از افراد عادی دیگر؛ هدف این بود كه نابسامانی ها سامان یابد و گره مشكلات مردم گشوده شود. حتی گاهی از آبروی خود مایه میگذاشت و با این كه اهل وام گرفتن نبود، حاضر میشد برای دیگران وام بگیرد و یا ضامن وام آن ها شود. وقتی از او علت این كار، سؤال میشد، میفرمود: «باید خدا را شاكر بود كه چنین توفیقی به من داده؛ زیرا بسیاری از افراد هستند كه ثروت دارند و یا دارای موقعیت هستند، ولی توفیق خدمت به بندگان خدا را ندارند. تأسیس دارالایتام با آن همه امكانات وسیع نیز در این راستا بود.
مهر و محبت و ادب
استاد، بسیار خوش اخلاق و پرمحبت بود؛ حتی طاقت نمیآورد كه حیوانی گرسنه یا رنجیده شود. یكی از شاگردانش آقای سید احمد میرشریفی، میگوید: به یاد دارم تابستان همراه استاد موسوی به روستای جابان (نزدیك دماوند) رفته بودیم. در قسمت تاریك انتهای باغ، نزدیك خانهای كه در آن سكونت داشتیم، صدای ناله سگ بچهای میآمد. استاد با ادب خاص صدا زد: احمد آقا! حسین آقا! بروید انتهای باغ ببینید اگر این حیوان نیاز به غذا دارد، به او غذا برسانید.[۳۴]
پشتكار و همت
یكی از مهمترین دلایل موفقیت ایشان كه موجب آثار فراوان، از جمله ترجمه تفسیر المیزان، شد پشتكار و استقامت ایشان در كارها بود. او را از فرصتها و فراغتها نهایت استفاده میبرد؛ حتی در سفر به مكه و حج، هر فرصتی پیش میآمد به ترجمه و تفسیر میپرداخت. شبانه روز به دنبال مطالعه و نوشتن بود. در سالهای آخر عمر به نوشتن حاشیه و شرح بر جواهرالكلام مشغول شد و این كار را تا حدود شش سال آخر عمر، شب و روز ادامه داد. در نشستی به حضرت آیت الله میرزا علی مشكینی، گفتند: «تشریف بیاورید تا مشغول نوشتن حاشیه بر جواهرالكلام شویم.» آقای مشكینی از همت بلند ایشان در آن سن و سال، تعجب كرده بود.[۳۵]
برآورده شدن سه حاجت
استاد به یكی از بستگان گفته بود: «من در یكی از سفرهای حج، سه حاجت را از درگاه الهی خواستم: خانه وسیع، بدست آوردن عقیق یمنی خالص و ملاقات با امام عصر علیه السلام. به دو حاجت اول رسیدم و اما در مورد دیدار با امام عصر علیه السلام فقط فرمود: «وقتی كنار كعبه رسیدم و با خانه خدا روبرو شدم، زبانم بند آمد. هر چه خواستم با خدا راز و نیاز كنم نتوانستم. ناگهان دیدم شخصی ظاهراً عرب در كنار من ایستاده و راز و نیاز میكند. گوش دادم، دیدم مدتی طولانی با زبان فصیح عربی با خدا راز و نیاز كرد و كلماتش مثل همین دعاهایی بود كه در كتاب دعاها از معصومین علیهم السلام نقل شده است. خوب همین مقدار كافی است».[۳۶]
سیده خانم میرشریفی، همسر استاد موسوی همدانی، نیز نظیر این اتفاق را كه در بیمارستان كامكار قم رخ داد، میگوید: زمانی كه آقای موسوی در آن جا بستری بود نقل كرد كه سید بزرگوار و ناشناسی برای احوالپرسی آمده بود و ایشان را دلداری میداد كه باید در برابر مشكلات صبر كرد.[۳۷]
كرامت عجیب
استاد همدانی در ادامه سخن میگوید: در یكی از سفرها به طور غیرمترقبه، تنها برای حج به مكه مشرف شدم. هر روز در مسجدالحرام به ترجمه تفسیرالمیزان و عبادت و قرائت قرآن اشتغال داشتم. هر وقت گرسنه میشدم، به بازار میرفتم و اندكی غذا میگرفتم و خود را سیر میكردم و شب، روی قطعه كارتونی در بازار میخوابیدم. هوا گرم بود. با قطعه مقوایی خود را خنك میكردم. پس از مراسم حج به مدینه رهسپار شدم و یكی از دوستان، مرا به خانه خود دعوت كرد. در آن جا یك كودك مشغول بازی بود. دوستم از آن كودك پرسید: نامت چیست؟ كودك پاسخ نداد. من به دوستم گفتم: نام این كودك، تقی است! ناگهان در هماندم مادرش آمد و خطاب به كودك گفت: «تقی! بیا» شگفت زده شدم كه چگونه به این حالت رسیدهام. وقتی كه به ایران مراجعت كردم، این حادثه را در منزل مرحوم آیت الله سید جلال طاهر شمس گلپایگانی به ایشان گفتم، در همین وقت كودكی كه سنش حدود یك سال و نیم بود پرده را كنار زد و وارد اتاق شد، آقای طاهر شمس از من پرسید: نام این كودك چیست؟ گفتم: احمد. گفت: آری، نامش احمد است. منظور استاد از نقل این ماجرا این بود كه انسان میتواند با بریدن از تعلقات دنیا و ارتباط مخلصانه با خداوند به چنین حالاتی دست یابد.[۳۸]
از نصایح استاد
استاد موسوی اهل نصیحت بود و سخنانش بر دل مینشست. چند فراز از نصایح او از این قرار است: «- حتی به اندازه یك چشم به هم زدن از خدا غافل نباشیم. - همیشه خواسته حضرت حق را بر خواسته خودمان مقدم بداریم. - حتی یك دقیقه از عمر گرانمایه خود را هدر ندهید. - حتی هنگام غذا خوردن، برای خشنودی خدا بخورید تا عبادت بشمار آید؛ با این نیت كه چنین غذایی موجب توانایی برای كسب علم و معرفت و خدمت به دین خدا و بندگان الهی میشود. - به عموم مردم، مخصوصاً مبلغان دین و به ویژه دوستداران اهل بیت علیهم السلام احسان كنید. - روز به روز خود را به زیورهای فضایل انسانی و كمالات مانند صبر، رضا، توكل به خدا، تواضع، قناعت و... بیشتر بیارایید. - هرگز نماز شب را سبك نشمرید و تا میتوانید با روی گشاده با مردم برخورد كنید. حداقل هفتهای یكبار كتابهایی را كه در آن احادیث خاندان عصمت علیهم السلام است، مطالعه نمایید. - تا میتوانید به علمای دین احترام نمایید كه موجب بركات فراوان است و از اهانت و بیاحترامی به آن ها بپرهیزید كه باعث نكبت در دنیا و آخرت میشود».[۳۹]
فرزندان
او از همسر قبلش، مرحومه بتول تحریری، دارای پنج پسر به نامهای علی، مرتضی، حسین، مجتبی و مصطفی و سه دختر به نامهای طاهره، فاطمه و فهیمه شد كه همه از نیكان و یادگاران شایستهای برای پدر بشمار میروند.
رحلت
آیت الله موسوی همدانی، از بیوفایی و بیاعتباری دنیا بسیار سخن میگفت و به آخرت و لقای الهی دل بسته و همواره آماده بود. سرانجام در چهارشنبه، هفتم دی 1379 ش. (1421 ق) در سن 77 سالگی (به سال قمری) در بهترین ساعات (صبح عید فطر، پس از وضو برای نماز)، بر اثر سكته قلبی به فرمان حق لبیك گفت و در بیمارستان كامكار قم به دار باقی شتافت و به آرزوی دیدار با اجداد پاكش نایل گردید. رضوان و بهشت جای بادش × جا در حرم خدای بادش
جنازه مطهر او باشكوه كمنظیر، با حضور علمای بزرگ و شاگردان و گروههای مختلف مردم به طرف حرم حضرت معصومه علیهاالسلام تشییع شد. پس از طواف در حرم و نماز به وسیله حضرت آیت الله حسین نوری مدظله در راهروی سوم بین صحن نو و صحن عتیق به خاك سپرده شد. رسانهها از رادیو و تلویزیون و روزنامهها، خبر رحلت او را مخابره كردند و مراجع عالیقدر، شورای مدیریت حوزه، بازاریان و شاگردانش با تشكیل مجالس ترحیم متعدد و شركت در آن مجالس، از روح پاك و بلند او تجلیل شایان كردند.
نوشته لوح قبر
بر روی سنگ قبر او چنین نوشته شده است: «مرقد آیت الله سید محمدباقر موسوی همدانی، مترجم تفسیر كبیر المیزان، فرزند حجت الاسلام سید هادی گروسی. تولد 1302. وفات: 7/10/1379».[۴۰] رحمة الله علیه، و اعلی الله درجته
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی