گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هرجا که دلی باشد در دام بلا افتد
گر زلف پریشانت در دست صبا افتد
هرجا که دلی باشد در دام بلا افتد
ما کشتی صبرخود در بحر غم افکندیم
تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد
هرکس به تمنّائی فال از رُخ او گیرند
بر تخته فیمروزی تا قرعه کِرا افتد
گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم
در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را
کو را نظری روزی بر حال گدا افتد
آن باده که دلها را از غم دهد آزادی
پر خون جگر گردد چون دور بما افتد
احوال دل حافظ از دست غم هجران
چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ ساعت ۷:۸ ق.ظ توسط دکتر سید مهدی مصطفوی
راهنمای آزمون ارشد و دکتری رشته علوم قرآن و حدیث+مطالب آموزنده قرآنی و حدیثی+علایق شخصی