ناگهان سجّاده را از زیر پایش می کِشند
مثل حیدر درمیان کوچه هایش می کشند

نامسلمانان به فکر سنّ و سالش نیستند
پابرهنه، بی عمامه، بی عبایش می کشند

بی مروّت ها سوار مرکب و دنبال خود
پیرمردی را پیاده، بی عصایش می کشند

با طناب و دست بسته، سیلی و آتش به درب
لحظه لحظه عکس مادر را برایش می کشند

نای رفتن را ندارد در تنش امّا به زور
در میان کوچه زیر دست و پایش می کشند

روضه هارا در خیالش هی مجسّم می کنند
از مدینه ناگهان تا کربلایش می کشند

در قنوتش رفته در فکر تمام روضه ها
ناگهان سجاده را از زیر پایش می کشند

آجرک الله یا صاحب الزمان عج