امام صادق علیه‏السلام در مناظرات و برخورد با اهل کتاب سعی می‏کردند از مطالب مورد قبول طرفین که هم در قرآن و هم در کتب آسمانی آنها وجود داشت، به عنوان ادله‏ ی مدعای آنها استفاده کنند و ضمن سفارش اصحاب خود به مهربانی با اهل کتاب که با مسلمانان معاند نبودند، آنها را به تشرف به دین اسلام تشویق می‏کردند.

زکریا بن ابراهیم می‏گوید: من نصرانی بودم و اسلام آوردم. خدمت امام صادق رسیدم و به امام عرض کردم، پدر، مادر، و خاندانم مسیحی هستند. مادرم نابینا است و من با آنها زندگی می‏ کنم و در ظروف آنها غذا می‏خورم. امام فرمود: آیا گوشت خوک هم می‏ خورند؟ عرض کردم: خیر. امام فرمودند: اشکالی ندارد. با مادرت نیکی کن و هرگاه از دنیا رفت، کار تکفین و تدفین او را خودت به عهده بگیر و به دیگری واگذار مکن.

وی می‏گوید: پس از این ماجرا به کوفه رفتم و با مادرم به مهربانی رفتار می‏کردم و با دست خود به او غذا می‏دادم و لباس و سر او را تمیز می‏کردم و به او خدمت می‏نمودم. مادرم گفت: پسرم تا وقتی به دین نصرانی بودی، این گونه نبودی و آنچه از تو می‏بینم از زمانی است که مسافرت نموده‏ای. بگو ببینم آیا مسلمان شده‏ای؟ گفتم: مردی از فرزندان پیامبر اسلام مرا به این کارها امر نمود.

گفت: آیا این مرد پیامبر است؟ گفتم: نه، او پسر پیامبر است. گفت: پسرم، این شخص پیامبر است؛ زیرا اینها سفارشات پیامبران است. گفتم: نه مادرم، بعد از پیامبر اسلام، پیامبر دیگری وجود ندارد و لیکن او پسر پیامبر اسلام است.

گفت: پسرم دین تو بهترین دین‏ها است. آن را به من هم بیاموز. من نیز اسلام را بر او عرضه نمودم و او مسلمان شد و پس از خواندن نماز ظهر، عصر، مغرب، و عشا، در نیمه شب حالش منقلب شد و از من خواست شهادتین را مجددا بخوانم و او تکرار کند. پس از این کار، او از دنیا رفت و من خود بر او نماز خواندم. [1]

پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 47، ص 374.